خب فکر کنم من فصل جدید رو تا فردا پس فردا بدم.امیدوارم از این که دیر به دیر فصل می دم ناراحت نشده باشید و منو ببخشید. دلیل این که دیر فصل می دم اینه که دارم امتحان ورودی دبیرستان شاهد رو می خونم .وقتی آزمونش رو که 26 همین ماه برگذار می شه رو بدم،سعی می کنم زود به زود فصل ها رو بنویسم و براتون آپ کنم.
فعلا بای
با سلام.
طبق قولی که داده بودم فصل جدید رو بعد از پنج بار ویرایش براتون گذاشتم.
ان شاءالله فصل بعدی رو بعد امتحان ورودی مدرسه ی شاهد میزارم.
امیدوارم که خوشتون بیاد و منتظر نظراتتون هستم.
فعلا
لینک فصل اول:
(فقط كاربران عضو ميتوانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
لینک فصل دوم:
(فقط كاربران عضو ميتوانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
عضو شده در: 5 فروردین 1387
پست: 141
آغازگر 8 تاپيك
تشکر: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
امتیاز: 589
مدالها: 0
مرحله : 10
میزان فعالیت:
11 / 230
5%
سرعت فعالیت:
110 / 110
100%
مانده تا مرحله بعد:
21 / 22
95%
[وضعيت كاربر:آفلاین]
تاریخ: دوشنبه 24 تیر 1387 - 17:31 عنوان:
اگر میشه به صورت زنده هم این فصلا رو بزار
ممنون میشم
و یه سوال tania, جان بهتر نبود از صاحب این اواتار اجازه میگرفتی بعد از این اواتار استفاده میکردی؟؟؟
این فک کنم مال ارسام بود تو سایت ویزاردینگ!
اگر میشه به صورت زنده هم این فصلا رو بزار
ممنون میشم
اگه منظورت اینه که متنش رو به صورت پست بزارم.انجامش می دم.
فعلا _________________ برای خواندن فن فیکشن "هری پاتر و مرگخوار ولدمورت" به لینک زیر مراجعه کنید:
(فقط كاربران عضو ميتوانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
در مکانی مجلل و باشکوه که در آن وسایل با ارزش زیادی به چشم
می خورد مردی پیچیده بر شنل سیاه بر روی تخت شاهانه اش نشسته و در فکر اتفاقات زندگیش بود.از زمانی که چشمش را باز کرده بود خود را در پرورشگاه مشنگها دید.زمانی که 11 ساله شد راز جادوگر بودنش را توسط یک پیرمرد فهمید.پیرمردی که تا چند ماه پیش بزرگترین تهدید برای او به شمار می آمد. زمانی که به گروه اسلیترین رفت و پس از مدتی فهمید که نوه ی سالازار اسلیترین بزرگ است. در سال های آخر مدرسه اش راز تالار اسرار را فهمید و مارش کسی را کشت که او را مرتل گریان می نامیدند.زمانی که برای گرفتن شغل دفاع در برابر جادوی سیاه از همان پیرمرد خرفت جواب رد شنید و به قتل و کشتار مشنگ ها و
مشنگ زاده ها پرداخت.به پیشگویی که حدود 16 سال پیش توسط یکی از خدمت کارانش شنید.پیش گویی که در آن به شخصی اشاره شده بود که می تواند او را نابود کند.او پس از کمی جستجو فرد مورد نظر را یافت اما مشکل اصلی این بود که والدین آن فرد بر روی خانه ی خود جادوی رازداری اجرا کرده بودند. اما این مشکل نیز برطرف شد زیرا شخصی به نام پیتر پتی گرو ٬یکی از مرگ خوارانش٬رازدار آن خانه بود. او پس از وارد شدن به خانه مجبور شد پدر آن شخص را بکشد. و هنگامی که دنبال پسر کوچک می گشت مادرش را نیز کشته و زمانی که می خواست رقیب خود را با طلسم مرگ از بین ببرد در کمال ناباوری طلسمش به سوی خودش بازگشته بود.
