| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| این داستانو ادامه بدم |
| آره |
|
100% |
[ 35 ] |
| خیر |
|
0% |
[ 0 ] |
|
| مجموع رای ها : 35 |
|
| نویسنده |
پیام |
MERLIN_BOZORG
تازه کار


عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 38
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 0 تشکر شده 4 بار در 3 پست
محل سکونت: جسم فانی
امتیاز: 318
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
11 / 11 |
|
|
|
100% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 14 اسفند 1386 - 11:56 عنوان: |
|
|
فاطیما جان انشا ا.... رفت برای سال دیگه
البته سال دیگه 16-29 روز دیگه می باشد
چقدر کتابی  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
fatima
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9514
آغازگر 721 تاپيك
تشکر: 174 تشکر شده 263 بار در 203 پست
محل سکونت: قلب پروانه 
امتیاز: 27284
مدالها: 0
مرحله : 63
| میزان فعالیت: |
19973 / 19973 |
|
|
|
100% |
| سرعت فعالیت: |
9406 / 9406 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
439 / 454 |
|
|
|
96% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 14 اسفند 1386 - 12:01 عنوان: |
|
|
آهان يعني براي بعد عيد؟  _________________
اشـــــتباه نكنيد
پروانه شب سياه نيست،
اينگونه تصوّرش كنيد:
همرنگ تنها روزنه اميد شما
در تاريكي شبهاي تيره
همشكل آرزوهاي زيباي شماست
بر لوح طلايي دفتر زندگي
هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
(نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
|
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
roobi
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 1 خرداد 1386
پست: 1386
آغازگر 29 تاپيك
تشکر: 7 تشکر شده 6 بار در 4 پست
محل سکونت: khoonamoon 
امتیاز: 1125
مدالها: 0
مرحله : 32
| میزان فعالیت: |
688 / 2753 |
|
|
|
25% |
| سرعت فعالیت: |
1314 / 1314 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
2 / 111 |
|
|
|
1% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 14 اسفند 1386 - 14:49 عنوان: |
|
|
ولی علی رضا جان اگه قبل از عید یک فصل بدی ممنون میشم _________________
 |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
emily
تازه کار


عضو شده در: 30 دی 1386
پست: 36
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 2 بار در 2 پست
امتیاز: 127
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
9 / 11 |
|
|
|
81% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: سهشنبه 14 اسفند 1386 - 22:16 عنوان: |
|
|
به به هي همينجور آشنا . اينجاست .
بابت داستان ممنون . هر چند هم كه فصل جديد رو ندادي .  _________________ فكر كردن شغل ذهن است و خواب ديدن تفريح آن "ويكتور هوگو"
 |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : keivan |
shah_artoor
تازه کار


عضو شده در: 15 اردیبهشت 1386
پست: 65
آغازگر 4 تاپيك
تشکر: 2 تشکر شده 18 بار در 8 پست
امتیاز: 593
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
14 / 14 |
|
|
|
100% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 00:39 عنوان: |
|
|
این دوسته مون معمولا غیب میشن مشکلی نیست
پسکجایی  _________________ جادوگر سفید |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : keivan |
roobi
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 1 خرداد 1386
پست: 1386
آغازگر 29 تاپيك
تشکر: 7 تشکر شده 6 بار در 4 پست
محل سکونت: khoonamoon 
امتیاز: 1125
مدالها: 0
مرحله : 32
| میزان فعالیت: |
688 / 2753 |
|
|
|
25% |
| سرعت فعالیت: |
1314 / 1314 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
2 / 111 |
|
|
|
1% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 15 اسفند 1386 - 13:40 عنوان: |
|
|
این هم حرف درستی هست ولی اگه پیداش بشه بهتر هست _________________
 |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : keivan |
a-amirkhani
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 37 بار در 16 پست
محل سکونت: نیروگاه سیتی
امتیاز: 351
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 11 |
|
|
|
54% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 1 فروردین 1387 - 01:52 عنوان: |
|
|
سلام به دوستان عزیز
از اینهمه بد قولی معذرت می خوام , ببخشید که اینهمه دیر به دیر میام و داستان می زارم , آخه راستشو بخواین یکمی سرم شلوغ بود , می دونم دیگه نمی تونم بهونه ای بیارم ولی شما به بزرگواری خودتون ببخشید
راستی سال نو مبارک الان ساعت پنج دقیقه مونده به دو صبحه و هفت و نیم ساعت دیگه سال تحویل میشه , از همین حالا عیدو به همتون مبارک می گم , امیدوارم سال خوبی رو در پیش داشته باشین .
