تاریخ: یکشنبه 22 اردیبهشت 1387 - 21:28 عنوان: دیگر هیچ فروغی...
با سلام...
موقعي که اومدم توي اين بخش مطمئن بودم حتما حتما تاپيکي با اين موضوع پيدا خواهم کرد. مطمئن بودم که همه ي بچه هاي ايروني با اين شاعر بزرگ و آزاد ما آشنا هستن. ميشناسنش، شعراش رو خوندن و اون رو به همه معرفي مي کنن. اما وقتي ديدم کسي براي معرفي چنين شاعر بزرگي هيچ تلاشي نکرده و تنها يک تاپيک که يک قصه توش بود زده شده، خيلي ناراحت شدم. خداييش هم ناراحتي داره. شما در مورد حافظ و مولانا براي شعر سنتي حرف زدين. از سپهري و يوشيج گفتين و اشعار نوشون. از صادق هدايت گفتين و...
اما من نديدم کسي در مورد اين شاعر، اين انسان تماما آزاد، کسي نمياد مطلب بذاره. هم باعث تعجبه و هم باعث ناراحتي...
من حسرت مي خورم. مطمئنم که همه شما فروغ رو مي شناسين، شعراش رو خوندين و در خيلي خيلي از مواقع پيش خودتون اون رو تحسين کردين و بهش آفرين گفتين. من هم اينطوريم. عاشق شعراي فروغم. بيشتر از غزليات حافظ و مثنوي هاي مولانا، ميشينم اشعار نوي فروغ رو مي خونم و به معناي واقعي کلمه لذت مي برم.
می خوام همه ی اونایی که اشعار این دومین لسان الغیب شعر ایران رو نخوندن (که مطمئنم تعدادشون از 1 هم کمتره!) رو به قول معروف به فیض برسونم و اطلاعات شما دوستانی که از اشعار ایشون بهره بردین رو بیشتر کنم.
رخصت...
فروغ فرخزاد (پانزده دی ماه 1313 - 24 بهمن ماه 1345) شاعر معاصر ایرانی است که پنج دفتر شعر (اسیر - دیوار - عصیان - تولدی دیگر - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) از او منتشر شده است که از بهترین و زیباترین نمونه های شعر معاصر ایران است. فروغ فرخزاد در سن 32 سالگی در اثر تصادف اتوموبیل بدرود حیات گفت.
فروغ با مجموعه های (اسیر - دیوار - عصیان) در قالب شعر نیمایی کار خودش را شروع کرد و بعد از آشنایی با ابراهیم گلستان و همکاری با او، باعث تحولات فکری و ادبی در او شد. فروغ بعد از این تحول فکری، مجموعه (تولدی دیگر) را به چاپ رساند که بلافاصله تحسین جامعه ادبی را در پی داشت.
فروغ آخرین مجموعه شعرش (ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد) را در آبان 1343 با 7 شعر منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران به عنوان شاعری بزرگ تثبیت کند.
بعد از نیما، فروغ در کنار شاملو و اخوان ثالث از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونه های برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردیده است.
فروغ فرخزاد در شانزده سالگی عشق خاکی را تجربه کرد و در سال 1330 با پرویز شاپور ازدواج کرد. ثمره این ازدواج کامیار شاپور بود. فروغ در سال 1343 به دلیل مشکلات خانوادگی از پرویز جدا شد.
فروغ پس از جدایی برای گریز از هیاهوی رورزمرگی به سفر رفت. در این سفر کوشید با فرهنگ غنی اروپا آشنا شود. فروغ در این دوره زبانهای ایتالیایی، فرانسه و آلمانی را فرا گرفت. سفر به اروپا ذهن او را باز کرد و باعث تحول فکری در او شد.
