بچه هاي ايروني :: مشاهده موضوع - سوار سیاه
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدال‌ها
مدال‌ها
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
كاربران گرامي اگر مطلبي مورد استفاده شما قرار گرفت و قصد تشكر از آن را داريد، خواهشمنديم به جاي ارسال پست بي مورد از كليد استفاده كنيد.
فهرست بچه هاي ايروني » داستان‌هاي فانتزي

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
سوار سیاه رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
roobi
مدیر گفتگوی آزاد
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 1 خرداد 1386
پست: 1386
آغازگر 29 تاپيك

تشکر: 7
تشکر شده 3 بار در 2 پست

محل سکونت: khoonamoon iran.gif


امتیاز: 1123

مدال‌ها: 0
مرحله : 32
میزان فعالیت: 743 / 2753  
 27%
سرعت فعالیت: 1314 / 1314  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 2 / 111  
 1%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 25 اردیبهشت 1387 - 08:37    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ببخشید دوستان میشه یک لینک کلی بذارید؟
_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
ABAD
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 43
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 5
تشکر شده 33 بار در 16 پست



امتیاز: 1098

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 1 / 81  
 2%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 13  
 38%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 25 اردیبهشت 1387 - 12:14    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام به همه حالتو ن چطوره؟
سیاوش جان ازت خبری نشد دادش میگی چکار کنم؟
راستی من با فصل پنج یه لینک کلی هم میزارم!
راستی امیلی زیاد خوشحال نشو چون دیگه تا اخرای داستام فامیلتو نمیبینی  Big Grin

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
ABAD
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 43
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 5
تشکر شده 33 بار در 16 پست



امتیاز: 1098

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 1 / 81  
 2%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 13  
 38%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 - 22:44    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام


http://www.uplod.ir/download.php?file=152954
خداحافظ  Big Grin

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
S_G_H
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 29 اردیبهشت 1387
پست: 161
آغازگر 20 تاپيك

تشکر: 1
تشکر شده 23 بار در 16 پست

محل سکونت: مشهد مقدس

امتیاز: 2603

مدال‌ها: 0
مرحله : 11
میزان فعالیت: 29 / 272  
 11%
سرعت فعالیت: 130 / 130  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 19 / 25  
 76%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 29 اردیبهشت 1387 - 23:04    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام abad جان توی این لینک کلی که از داستان زیبات دادی اولش چی نوشتی؟؟
((تقدیم به تمام کسانی که  توی خلوت دلشون یک دنیای جادوی وجود داره)) این جمله درسته یا نه  Big Grin    
جادوی یا جادویی؟؟
راستی داستانت خیلی قشنگه   Thank You    Cool

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
kimeia
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 54
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 0
تشکر شده 4 بار در 2 پست



امتیاز: 775

مدال‌ها: 0
مرحله : 6
میزان فعالیت: 2 / 104  
 2%
سرعت فعالیت: 49 / 49  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 3 / 14  
 21%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 - 13:39    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

امروز سه شنبه است ها نمي خوايي فصل جديد بدي ؟

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
ABAD
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 43
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 5
تشکر شده 33 بار در 16 پست



امتیاز: 1098

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 1 / 81  
 2%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 13  
 38%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 - 22:57    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام
فکر کنم اشتباه نوشتم؟  Big Grin  
همون جادویی درسته  Winking  
به امید خدا فردا فصل جدیدرو میذارم میخواستم امشب بذارم  که نشد
ولی بگم ها شما اصلا نظر نمیدین فقط بلدین از ادم سوتی بگیرین  Big Grin

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
fatima
مدیر گفتگوی آزاد
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9514
آغازگر 721 تاپيك

تشکر: 174
تشکر شده 261 بار در 201 پست

محل سکونت: قلب پروانه blank.gif


امتیاز: 27284

مدال‌ها: 0
مرحله : 63
میزان فعالیت: 20029 / 20029  
 100%
سرعت فعالیت: 9406 / 9406  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 439 / 454  
 96%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 31 اردیبهشت 1387 - 23:26    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

نميشه word رو هم بدي؟
من pdf خوشم نمياد
يا حق

_________________
   
       اشـــــتباه نكنيد  
 
     پروانه شب سياه نيست،
 
    اينگونه تصوّرش كنيد:
 
     همرنگ تنها روزنه اميد شما
 
       در تاريكي شبهاي تيره  
 
     همشكل آرزوهاي زيباي شماست
 
     بر لوح طلايي دفتر زندگي      
 
   هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
 
    (نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
 
  او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
 
   به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
 
                       
 

