tania
مدير طنز


عضو شده در: 30 فروردین 1387
پست: 476
آغازگر 89 تاپيك
تشکر: 2 تشکر شده 29 بار در 22 پست

امتیاز: 2466
مدالها: 0
مرحله : 20
| میزان فعالیت: |
178 / 893 |
|
|
|
20% |
| سرعت فعالیت: |
426 / 426 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
10 / 52 |
|
|
|
19% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 12 مهر 1387 - 19:58 عنوان: حکایت بخونید بخندید.... |
|
|
حکایت های خنده دار
بازرگانی که تازه همسرش در گذشته بود ، در حجره خود مشغول مطالعه دفاتر بود که به او
گفتند : آقا ، مردم منتظرند که تشریف بیاورید و در مراسم کفن و دفن شرکت کنید .
مرد بازرگان جواب داد : احتیاجی به من نیست ، بگوئید خودشان کار را شروع کنند . چون شعار
من همیشه اینست : اول کار، بعد تفریح .
***********************************************************************
تاجری که زنش تازه مرحوم شده بود ، به دفتر دار خود گفت : یادت باشد که هزینه کفن و دفن و
مراسم او را جزو مخارج عمومی و سه هزار تومان پول پالتو پوستی را که قرار بود برایش بخرم
در ردیف درآمد بنویسی .
***********************************************************************
شخصی میهمان دوستش شد ، و پس از صرف شام جای خواب او را در زیر زمین خانه مهیا
نمودند ، ولی میهمان در همان مدت کوتاه با کنیز خانه سر و سری پیدا نموده و قرار مدار خود
گذاشتند .
چون جای خواب کنیز در پشت بام بود ، میهمان وقتی همه را در خواب یافت ، به پشت بام رفته و
بر بالای کار بود که بناگاه صدای تیزی از آندو صادر گشت ، و باعث بیداری و بالا آمدن صاحب خانه
شد .
میهمان که آبرو را در هدر دید ، و دانست چه باعث لو رفتنش شده است ، بناگاه به صدای بلند به
خنده افتاد ، صاحب خانه او را پرسید : هان دوست من تو اینجا چه می کنی ؟ میهمان جواب
داد : در خواب غلت زده ام .
- مردم از بالا به پائین غلت می زنند ، چگونه است که تو از پائین به بالا غلت زده ای؟ و بر بام کنیز
من چه میکنی ؟ و دلیل خنده ات دیگر چیست ؟
- آخر من نیز به همین وارونگی ها در عجب شده و می خندم .
***********************************************************************
شوهری در تشییع جنازه زن خود زار زار می گریست به طوری که دل همراهان به حالش کباب
شده بود . دوست با هوشی که از آن گریه نا بهنگام تعجب کرده بود ، علت این گریه شدید را از
او پرسید .
شوهر اشکریزان جواب داد : آخر تو چه می دانی کجای دل من می سوزد ؟ این اول دفعه ایست
که ما با هم از خانه بیرون آمده ایم و او بهانه جویی و بد اخلاقی نمی کند
***********************************************************************
دو نفر که در یک زمان فوت کرده بودند ، در آن دنیا با هم صحبت می کردند .
یکی از دیگری پرسید : آخرین حرفی که در زمین شنیدی چه بود ؟
دیگری جواب داد : حرفی بود که زنم زد . آنهم این بود که گفت : یک دقیقه فرمان اتومبیل را به
من بده .
***********************************************************************
روزی سلطان محمود به دیوانه خانه رفته و پس از دیدار از شرایط تیمارستان ، از دیوانه ای
پرسید : چه می خواهی تا بگویم برایت فراهم کنند ؟
- دنبه می خواهم یا سلطان
سلطان دستور داد تا برایش ترب سفید آوردند و گفتند : اینهم دنبه که خواستی .
دیوانه ترب را گرفت و خورد و سر جنبانیده و به ساطان نگریست ، ساطان پرسید :
- سبب سر جنبانیدن دیگر چیست ؟
- تا تو پادشاه شده ای ، از دنبه ها چربی رفته است !!
_________________ |
|