در سال 1337 سینما نظر فروغ را جلب کرد و در این راه با ابراهیم گلستان (نویسنده و فیلمساز سرشناس) آشنا شد و این آشنایی مسیر زندگی او را تغییر داد. چهار سال بعد از این آشنایی فیلم خانه سیاه است را در آسایشگاه جذامیان تبریز می سازند. در سال 1342 در نمایش شش شخصیت در جستجوی نویسنده نمایش چشمگیری از خودش نشان می دهد. در زمستان همان سال فیلم خانه سیاه است برنده جایزه جشنواره اوبرهاوزن شده و باز در همان سال مجموعه تولدی دیگر با تیراژ بالای سه هزار نسخه منتشر می شود. در سال 1343 و بعد از جدایی اش به آلمان، ایتالیا و فرانسه سفر می کند. سال بعد در دومین جشنواره سینمای مولف در پزارو شرکت میکند که تهیه کنندگان سوئدی ساختن چند فیلم را به او پیشنهاد میدهند و ناشران اروپایی مشتاق نشر آثارش میشوند.
فروغ فرخزاد در روز ۲۴ بهمن، ۱۳۴۵ هنگام رانندگی با اتوموبیل جیپ شخصیاش، بر اثر تصادف در جاده دروس - قلهک در تهران جان باخت. جسد او، روز چهارشنبه ۲۶ بهمن با حضور نویسندگان و همکارانش در گورستان ظهیرالدوله به خاک سپرده شد.
نمونه هایی از اشعار زیبای فروغ را در زیر بخوانید:
اسیر:
نقل قول:
آری آغاز دوست داشتن است// گرچه پایان راه ناپیداست// من به پایان دگر نیندیشم// که همین دوست داشتن زیباست
دوست داشتن
نقل قول:
کتابی، خلوتی، شعری، سکوتی// مرا مستی و سکر زندگانی است// چهغم گر در بهشتی ره ندارم// که در قلبم بهشتی جاودانی است
عصیان
نقل قول:
من صفای عشق میخواهم از او// تا فدا سازم وجود خویش را// او تنی میخواهد از من آتشین// تا بسوزاند در او تشویش را
نا آشنا
دیوار
نقل قول:
چشم منست اینکه در او خیره ماندهای// لیلی که بود؟ قصه چشم سیاه چیست؟// در فکر این مباش که چشمان من چرا// چون چشمهای وحشی لیلی سیاه نیست
بر گور لیلی
نقل قول:
زندگی آیا درون سایههامان رنگ میگیرد؟// یا که ما خود سایههای سایههای خویشتن هستیم؟
دنیای سایه ها
عصیان
نقل قول:
آن داغننگخورده که میخندید// برطعنههای بیهده، من بودم// گفتم که بانگ هستی خود باشم// اما دریغ و درد که زن بودم
شعری برای تو
نقل قول:
با این گروه زاهد ظاهرساز// دانم که این جدال نهآسانست// شهر من و تو، ای طفلک شیرینم// دیریست کاشیانهٔ شیطان است
شعری برای تو
تولدی دیگر
نقل قول:
عشق چون در سینهام بیدار شد// از طلب، پا تا سرم ایثار شد
عاشقانه
نقل قول:
بیش از اینها، آه، آری// بیش از این ها می توان خاموش ماند// میتوان ساعات طولانی// با نگاهی چون نگاه مردگان، ثابت// خیره شد در دود یک سیگار...// می توان یک عمر زانو زد//با سری افکنده در پای ضریحی سرد// می توان در گور مجهولی خدا را دید// میتوان با سکهای ناچیز ایمان یافت// می توان در حجرههای مسجدی پوسید// چون زیارتنامهخوانی پیر
عروسک کوکی
نقل قول:
آه اگر راهی به دریائیم بود// از فرو رفتن چه پروائیم بود// گر به مردابی ز جریان ماند آب// از سکون خویش نقصان یابد آب// جانش اقلیم تباهیها شود// ژرفنایش گور ماهیها شود
مرداب
ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد
نقل قول:
من خواب دیدهام که کسی می آید// من خواب یک ستاره قرمز دیدهام...// من خواب آن ستارهی قرمز را // وقتی که خواب نبودم دیدهام...// و اسمش آنچنانکه مادر// در اول نماز و در آخر نماز صدایش می کند// یاقاضیالقضات است// یاحاجتالحاجات است...// و میتواند حتی هزار را// بیانکه کم بیاورد از روی بیست میلیون بردارد...// کسی از آسمان توپخانه در شب آتشبازی میآید// و سفره را میاندازد// و نان را تقسیم میکند// و پپسی را تقسیم میکند// و باغ ملی را تقسیم میکند// و شربت سیاهسرفه را تقسیم میکند...// و سهم مارا هم میدهد// من خواب دیدهام
کسی که مثل هیچ کس نیست
نقل قول:
پرواز را به خاطر بسپار// پرنده مردنی است
پرنده مردنی است
زنده ياد فريدون مشيری در باره نخستين ديدارش با فروغ گفته است : « دختری با موهای آشفته ، بادست هايی که از جوهر خودنويس آغشته شده بود ، با کاغذی تاشده که شايد هزار بار آن را در ميان انگشتانش فشرده بود ، وارد اتاق هيات تحريريه مجله روشنفکر شد و با ترديد و دودلی ، در حالی که از شدت شرم ، کاملا سرخ شده بود و می لرزيد ، کاغذش را روی ميز گذاشت . اين دختر فروغ فرخزاد بود... »
حالا قضاوت با شما...