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
kimeia
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 54
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 0
تشکر شده 4 بار در 2 پست



امتیاز: 775

مدال‌ها: 0
مرحله : 6
میزان فعالیت: 2 / 104  
 2%
سرعت فعالیت: 49 / 49  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 3 / 14  
 21%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 1 خرداد 1387 - 15:40    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

چهار شنبه شد ها

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
ABAD
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 43
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 5
تشکر شده 33 بار در 16 پست



امتیاز: 1098

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 1 / 81  
 2%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 13  
 38%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 2 خرداد 1387 - 00:56    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام به همه
ببخشید که دیر کردم اخه داشتم نظرات شما عزیزان رو میخوندم واقعا لذت میبرم وقتی که میبنم این همه  داستانمو نقد میکنید   Down  
اینم فقط به خاطر FATIMA  این بار ورد میدم
راستی ایام فاطمیه به همه تسلیت میگم
http://www.uplod.ir/download.php?file=946868

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
kimeia
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 54
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 0
تشکر شده 4 بار در 2 پست



امتیاز: 775

مدال‌ها: 0
مرحله : 6
میزان فعالیت: 2 / 104  
 2%
سرعت فعالیت: 49 / 49  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 3 / 14  
 21%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 2 خرداد 1387 - 14:25    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خيلي ممنون . خيلي عالي بود . ولي اگر بيشتر بود بهتر بود

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
saaaasan
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 3 خرداد 1387
پست: 2
آغازگر 0 تاپيك

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 21

مدال‌ها: 0
مرحله : 1
میزان فعالیت: 0 / 18  
 0%
سرعت فعالیت: 8 / 8  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 1 / 9  
 11%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 3 خرداد 1387 - 12:06    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

من نمی تونم دانلود کنم لطفا یا زنده بزار یا یک جا دیگه   Disagree

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
ABAD
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 43
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 5
تشکر شده 33 بار در 16 پست



امتیاز: 1098

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 1 / 81  
 2%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 13  
 38%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 3 خرداد 1387 - 12:54    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اینم زنده   Big Grin  


فصل پنجم:شبح!؟


خوب من امشب باید به ملاقات چند نفر برم برای همین زیاد نمی تونم زیاد  اینجا بمونم. اما بهت میگم اون

مرد چه جوری تبدیل به یه شیطان شد .کسی که قدرت رام کردن هر موجود شیطانی رو داشت !!!

سالها پیش برای اینکه بتونن قوانین جدید رو توی دنیای جادوگری به مرحله اجرا در بیارن مجازتهای سختی

برای مردم گذاشتن قوانینی که هیچ کس حق سرپیچی از اونهارو نداشت واگر کسی از این قوانین سرپیچی

میکرد اونو به زندان مینداختن و اگر هم نمی تونستن اونو توی زندان نگه دارن ..........

اون کمی مکث کرد انگار میخواست کمی فکر کنه . شایدم میخواست جوری بهم بگه که من بفهمم !!!

اونها روح جادورو از توی بدن اون فرد بیرون میکشیدن و چون ما جادوگرا از اول تولدمون روحمون با

جادو پیوند خورده برای همین وقتی که جادو رو از بدنمون خارج میکنن باعث میشن که روح فرد هم از بدنش

خارج میشه .

در اون زمان فردی از این قوانین سر پیچی میکنه.  وانو به زندان انداختن.

اون چند بار تونست  از اونجا فرار کنه. برای همین روح اونو توسط موجوداتی سیاه بیرون کشیدن موجوداتی

که توسط عهدی باستانی به خدمت انسانها  در امده بودن عهدی که غیر قابل شکست بود!

اما این عهد بعدها توسط همین فرد شکسته شد. اینکه اون چه جوری تونسط اون عهد رو بشکنه هیچ کس

نمی دونه! عهدی که توسط خود هنکال  بسته شده بود.کسی که از خود جادو بود !  

چند روز بعد از اینکه روح اون مرد از بدنش جدا کردن کردن اونو به یه قسمت دیگه که امنیت کمتری نسبت

به جاهای دیگه داشت منتفل کردن.

چون بعد از اینکه روح یه نفر از بدنش بیرون کشیدن اون بعد از چند روز میمیره!

اما اون نمرد! بلکه تونست از اونجا فرار کنه ! هیچ کس نمی دونست اون چطور تونست فرار کنه .چون

کسی به این قضیه زیاد توجه نمی کرد.
برای اینکه وقتی روح فردی رو ازش جدا میکردن اون چند روز بعد میمرد  برای همین همه فکر کردن که

اون مرده .اما اشتباه میکردن!!!