زیادی حرف زدم ( اینهمه دیر میام هنوز روم می شه حرف بزنم )
اینم فصل جدید از داستانم
دیگه فصلاش از دستام در اومده نمی دونم چندمیشه فقط بدونین جدیده
این لینک داستانه
(فقط كاربران عضو ميتوانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
اینم متن داستان
جیمی گفت : شما نمی تونید به هیچ وجه ریسک کنید , بهتره که خیلی سریع اونو بُکشید
گفتم : تو چی خیال کردی , نکنه فکر می کنی که من به همین راحتی می تونم کسی رو بکشم ..
جیمی گفت : شما قدرتمند ترین موجود روی زمین هستید , شما به زودی باید کشتنو شروع کنید .
خندیدم و گفتم : نه تو یه چیزیت هست , من برای چی باید شروع به کشتن کنم , من هیچ وقت کسی رو نمی کشم ...
جیمی گفت : شما تا حالا حدود ده یا بیست نفرو کشتین ,
گفتم : اگه منظورت اون چند نفریه که قبل از مرگم کشتم , اونا همشون کار ماکسیموس بود , اون بود که به قول خودش می خواست از من محافظت بکنه .
جیمی کمی فکر کرد و بعد گفت : شاید حرفی که زدید درست باشه ولی شما طی این چند سالی که اینجا مدفون شده بودید , به هرکسی که به این قبرستون می اومد حمله می کردید و اونو می کشتید , من خودم شاهد تمام ماجرا ها بودم
با تعجب گفتم : نکنه می خوای بگی که اون شیطونی که در موردش می گن خودمم
جیمی گفت : بله قربان , البته اگر بخواین می تونم کاری بکنم که دیگه کسی نتونه اسم شما رو به زبون بیاره ؟
در فکر فرو رفتم , من چه کار هایی کرده بودم , قبل ها خیلی طالب این قدرتی که الان داشتم بودم ولی حالا کمی از خودم بدم می آمد , من نمی توانستم بر روی قدرتم تصلت کامل داشته باشم .
رو به جیمی گفتم : من چطور از توی قبرم بیرون می اومدم , مگه من نمرده بودم ...
جیمی گفت : چطور می تونم براتون بگم , راستشو بخواین شما از همون شب اول از قبرتون بیرون اومدید ولی یه جورایی مثل کسی که خودشو نمی شناخت بودین , من خیلی سعی کردم که با شما رابطه بر قرار کنم ولی شما اصلا منو نمی شناختین , شما هیچکسی رو نمی شناختین , البته این به خون آشام بودنتونون ربط داشت ...
شما به خاطر احتیاج به خون از قبرتون بلند میشدید , این بلند شدنتون فقط به خاطر تامین خون بدنتون بود , البته نمی دونم چرا به هیچ وجه از محوطه ی قبرستون خارج نمی شدید ؟
شما الان این قبرستونو به یکی از خطرناک ترین جاهای روی زمین تبدیل کردید , عکس هایی از شما توی تمام دنیا هست , شما هنوز نیومده تمام مردمو از خودتون ترسوندین.
رو به جیمی کردم و گفتم : چطور شد که اون پسرک تونست منو از خواب بیدار کنه ؟
جیمی گفت : اون چند وقتی بود که دور این قبرستون می گشت , تا جایی هم که می دونم خیلی در مورد افراد قبرستون تحقیق می کرد , از اونجایی که افراد این قبرستون زیاد نبودن خیلی زود فهمید که اون یه نفر شمایید , البته من بودم که کارایی کردم که اون بفهمه , من به وسیله ی یکی از ارواح هاگوارتز اونو متوجه شما کردم , با اینکه هیچ شباهتی بین عکس الان شماو عکسی که وقتی که مردید نبود ولی من تونستم بهش ثابت کنم که اون روح شمایید .