دیگر هیچ فروغی... _________________ خادم آتش...
فرمانده نیروی اهریمنی آير...
سازنده و صاحب پر قدرت شمشير لوسيندر...
عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9514
آغازگر 721 تاپيك
تشکر: 174 تشکر شده 263 بار در 203 پست
محل سکونت: قلب پروانه
امتیاز: 27284
مدالها: 0
مرحله : 63
میزان فعالیت:
19973 / 19973
100%
سرعت فعالیت:
9406 / 9406
100%
مانده تا مرحله بعد:
439 / 454
96%
[وضعيت كاربر:آفلاین]
تاریخ: دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 - 21:17 عنوان:
به نظر من فروغ هميشه هست و خواهد بود
یکی دیگه از اشعار فروغ که توسط اون میخواد صدای فریادش را به خالقش برسونه شعر صدا هست...
شعر قشنگیه
صدا
در آنجا بر فراز قله کوه
دو پایم خسته از رنج دویدن
به خود گفتم که در این اوج دیگر
صدایم را خدا خواهد شنیدن
به سوی ابرهای تیره پر زد
نگاه روشن امیدوارم
ز دل فریاد کردم کای خداوند
من او را دوست دارم دوست دارم
صدایم رفت تا اعماق ظلمت
بهم زد خواب شوم اختران را
غبار آلوده و بی تاب کوبید
در زرین قصر آسمان را
ملائک با هزاران دست کوچک
کلون سخت سنگین را کشیدند
ز طوفان صدای بی شکیبم
به خود لرزیده در ابری خزیدند
ستونها همچو ماران پیچ در پیچ
درختان در مه سبزی شناور
صدایم پیکرش را شستو داد
ز خاک ره درون حوض کوثر
خدا در خواب رویا بار خود بود
بزیر پلکها پنهان نگاهش
صدایم رفت و با اندوه نالید
میان پرده های خوابگاهش
ولی آن پلکهای نقره آلود
دریغا تا سحر گه بسته بودند
سبک چون گوش ماهی های ساحل
به روی دیده اش بنشسته بودند
صدا صد بار نومیدانه برخاست
که عاصی گردد و بر وی بتازد
صدا می خواست تا با پنجه خشم
حریر خواب او را پاره سازد
صدا فریاد می زد از سر درد
بهم کی ریزد این خواب طلایی
من اینجا تشنه یک جرعه مهر
تو آنجا خفته بر تخت خدایی
مگر چندان تواند اوج گیرد
صدایی دردمند و محنت آلود
چو صبح تازه از ره باز آمد
صدایم از صدا دیگر تهی بود
ولی اینجا به سوی آسمانهاست
هنوز این دیده امیدوارم
خدایا صدا را میشناسی؟
من او را دوست دارم دوست دارم _________________
اشـــــتباه نكنيد
پروانه شب سياه نيست،
اينگونه تصوّرش كنيد:
همرنگ تنها روزنه اميد شما
در تاريكي شبهاي تيره
همشكل آرزوهاي زيباي شماست
بر لوح طلايي دفتر زندگي
هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
(نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
ممنونم fatima, جان...
حالا من هم می خوام یکی از شعرای این شاعر عزیز رو که خودم خیلی دوستش دارم براتون بذارم...