چند هفته بعد اون مرد برگشت اما با این تفاوت که اینبار با قدرتی بیشتر .قدرت اون به حدی بود که هیچ کس

نمی تونست اونو شکست بده ,  حتی صدمه زدن به اون غیر ممکن بود !!!

اون مرد قدرتهای زیادی داشت قدرتهای که تعداد معدودی از مردم قدرت درک اونو داشتن .

اون میتونست به هر موجودی که  از پلیدی به وجود امده باشه دستور بده .انگار که رهبر اونهاست . اون  

تبدیل به یه شیطان شده بود .شیطانی که هر چیزی رو نابود میکرد .

اون برای سالهای سال هیچ رقیبی نداشت . و روز به روز قلمرو خودشو وسعت میداد . قلمروی که توسط

موجوداتی از جنس اتش محافظت میشود !!!

اما یه روز,  دیگه از اون خبری نشد !!!.انگار که اصلا وجود نداشت! حتی سپاهشم ناپدید شد .  سپاهی  که

ایکانها  جز کوچکی از اون بودن!؟

هیچکس هم نمی دونه چه بلایی سرش اومده .شایدم به یه سرزمین دیگه رفته.ولی همیشه احتمال

برگشتن اون وجود داشته .

اما اینکه که کی برمیگرده, هیچکس نمی دونه!

اون کاری کرد موجودات دیگه درهای سرزمین خودشون رو برروی ما انسانها بببندن .حتی الفها هم از اون

صدمه دیدن. مو جوداتی که  قدرتی چند برابر ما انسانها داشتن !!!

اون به هیچ کس رحم نمی کرد. برای همین باعث جنگی بین ما و دنیاهای دیگه شد چون اون یه انسان بود و

اونها فکر میکردن که همه انسانها ادمهای قدرت طلبی هستن برای همین با ما وارد جنگ شدن .

جنگی که هنوز هم ادامه داره , اما حالا  به صورت پنهان!

اینکه این سرگذشت برات تعریف کردم برای این نبود که وقتمو تلف کنم یا اینکه بخوام سر تورو گرم کنم .

برای این گفتم که تو هم به همون حال دچار شده بودی. انگار که روح جادو از بدنت خارج شده بود وحالا

دوباره برگشته !

میدونم که داشتی به حرفهای ما گوش میدادی والان هم اون سپری که دورتو گرفته حس میکنی .

ایجاد این سپر از قدرت جادویی یه بچه خارجه. یعنی نیاز به یه پشتوانه قوی و دانش زیادی داره که فکر

نمی کنم تو ,و هیچ کس دیگه ای هم هیچ کدوم از اونها رو داشته باشه!

پس چطور ممکنه یه همیچنین سپری دور یه بچه رو بگیره؟

جواب این سوال رو باید تا پنج سال دیگه برام پیدا کنی .چون من در اینده بازم به دیدن تو میام .

ازت سوالاتی میکنم که تو باید جوابشو تا اون روز موعد برام پیدا کنی .چون باید به جاهای بری که اگر از

قدرت خودت شناختی نداشته باشی , توسط خودت کشته میشی!!!

نمی دونستم برای چی باید جواب این سوال رو پیدا کنم , که پنج سال بعد جوابشو به اون مرد بدم اصلا

اون مرد کی بود که من باید بهش جواب بدم ؟

اون زمان فکر می کردم اون فقط  یه ادم فضوله که میخواد از همچی سر دربیاره ولی اون کسی بود که منو با

دنیاهای اشنا کرد که فکر میکردم اصلا وجود نداره!!!

اما تو نمیتونی تا پنج سال دیگه منو ببینی !

با خودم گفتم امکان نداره که نتونم اونو ببینم چشمام که هنوز سالمند !؟

با اینکه حالم بد بود اما میخواستم چشمامو باز کنم .شاید اینجوری پنج سال توی زندگیم جلو می افتادم!!!

اگه جای تو بودم اصلا فکر باز کردن چشمام به ذهنم نمی رسید. چون هنوز به اون درک و مرحله از جادو

نریسدی که بتونی چهره واقعی منو ببینی!؟

دیگه کلافه شده بودم نمی دونم چرا از وقتی که به این دنیا اومده بودم همه میتونستن چیزهای که توی فکرم

میگذره رو بفهمند !!!

حالا خوب به حرفهای میزنم گوش کن .اولین چیزی که باید یاد بگیری این که چطوری باید از ذهنت مراقبت

کنی

با خودم گفتم : ذهن دیگه چیه؟ نکنه کلمو میگه ؟؟؟

.از ذهنت نه اون کله بی مصرفت! کودن!!!