خلاصه اونم بعد از مطالعه های زیادی که کرد بلاخره فهمید که چطور می شه شما رو زنده کرد , البته اون خیلی چیز های دیگه ای در مورد شما ها فهمیده که مرگش خیلی برامون بهتره , اون می دونه که شما بیدار شدین و به زودی برای کشتنش می رید
گفتم : بسته بسته , دیگه باقیشو فهمیدم , من باید خیلی زود قبل از اینکه اون بتونه به کسی بگه که من زنده شدم بکشمش ...
جیمی سرش را به علامت موافقت تکان داد و گفت : لازم نیست شما خودتون اقدام کنید , من خیلی راحت می تونم این کارو همین حالا بکنم ...
گفتم : تو دیوونه شدی , بهتره بری بیاریش اینجا تا شاید تونستم راهی برای این مشکل پیدا کنم ...
جیمی گفت : هرچی شما دستور بفرمایید همون رو انجام می دم .
ترسیدم جیمی بلایی به سر اون پسرک بیاره به همین خاطر گفتم : اصلا تو برو افرادتو بیار خودم می رم دنبال اون پسرک ...
جیمی تعظیم کرد و گفت : هرچی شما دستور بدین درسته ...
با حرف های جیمی احساس قدرت می کردم , جیمی همینطور که تعظیم کرده بود گفت : باید شما به من قدرتمو برگردونید تا بتونم برم دنبال افراد شما ؟
گفتم : افراد من
جیمی گفت : بله سرورم , شما سرور تمام ارواح روی زمین هستید و هیچ روحی حق سرپیچی از شما رو نداره .
گفتم : خب باید چی کار کنم
جیمی گفت : شما باید بخواین که روح منو مال خودتون بکنید , این اتفاق خیلی سریع میفته .
من روی ذهنم تسلط کافی داشتم , به همین خاطر سریع در ذهنم خواستم که روح جیمی از آن خودم شود.
در همین لحظه آتشی از سمت من به طرف جیمی پرتاب شد و جیمی را به آتش کشید , آتش خیلی سریع دور جیمی حلقه زد و او را محاصره کرد , صدای فریاد جیمی بلند شده بود , آتش بیشتر و بیشتر می شد و فریاد های جیمی هم بلند تر و بلند تر , اگر همینطور پیش می رفتیم به زودی همه متوجه حضور ما می شدند .
به دور و اطرافم نگاهی انداختم , هیچ خبری نبود , هنوز کسی متوجه حضور ما نشده بود , فریاد های جیمی به یکباره از بین رفت , آتش هم کم کم در حال خاموش شدن بود , بدن قوی و نیرومند جیمی از پشت آتش نمایان شده بود .
او دیگر یک روح نبود , او مانند یک انسان واقعی بود که در مقابل من ایستاده بود , آتش به کلی از بین رفت و جیمی کاملا نمایان شد , صورتش بشاش تر و هیکلش ورزیده تر شده بود , در چشمانش رگه هایی از آتش دیده می شد ...
جیمی به محض دیدن من زانو زد و گفت : من از شما ممنونم که به من اجازه دادین به این دنیا برگردم سرورم ...
گفتم : الان تو یه آدم واقعی هستی
جیمی گفت : یه انسانی که نمیمیره, انسانی که هر کاری که شما ازش بخواینو براتون انجام می ده
گفتم: اول منو ببر به جایی که اون پسرک هست ...
جیمی گفت : احتیاجی به من نیست , شما به محض اراده کردن به هرجایی که می خواین می تونید برید , هیچ کس توی این دنیا از دست شما نمی تونه فرار کنه , البته یه راه هایی هست که فکر نکنم اون بچه بتونه اونارو انجام بده .
گفتم : اول از همه یه جایی می خوایم که بریم اونجا ...
جیمی گفت : شما صاحب هفت قصر خاندان بلید ها هستید که سه تاشون بعد مرگ مادرتون خالی هستن , هیچ کس بجز شما نمی تونه وارد اون قصر ها بشه...