فتح باغ
نقل قول:
آن کلاغی که پرید
از فراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه آشفته ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه کوتاهی پهنای افق را پیمود
خبر ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند
همه می ترسند اما من و تو
به چراغ و آب و آینه پیوستیم
و نترسیدیم
سخن از پیوند سس دو نام
و هم آغوشی در اوراق کهنه یک دفتر نیست
سخن از گیسوی خوشبخت من است
با شقایقهای سوخته بوسه ی تو
و صمیمیت تن هامان در طراری
و درخشیدن عریانیمان
مثل فلس ماهی ها در آب
سخن از زندگی نقره ای آوازیست
که سحرگاهان فواره کوچک می خواند
ما در آن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدقهای پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد
همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روز است و پنجره های باز
و هوای تازه
و اجاقی که در آن اشیا بیهوده می سوزند
و زمینی که ز کشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
بر فراز شبها ساخته اند
به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن از پشت نفسهای گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را
پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی های برج سپید خود
به زمین می نگرند
_________________ خادم آتش...
فرمانده نیروی اهریمنی آير...
سازنده و صاحب پر قدرت شمشير لوسيندر...
عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9514
آغازگر 721 تاپيك
تشکر: 174 تشکر شده 263 بار در 203 پست
محل سکونت: قلب پروانه
امتیاز: 27284
مدالها: 0
مرحله : 63
میزان فعالیت:
19973 / 19973
100%
سرعت فعالیت:
9406 / 9406
100%
مانده تا مرحله بعد:
439 / 454
96%
[وضعيت كاربر:آفلاین]
تاریخ: چهارشنبه 25 اردیبهشت 1387 - 20:30 عنوان:
همه اشعارش قشنگه... در آن زمان و زنی انقدر رک و بی پرده باشه، خیلی هنره...
این اخلاق های فروغ را خیلی می پسندم
این هم قشنگه
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردناک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خاک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده
سلامی دوباره خواهم داد _________________
اشـــــتباه نكنيد
پروانه شب سياه نيست،
اينگونه تصوّرش كنيد:
همرنگ تنها روزنه اميد شما
در تاريكي شبهاي تيره
همشكل آرزوهاي زيباي شماست
بر لوح طلايي دفتر زندگي
هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
(نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
نمیتونستم شعر رو تو هم بنوسیم این طوری قشنگیش از بین می رفت. واسه همین یکم فکر کنم طولانی شد.
_____
[COLOR=#366092]بعدها[/COLOR]
مرگ من روزی فراخواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایه ای ز امروزها دیرزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونه هایم مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد و درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد می آرم که در دستان من
روزگاری شعله میزدخون شعر
خاک می خواند مرا هر دم بخویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل بروی گور غمناکم نهند
بعد من ناگه به یکسو می روند
پرده های تیره ی دنیای من
چشمهای ناشناسی می خزند
روی کاغذها و دفترهای من
در اتاق کوچکم پا می نهد
بعد من با یاد من بیگانه ای
در برم آیینه می ماند به جای
تارموئی ،نقش دستی، شانه ای
میرهم از خویش و میمانم ز خویش
هر چه برجای مانده ویران می شود
روح من چون بادبان قایقی
در افقها دور و پنهان می شود
میشتابند از پی هم بیشکیب
روزها و هفته ها و ماهها
چشم تو در انتظار نامه ای
خیره می ماند به چشم راهها
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک
بی تو دور از ضربه های قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
[COLOR=#31859b]بعدها نام مرا باران و باد[/COLOR]
[COLOR=#31859b]نرم می شویند از رخسار سنگ[/COLOR]
[COLOR=#31859b]گور من گمنام می ماند براه[/COLOR]
[COLOR=#31859b]فارغ از افسانه های نام و ننگ[/COLOR] _________________ آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پابرجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست ورنه خاموش است و خاموشی...گناه ماست
شما نمی توانید در این بخش موضوع جدید پست کنید شما نمی توانید در این بخش به موضوعها پاسخ دهید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش ویرایش کنید شما نمی توانید موضوع های خودتان را در این بخش حذف کنید شما نمی توانید در این بخش رای دهید شما نمیتوانید به نوشته های خود فایلی پیوست نمایید شما نمیتوانید فایلهای پیوست این انجمن را دریافت نمایید