منظورم اینه که توی دنیای جادوگری مردم میتونن فکرتو  بخونن یعنی به هر چی فکر کنی اونا میفهمند .برای

همین هم هست که اونا میفهمند که تو میخوای چکار کنی ویا چی بگی!!!

برای همین باید بتونی از ذهنت محافظت کنی!در ضمن بهتر به کسی نگی که چه اتفاقی برات افتاده !

همینطور که گفتم باید بتونی به سوالهای که ازت مپرسم بتونی جواب بدی و در عوض منم بهت چیزهایی رو

میگم که همیشه دوست داشتی بدونی, چیزهای مثل این ,که چرا شیاطین به خانوادت حمله کردن!!!

اون از کجا میدونست که چه اتفاقی برای پدر ومادرم افتاده؟؟؟  پدر بزرگ که میگفت به غیراز من وتو کسی

از این موضوع خبر نداره !؟    اون واقعا کیه؟

اما راجبع اون سپری که الان دورتو گرفته بهتر به کسی چیزی نگی چون کسی نمیتونه اونو حس کنه برای

اینکه از خود تو قدرت رو جذب میکنه برای همین هم کسی نمیتونه اونو حس کنه .

اما باید بدونی که وقتی به سنی برسی که قدرت جادویی تو ازاد بشه اون سپر هم برای همیشه نا پدید میشه !!!

من دیگه باید برم شاید دفعه بعد بتونم بیشتر پیشت بمونم !

کاش میتونستم جلوشو بگیرم تا از خانوادم برام بگه اما.............

دیگه حضور اون مرد رو کنارم حس نمی کردم .نمی دونم چه جوری از کنارم رفت که من نفهمیدم!!!

کم کم حالم بهتر میشود ومیتونستم از جام  بلند شم . حدودا دو هفته ای میشود که من اینجا بودم . اینو از

حرفهای میلاک فهمیدم. اون واقعا بد اخلاق بود!

من بیشتر مواقعه توی خونه تنها بودم چون کارگاه و مغازه  میلاک به خونش وصل بود برای همین من توی

خونه تنها بودم البته گاهی یه سر بهم میزد که ببینه مشکلی نداشته باشم! اما به نظرم اون به این خاطر بهم سر

میزد که براش دردسری درست نکنم !!!

توی خونه میلا ک پر از چیزهای جورواجوری بود که من تا حالا ندیده بودم چیزهای که حتی اسمشون رو

هم بلد نبودم چه برسه به اینکه به چه درد میخورن!؟برای همین ترجیح میدادم که بهشون نزدیک نشم!

به محض اینکه حالم بهتر شد فلاس دنبالم اومد.مثل اینکه میلاک بهش خبر داده بود!

فلاس : خوب دست وپا چلفتی هنوز زنده ای؟فکر میکردم از شر بچه داری راحت شدم اما میبینم که اشتباه

کردم !!!

پیر خرفت!!!

فلاس :تو دیگه شاگرد من حساب میشی پس بهتره خوب گوشاتو باز کنی ببینی که چی میگم .از این به بعد

هر کاری که من گفتم انجام میدی بدون چون وچرا , تا وقتی که سال تحصیلی شروع بشه انوقت باید هر کاری

که معلمین بهت گفتن باید انجام بدی و گرنه بد جوری تنبیه میشی !

حالا بهتره راه بیفتی من وسائلی رو که قرار بود بخری برات خریدم دیگه به هیچی احتیاج نداری دست وپا

چلفتی فقط باید چوب دستی رو تحویل بگیری .

چرا فلاس همیشه باید حرص منو دربیاره ؟؟؟

اون به طرف دری رفت که به مغازه میلاک باز میشود احتمالا خواسته که میلاک رو خبر کنه تا بیاد چوب

دستی منو تحویلم بده!

از جام بلند شدم وبه  طرف در  کارگاه رفتم . پشت در ایستادم می دونستم که میلاک دوست نداره کسی بدون

اجازه وارد کارگاهش بشه برای همین اول در زدم . بعد وارد شدم هیچ کس اونجا نبود .البته مطمئن بودم که

میلاک اونجا نیست اون الان باید توی مغازش باشه منم برای این در زدم  که اگه میلاک یهو مچمو گرفت  یه

بهونه داشته باشم که بگم بدون اجازه وارد نشدم !!!

وقتی وارد کارگاه شدم کمی تعجب کردم اخه جز تعداد زیادی قفسه و یه میز چیز دیگه ای اونجا نبود!!!