گفتم : یعنی چی , من چطور می تونم برم اونجا ؟
جیمی گفت : شما با در دست گرفتن شمشیر خاندان بلید صاحب تمام میراث خاندان شدید که اون هفتا قصر قسمت خیلی کمی از اونا هستن .
گفتم : نزدیک ترین اونا کجاست
جیمی گفت : قصر بلید ها توی مونیخ .
گفتم : خوبه همه ی افرادو جمع کن اونجا...
یکی از آن پسر بچه هایی را که داشتند از من فرار می کردند را در ذهنم اوردم , و به سمت او آپارات کردم ...
حتی لحظه ای نکشید که احساس آپارات به من دست داد و از بین رفت , من خیلی سریع در اتاقی تاریک ظاهر شده بودم , با اینکه اتاق تاریک بود ولی من به خوبی می توانستم اتاق و وسایل ان را ببینم , یک تخت وسط اتاق بود , پسر بچه ای روی آن دراز کشیده بود , زنی هم کنار تخت بر روی صندلی ای نشسته بود و سرش را روی تخت گذاشته و خوابیده بود .
من به قدری ساکت و آرام آپارات کرده بودم که آن زن حتی متوجه حضور من نشده بود , بعد از کمی تماشا فهمیدم که در بیمارستان هستم , باید مطمئن می شدم که این پسرک همان پسرکی است که من می خواهم , این کار خیلی سخت نبود , خیلی راحت می توانستم با دیدن دستش بفهمم که او همان است یا نه...
خیلی آرام به سمت جلو حرکت کردم , من دوباره بر روی هوا شناور بودم , صدای کشیده شدن انتهای لباسم بر روی زمین خیلی کم بود ولی باز هم می توانست توجه کسی را جلب کند...
وقتی بالای سر پسر بچه رسیدم به دستش نگاهی انداختم, هیچ اثری از زخمی روی دستانش نبود , بار دیگر نگاهی انداختم ولی باز هم هیچ اثری از زخم بر روی دستش ندیدم ...
آن پسر بچه دیگر را در ذهنم آوردم و به سمت او آپارات کردم ...
دوباره خیلی سریع آپارات کردم , سرعت آپارات در من خیلی زیاد شده بود , طوری که حتی احساس هم نمی کردم که این اتفاق افتاده باشد .
اینبار در اتاقی کوچک بودم , دور تا دور اتاق پر بود از عکس های جادوگری که خیلی شبیه مار بود , آری تمام عکس هایی که در اتاق بود همگی از آن ولدمورت بود , نام لرد سیاه هم در انتهای اتاق بود , نشان مرگ خواران هم بر روی دیوار در حال حرکت بود ..
اتاق برایم جالب بود , قفسه ای بزرگ از کتاب های قدیمی در اتاق بود , به سمت قفسه رفتم و به کتاب ها نگاهی انداختم , تمامشان در مورد جادوی سیاه بودند ...
یک تخت کوچک کنار اتاق بود که یک پسر بچه ی که حدودا صدو شصت سانت قد داشت بر روی آن خوابیده بود , صورتش کاملا رنگ پریده بود , چشمانش رامعصومانه بسته بود , موههای درهمش روی صورتش ریخته بود و به معصومیتش می افزود...
جای کبودی ای هم روی صورتش بود, به دستش نگاه انداختم , دستش را باند پیچی کرده بودند , خودش بود , خواستم بیدارش کنم ولی دلم نیامد , باید چه کار می کردم , اگر او را می دزدیم شاید وجودم در این دنیا لو می رفت , معلوم نبود که این پسر بچه در مورد من به چه کسانی اطلاعات داده است .
باید فکر بهتری می کردم , قصر بلید ها را در مونیخ در ذهنم آوردم , من حتی آن جا را ندیده بودم , فقط نامش را در ذهنم جاری کردم , خیلی سریع آپارات کردم و در تالاری ظاهر شدم , میز بزرگی وسط تالار بود و تعداد زیادی صندلی دور تا دورش چیده شده بودند .
خیلی سریع فهمیدم که کجای قصر هستم , من در تالار گفتمان قصر بودم , تالاری که پدرم و پدر بزرگم در این اتاق جلساتشان را برگزار می کردند ...
