پنج شنبه، 7 مرداد، 1389
ورود | عضویت
 بچه هاي ايروني • مشاهده مبحث - داستاني در مورد مردي كه با جنها در ارتباط بود

داستاني در مورد مردي كه با جنها در ارتباط بود

سفر به اعماق ذهن خلاق نويسنده هاي داخلي و خارجي. داستانهاي علمي ـ تخيلي را در اين بخش بخوانيد.

مدير انجمن: ozrasadeghi

داستاني در مورد مردي كه با جنها در ارتباط بود

بعضي ها مي گويند ، جنها محل زندگي مخصوص به خود دارند و از اجتماع انسانها دوري مي كنند.

در حدود يك قرن ويا بيشتر پيش ازاين در يكي از روستاهاي دورافتاده اينكشور بزرگ ، مردي ساده دل زندگي مي كرد كه ادعا داشت با جنها رابطه دارد ومحل زندگي آنها را مي شناسد و حتي آنها او را در مراسم ها ، جشنها وعذاداري هاي خود دعوت مي كنند . اما كسي حرفش را باور نمي كرد و مردم دهمسخره اش مي كردند . او مي گفت كه ادعاي خود را ثابت خواهد كرد . روزي گاويكي از اهالي روستا ( كه براي چرا كردن در طول روز گاوها را رها مي كردند)گم شد و غروب صاحب گاو هر چه گشت نتوانست آنرا پيدا كند . اتفاقا همان شباجنه مرد ساده دل را به يك مراسم عروسي جنها دعوت كردند . مطابق رسم جنها، پس از پايكوبي و شادي ، آنها براي شام ، گاو و يا گوسفندي قرباني كرده وبريان مي نمودند و مي خوردند و بعد از خوردن آن ، استخوانها را دوباره رويهم جمع كرده و حيوان را به شكل اول باز مي گرداندند . اتفاقا آن شب گاوگمشده آن روستايي را آورده بودند . مرد ساده دل از فرصت استفاده كرده و درحين خوردن شام قطعه اي از استخوان ران گاو را نزد خود پنهان كرد . پس ازاتمام مراسم جنها استخوانها را جمع كردند ولي نتوانستند آن تكه استخوانران را بيابند . جستجوي آنها ثمري نداشت . در نهايت تصميم گرفتند به جايآن يك تكه چوب درخت گردو را مطابق آن استخوان بتراشند و به جاي آن قراردهند . همين كار را كردند و گاو را باز سازي نموده و به ده برگرداندند .فرداي آن شب مرد ساده دل به ميان مردم ده رفت و ادعا كرد كه ديشب در مراسمعروسي جنها بوده است . مردم طبق معمول مسخره اش كردند . او روستايي اي راكه گاوش گم شده بود را صدا كرد و گفت آيا گاوي كه ديشب گم كرده بودي امروزپيدا نشد؟ او گفت بله امروز صبح ديدم خودش به خانه آمده و جلوي طويله است. مرد ساده دل گفت ، نه ، او را اجنه برده بودند و آنها آوردند و تمامماجرا را تعريف كرد و بعد گفت اگر باور نمي كنيد آن گاو را ذبح كنيد واستخوان رانش را ببينيد كه از چوب گردو است . اگر من دروغ گفته بودم ،پولش را دوبرابر ميدهم و اگر نه شما حرف مرا باور خواهيد كرد . مردم كههنوز باور نمي كردند ، براي تفريح و اينكه گوشت گاو مجاني خورده باشند گاورا كشتند و بعد از ديدن استخوان پاي گاو در كمال ناباوري ديدند كه حق باآن مرد ساده دل است . بعد از آن داستان آن مرد دهان به دهان نقل شد واكنون نيز در آن روستا اهالي پير ده ، آن داستان را به عنوان يك داستانواقعي قبول دارند .
[align=center] به خداحافظی ِ تلخ تو سوگند ، نشد که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد لب تو میوه ی ممنوع ، ولی لبهایم هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند ، نشد با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر هیچ کس ، هیچ کس اینجا به تو مانند نشد هر کسی در دل من جای خودش را دارد جانشین تو در این سینه خداوند نشد خواستند از تو بگویند شبی شاعرها عاقبت با قلم ِ شرم نوشتند: نشد . . .   [IMG:480:96]http://rippleeffects.files.wordpress.com/2009/01/wall-e-and-eve.jpg[/img]  پ.ن: از نظر من زیبا ترین کارتنی که دیدم wall-e بود..    [/align]
نماد کاربر
fatima

ناظر کل انجمن
ناظر کل انجمن
 
پست ها : 13566
تاريخ عضويت: سه شنبه 12 تير 1386 00:00:00
محل سکونت: قلب پروانه
تشکر: 0
تشکر شده: 2 بار 2 پست
پست » دوشنبه 20 مهر 1388 15:12:13

بازگشت به داستانهای علمی ـ تخیلی

چه کسي حاضر است ؟


کاربران حاضر در اين انجمن: بدون كاربران آنلاين و 0 مهمان