بعد از آن به مدت 11 سال به صورت یک شخص مرده زندگی می کرد و در واقع هیچ قدرتی نداشت اما با شخصی به نام کوییرل بر خورد کرد و به او فهماند که هیچ خوب و بدی وجود ندارد و فقط قدرت است که مهم است.کوییرل استاد دفاع در برابر جادوی سیاه مدرسه ی علوم و فنون هاگوارتز بود و او در وجود کوییرل وارد آن مدرسه شد.زیرا می خواست توسط سنگ جادو قدرت خود را بازگرداند اما همان رقیب پیشگویی اش او را ناکام گذاشت. شخصی که او را هری پاتر می نامیدند. پس از آن کوییرل توسط هری پاتر نابود شد.در دو سال بعد نیز وضعیتش چندان بهتر نشده بود اما در اواخر آن سال شخصی به نام پیتر پتی گرو که همه فکر می کردند او مرده پیش او باز گشت و او را از وجود شخصی وفادار به نام بارتی کرواچ که روزی یکی از مرگ خوارانش بود آگاه کرد. و سرانجام در آخر سال توانست بدنش و البته قدرتش را به دست بیاورد.
اما هری پاتر توانست از دستش خلاص شود.علتش این بود که چوب دستی اش با چوب دستی پاتر مرتبط شد در سال بعد او به دنبال فهمیدن راز پیشگویی بود.او مطمئن بود که پیشگویی را کامل نشنیده است. برای همین از ترفندی برای به کشیدن پاتر به وزارت خانه استفاده کرد تا آن پیش گویی را به دست آورد.چون فقط هری پاتر و او میتوانستند آن گوی پیشگویی را به دست بگیردند. او با استفاده از رابطه ی ذهنی که داشت صحنه ی شکنجه شدن پدر خوانده ی هری پاتر٬ سيريوس بلک را به او نشان داد تا او را به وزارت خانه بکشاند اما مرگ خواران احمقش نقشه ی او را به هم زدند و در آخر که خودش به آن جا آمد٬با شخصی دوئل کرد که بعضی ها او را بزرگ ترین جادوگر قرن می نامیدند اما نتوانسته بود او را شکست دهد.سال بعد او به پسر ی به نام
دراکو مالفوی دستور داد که راهی برای نفوذ مرگ خوارانش در هاگوارتز پیدا کند و بزرگترین دشمنش٬ شخصی به نام آلبوس دامبلدور را از بین ببرد.پسرک توانسته بود راه نفوذ را پیدا کند اما نتوانسته بود آلبوس دامبلدور را بکشد اما خدمتکار وفادارش سورس اسنیپ او را کشت و دیگر هیچ رقیب قدرتمندی نداشت و تنها مشکلش پاتر بود.
در همین افکار بود که شخصی وارد اتاقش شد و در برابرش سجده کرد و لبه ی ردایش را بوسید. کسی که از استعداد زیادی برخوردار بود و او را بهترین مرگ خوار خود میدانست.
ارباب معجونی که خواسته بودید با موفقیت درست شد.
مردی با موهای چرپ و بینی عقابی که سورس اسنیپ نامیده می شد این را گفته بود.
این بهترین خبری بود که لرد ولدمورت آن روز می شنید. زیرا ساخت آن معجون بسیار مشکل بود اما حالتش را حفظ کرد و گفت:عالیه.برای همینه که می گم تو بهترین مرگ خوار منی.حالا می تونی بری.تا چند ساعت دیگه باید آماده ی حمله ی بشیم.
اسنیپ:بله ارباب
و سجده کنان از اتاق خارج شد.
خوشحالی او بابت این بود که تا چند ساعت بعد بزرگترین دشمنش به یکی از خدمتکارانش تبدیل می شد و این نقشه را حتی به بهترین
خدمت کارش٬ سورس اسنیپ نیز نگفته بود وبه خاطر همین افکار شیطانی اش لبخندی بر روی لبانش نقش بست.