جیمی را صدا زدم , جیمی خیلی سریع روبروی من ظاهر شد ,او لباسی یکدست سیاه بر تن کرده بود , لباسش خیلی شبیه لباس من بود , در صورتش زل زدم و گفتم : خب ؟
جیمی گفت : سرورم من تمام افراد رو جمع کردم , من دقایقی میشه که توی مونیخ منتظر شما هستم تا صدایم کنید.
گفتم : خوبه خیلی سریع کار می کنی
جیمی گفت :تمام افراد منتظر اجازه ی شما هستن که خدمت برسن ...
گفتم : بزار برم سر جام بشینم ....بعد بگو بیان .
به سمت صندلی بزرگی که در انتهای تالار بود حرکت کردم , خیلی خوب می دانستم که آن صندلی مدتی در اختیار پدر بزرگم بوده است , پدرم خیلی خوب آنجا را تشریح کرده بود , به نظرم او از این تالار خیلی خوشش می آمده که اینقدر خوب ان را توصیف کرده است .
دور تا دور تالار از آئینه بود ولی من در هیچکدام از آنها دیده نمی شدم , وقتی به طرز حرکت کردن خودم نگاه می کردم احساس قرور می کردم , چون من بر روی هوا سر می خوردم و حرکت می کردم .
وقتی به صندلی بزرگ رسیدم نگاهی بر آن انداختم , بر پشت آن نمادی قرار داشت که تا به حال ندیده بودم , نماد مردی با هیکلی بزرگ و عضلانی که بارانی سر تا سری ای مانند بارانی که الان بر تن من بود بر تن داشت و اگر هیکلش به این بزرگی نبود فکر می کردم که یک دیوانه ساز را ترسیم کرده اند ,
صورتش به حالت صورت خودم ولی کاملا بی روح و خطرناک بود , صورت آن شخص کمی هم به صورت خفاش شباهت داشت , دستانی کاملا استخوانی و بی روح که اصلا به بدن نمی آمد , ناخون های بلند که هر کدام مانند چاقویی کوچک بودند .
از همه ی اینها گذشته مهمترین چیزی که در این شخص دیده می شد بالهای بزرگ آن شخص بود , بالهایی مانند بالهای خفاش که تقریبا از خوب شخص بزرگتر بودند .
خیلی سریع فهمیدم که این نماد از آن خودم است , آری نماد خاندان بلید ها با تولد من عوض شده بود , ولی نمی دانم چرا هنوز پشت سر من بر روی دیوار نماد قدیمی بلید ها نمایان بود , بر روی صندلی نشستم , وقتی روی صندلی فرود امدم احساس کردم که در بلند ترین جای دنیا فرود آمدم , احساس قدرت تمام وجودم را ÷ر کرد , لذت بر تخت نشستن را به وضوح در خودم احساس می کردم .
با نشستن من بر روی صندلی تمام ساختمان به لرزه افتاد نوری هم تمام تالار را روشن تر از قبل کرد , در همین لحظه تصویری از من بر روی تمام آیینه هایی که در تالار بود نمایش داده شد , در تصویر من بر روی همین صندلی نشسته بودم , ولی به حالت نمادی که پشت صندلی نقش بسته بود ,بودم .
در تصویر دستانم خشک و بی روح بودند , به جای کاسه ی چشم در چشمانم خون قرار داشت , اگر دقت می کردم می توانستم ببینم که خون از چشمانم سرازیر شده است , دندان های نیشم هم بیرون زده بودند , دیگر بر روی سرم موی نداشتم , روی سینه ام نوری بود که حتی از زیر لباس هم معلوم بود ... , گوشه های بال هایم , هم از ÷شت سرم بیرون زده بود .
به خودم نگاهی انداختم , آری من الان به موجود درونم تبدیل شده بودم , دستان بی روحم را بلند کردم , در تمام تصاویری که بر روی آیینه ها بود دستم بلند شد , نگاهی به دستم انداختم و رو به جیمی گفتم : چطوره ؟
جیمی که کمی ترسیده بود گفت : شما خیلی قدرتمند تر از جناب ماکسیموس هستید , شما هفتمین هستید ..