  تقریبا تمام مشتریهای میلاک برای انتخاب چوب دستی به این کارگاه می امدن . اما نمی دونستم اونا چه

جوری اونهارو انتخاب میکردن!؟

چند روز پیش که یکی از مشتریهای میلاک برای خریدن چوب دستی اومد میلاک اونو به کارگاهش برد

چون خیلی دلم میخواست بدونم که اونا چه جوری چوب دستیشون رو انتخاب میکنن!؟ برای همین پشت

در کارگاه فال کوش ایستادم اما فقط صداشون رو میشنیدم هر کار کردم نتونستم اونارو از سوراخ کلید ببینم !

اخه اصلا روی در سوراخ  کلیدی نبود!!!

میلاک به اون مرد میگفت:حالا چشماتو ببند تو باید چوب دستیتو حس کنی , فقط به چوب دستی فکر به

اینکه اونی رو که تو میخوای توی کدوم قسمت از این قفسه هاست بعد من اونو جوری که برات بهتر باشه ,

درست میکنم !؟

حالا من اونجا تنها بودم !خیلی دلم میخواست یه چوب دستی داشته باشم  اونقدر که اصلا متوجه نبودم دارم

چکار میکنم!

چشمامو بستم و به بهترین چوب دستی فکر کردم دلم میخواست چوب دستی رو داشته باشم که

توی دنیا تک باشه اینو با تمام وجودم میخواستم .دنیای که فکر میکردم داشتن یه چوب دستی خوب یعنی همه

چیز! اما بعدها فهمیدم که اون چوب دستی فقط به درد ادمهای میخوره که نمی تونن قدرت جادویشون رو ازاد

کنن!!!

اول اتفاقی نیفتاد برای همین دوباره سعی کردم اینبار هم از ته دل میخواستم که یه چوب دستی خوب داشته

باشم .

انگار تمام وجودم با هم یکی شده بود. دوباره اون موجود رو حس میکردم اما انگار زخمی بود!!!

اما من بهش احتیاج داشتم اونم حالا. باید بهترین چوب دستی رو پیدا میکردم قبل از اینکه میلاک وارد کارگاه

بشه !!!

به نظرم یه جای کار ایرادی داشت. من میتونستم تمام کارگاه ببینم !!!

اما مطمئن بودم که چشمام بسته است !!!

فکر میکردم این یه چیز طبیعی که من میتونم بدون باز کردن چشمام اطرافمو ببینم! برای همین بیشترتمرکز

کردم.

من بهترین چوب دستی رو میخواستم . دلم میخواست قبل از اینکه کسی بیاد توی کارگاه من چوب دستی

خودمو پیدا کنم .

کم کم دیدم تغییر کرد!!!

نمی دونستم داره چه اتفاقی برام میفته من فقط به پیدا کردن چوب دستیم فکر میکردم. اونو با تمام وجودم

میخواستم  .

با اینکه دیدم تغییر کرده بود اما اصلا از این موضوع نمی ترسیدم! انگار که میدونستم داره چه اتفاقی برام

میفته!!!

حالا میتونستم نورهای رو ببینم که از اطراف چوب دستی ها خارج میشن! نورها ی که از چیزهای که داخل

هر چوب بود خارج میشدن. انگار اونها بودن که به  اون چوبها قدرت میدادند !!!

هیچ کدوم از اونها به نظرم برای من نبودن !؟ چون هیچ حس خاصی نسبت به هیچ کدوم از اونها نداشتم.

باید قسمتهای دیگه رو هم میگشتم برای همین به طرف جلو حرکت کردم .

میخواستم سریع اونجارو بگردم اما نمی دونستم چرا اینقدر دارم کند حرکت میکنم!!!

انگار که  پاهام  به زنجیر بسته شده بودن , زنجیری که هر لحظه برام سنگین تر میشود !!!

به نظرم زیاد از در ورودی فاصله نگرفته بودم.دیگه کلافه شدم برای همین به پاهام نگاه کردم .میخواستم

مطمئن بشم  که چیزی به پاهام گیر نکرده باشه!.

اما.............. من روی هوا شناور بودم!!!

حتی نمی تونستم پاهام رو ببینم ! قلبم داشت از جاش کنده میشود! شاید داشتم  خواب میدیدم!؟ اخه چه جوری

ممکنه که من روی هوا پرواز کنم !!!

کم کم احساس ترسم  جای خودشو به  احساس ازادی داد. انگار که هر کاری که دلم بخواد میتونم انجام