********************
پسری که زخم صاعقه مانند داشت با شدت از خواب پرید .زخمش می سوخت.زخمی که سیاه ترین جادوگر قرن آن را به وجود آورد.کسی که پدر٬مادر٬پدر خوانده اش و خیلی های دیگر را به کام مرگ فرستاده بود. دیدن همه چیز از ذهن ولدمورت فکرش را مشغول کرده بود حتما ولدمورت خیلی خوشحال بوده که او توانسته بود از دید او همه چیز را دنبال کند. آن معجون چه بود که آن خائن توانسته بود درستش کند. خائنی که آلبوس دامبلدور٬بزرگترین جادوگر قرن را به کام مرگ فرستاده بود.با به یاد آوردن فکر این شخص قطره اشکی از گوشه چشمانش راه خود را به بیرون پیدا کرد.سریع دو برگ در آورد و دو نامه نوشت یکی به هرمیون گرنجر راجع به معجون اسنیپ و شادی ولدمورت و همچنین نگهداری از هدویگ برای مدتی کم و دیگری به لوپین استاد سابقش و تنها باز مانده ی گروه غارتگران(به جز پیتر پتی گرو زیرا اصلا او را آدم حساب نمی کرد.) راجع به حمله ی ولدمورت تا ساعاتی دیگر. سپس سراغ هدویگ رفت و او را با هزار زحمت بیدار کرد. زیرا او از بیدار شدنش در آن ساعت اصلا خوشحال نبود اما آخر سر تسلیم شد و چشمانش را باز کرد.هری نیز دو کاغذ پوستی را به پای او بست و به هدویگ گفت:
هری:هدویگ این نامه ها رو می بری میدی به...باشه بابا دیگه تکرار نمیشه...خوب چی می گفتم...آهان... می بری می دی به لوپین و اون یکی رو می دی به هرمیون بعدش خودتم پیش هرمیون میمونی تا خودم بیام اونجا.
سپس هدویگ با هوهوی ضعیفی خداحافظی کرد و هری را در افکارش تنها گذاشت.هری به وظایفش فکر می کرد. وظایفی که از استاد و مدیر سابق هاگوارتز به او ارث رسیده بود. نابودی جاودانه سازها و سرانجام نابودی خود ولدمورت. این حرف ها مدام در ذهنش تکرار میشد.
دوباره افکار جدیدی به او منتقل شد.افکاری که با نزدیک شدنش به 17 سالگی جدیدا وارد ذهنش می شد.افکاری نظیر این که چرا او...چرا این همه وظایف را او باید انجام می داد...مگر کسی بدبخت تر از او نبود...اصلا چرا او نمی توانست مانند بقیه عادی زندگی کند...چرا او حق انتخاب نداشت...چرا او نمی توانست راهش را انتخاب کند.
چرا او نمی توانست مانند دیگران شاد باشد...
همه این ها تقصیر تام ریدل که خود را لرد ولدمورت می نامید٬ بود.
وقتی به خودش آمد نمی دانست که چند ساعت به همان حالت بوده است اما صدایی که از پنجره شنیده می شد او را به خودش آورد.وقتی پنجره را باز کرد جغدی را دید که به سرعت وارد خانه شد.هری با هزار زحمت نامه را از پای جغد باز کرد.نامه از هرمیون بود و این یعنی این که نامه به دستش رسیده است.نامه را باز کرد.متن نامه این چنین بود:
سلام هری.امیدوارم حالت خوب باشه.نامه ات به دستم رسید.خیالت از بابت هدویگ راحت باشه اما راجع به عکس العمل ولدمورت نمی دونم چی بگم.یه حدس های می زنم اما مواظب خودت باش چون حتما نقشه اش راجع به تو بوده.راستی پروفسور لوپین گفت که همونجا بمونی.اعضای محفل مراقبت هستند و گفتن بهت بگم که فردا ساعت 10 میان دنبالت.
پ.ن:من صاحب یه خواهر کوچولو به اسم سوزان شدم.خیلی نازه.در ضمن رون ازم خواست بهت سلام برسونم.
دوستدارت هرمیون
وقتی که نامه را برای دومین بار خواند آن را تا کرد و در گوشه ای گذاشت.از به دنیا آمدن خواهر هرمیون خوشحال بود زیرا بهانه ای پیدا می کرد تا دیگر جان او را به خطر نیاندازند...
"