جیمی زانو زد و ادامه داد: قدرت محض شمایید سرورم...
رو به او گفتم : داری تملق می کنی جیمی , خودت می دونی که اونطورم که می گی نیستم ...
جیمی گفت : من نمی تونم به شما دروغ بگم , شما کسی هستید که منو به این دنیا برگردوندید, اگر من دروغی به شما بگم در جا شکنجه می شم .
گفتم : خیلی خوبه , بهتر که بگی بیان ...
جیمی گفت : هرچی شما بگید سرورم ... اما شما باید اجازه بدین که بتونن وارد قصر بشن... , نه تنها اونا بلکه هیچکسی بدون اجازه ی شما نمی تونه وارد این قصر بشه , قدرت قصر با شما چندین برابر بیشتر شده .
گفتم : من اجازه می دم که بیان...
درهمین لحظه چندین نفر در انتهای تالار ظاهر شدند , هنوز تصاویر من بر روی تمام آیینه ها نمایان بود , حالا دیگر خون بر روی صورت من به حرکت در آمده بود
آنها همگی روح بودند ولی با دیدن تصویر من بر روی آیینه ها ترسیدند , همگی با دیدن تصویر من زانو زدند و گفتند : سایه ی فرمانروا مستدام باد
گفتم : بلند شید ببینم چند نفر هستید ...
جیمی از جایش بلند شد و گفت : با من بیست نفر , همه از بهترین ها , از هر حرفه ای توی جادوگری ما یکی رو داریم .
افراد از جایشان بلند شدند و به من نگاه کردند , ترسشان کمتر شده بود ولی هنوز هنوز هم با نگرانی به من نگاه می کردند ...
لبخندی زدم و گفتم : شما می دونید برای چی اینجائین...
صدایم کم کم در حال تقییر کردن بود , صدایم هر لحظه کلفت تر و خشن تر از قبل می شد.
جیمی گفت: اینها هیچی نمی دونن , فقط می دونن که باید تا پای جون برای شما مبارزه کنن ...
رو به جیمی گفتم : مگه خودشون زبون ندارن که تو به جاشون حرف می زنی ؟
جیمی گفت : ببخشید که گستاخی کردم , این خاسته ی جناب ماکسیموس بود که همیشه من صحبت کنم ..
گفتم : من ماکسیموس نیستم , نمی خوام کسی با اجبار در اختیار من باشه , هر کدومتون خواستید می تونید همین حالا از اینجا برید و انگار نه انگار که منو دیدید , مطمئن باشید که با هیچکدومتون کاری ندارم .
ارواح به همدیگر نگاهی انداختند , انگار تا به حال کسی با اینها اینطور حرف نزده بود , رو به آنها گفتم : اما اگر قبول کردید که با من همراه بشید انتظار نداشته باشین که از اشتباهاتتون بگذرم .. , خودتون خوب می دونید که به هیچکدومتون محتاج نیستم ؟
یکی از افرادی که روح بود گفت : در عوض شما به ما چی می دید اگه این کارو برای شما بکنیم ...
گفتم : نشنیدم ؟ کدومتون بود که این حرف زد...
خیلی خوب می دانستم که آن شخص کدام یکی از آنها است ولی خواستم به آنها بفهمانم که من در عین خوش اخلاقی , می توانم خیلی قاطع و خطرناک باشم, حرف زدن جیمی با من مرا کمی پر توقع کرده بود .
آن شخص از پشت سر افراد بیرون آمد و طوری که من ببینم جلوی من زانو زد و گفت : ببخشید که اینطور حرف زدم ...
گفتم : وقتی خواستی با بزرگترت حرف بزنی باید احترام بگذاری , حتی اگه اون بزرگتر دشمنت باشه , فهمیدی ... , بزرگی و احترام توی گروه من مخصوص قدرتمنداس , هرکی قدرتش بیشتر ÷یش من مهمتر و با ارزش تره
آن شخص گفت : بله سرورم ...
گفتم : درست شد , خب بزار ببینم چی می تونم به تو بدم , اول از همه قدرتی که بتونی مثل یه آدم زندگی کنی , دوم اینکه یکی از یارای اصلی من می شی , اینو بدون که من هیچ وقت یارامو تنها نمی زارم , مطمئن باش که تا وقتی من زندم هیچکس نمی تونه به شما آسیب بزنه ...
خوب خودت دیگه چی می خوای بگو تا برات انجام بدم ...
آن شخص گفت : من جایی نیستم که از شما چیزی بخوام...
گفتم : اشتباه نکن , بهتره همین حالا هرچی می خوایین بگین تا من بدونم سربازام از من چه انتظارایی دارن ..
آن شخص گفت : یه زندگی عادی , ما قرن هاست که به امید این روز هستیم , اگر ما با شما هم پیمان بشیم آیا اجازه ی زندگی کردن هم داریم ...
جیمی گفت : خیلی گستاخ شدی گاستر ,
گفتم : جیمی !!! وقتی دارم حرف می زنم ساکت باش
جیمی گفت : بله سرورم ...
رو به آن شخص که گاستر نام داشت گفتم : درست منظورتو نفهمیدم...
گاستر گفت : اگه ما با شما هم پیمان بشیم یه جسم بهمون تعلق پیدا می کنه , آیا می تونیم مثل یه انسان واقعی بشیم ...
گفتم : مگه بعد از مرگ زنده می شید ؟
گاستر گفت : از اونجایی که ما وقتی به ماکسیموس تعلق پیدا کردیم که هنوز کاملا نمردیم پس میتونیم با پس گرفتن جسم اصلی خودمون به یه انسان واقعی تبدیل بشیم ...
گفتم : بعد از ماموریتی که من باید انجام بدم به همتون قول می دم که جسم واقعیتونو بهتون برگردونم ...خب دیگه حرفی نیست...
همه ی افراد با هم گفتند : نه سرورم...
گفتم : خب اونایی که شرایط منو قبول کردند می تونن بمونن اونایی هم که نه بهتره همین حالا برن بیرون ...., البته به این شرط که در مورد امشب و دیدن من به هیچ کس چیزی نگن , خودتون می دونید که من از اوضاع شما با خبرم....
چند لحظه ای مکث کردم که اگر کسی خواست بیرون برود این کار را بکند , اما هیچکدام از افراد این کار را نکردند ...
رو به افراد گفتم : خب ؟ , انگار که می خواین با من همراه بشین ...
همه ی افراد با هم گفتند : بله سرورم ...
هماهنگی خیلی خوبی بین آنها بود , معلوم بود که همه ی آنها از ماکسیموس حساب می بردند که به این شیوه حرف می زدند...
رو به آنها گفتم : همتون پاشید تا بهتون قدرت بدم که بتونید مثل یه انسان باشین ...
همه از روی زمین بلند شدند , پیش خودم گفتم اگر بخواهم همه ی این افراد یکباره تبدیل کنم حتما قدرت احتیاج دارم , باید خون به دست می آوردم , یاد جن خانگی ای که مخصوص پدر بزرگم بود افتادم , جن بیمارستان , همانی که خون مخصوص را برای پدرم درست می کرد .
بعد از کمی فکر یاد اسمش افتادم , آری اسمش تئودور بود , با صدای نسبتا بلندی گفتم : تئودور....
چیزی نکشید که جنی پیر و فرسوده جلوی من ظاهر شد , او با دیدن من جا خورد و از ترس به عقب پرید , او خیلی سریع آماده جنگ شد .
لبخندی به او زدم و گفتم :تو چطور جرات می کنی با سرورت مبارزه کنی ؟
تئودور گفت : تو کی هستی ؟
گفتم : بهم میاد کی باشم , مگه نمی بینی تمام این قصر مال منه ؟
تئودور به اطراف نگاه کرد , او با دیدن تصاویر من بر روی تمام آیینه های تمام قدی که دور تا دور تالار چیده شده بودند بسیار تعجب کرد و بعد از چند لحظه ای روی زمین زانو زد و گفت : شما تنها بازمانده ی بلید ها هستید , منو ببخشید که شمارو اشتباه گرفتم .
گفتم : تو از کجا فهمیدی که من کیم .
تئودور گفت : چون تنها کسی که می تونه این قصرو مال خودش بکنه شمایید ؟
گفتم : فعلا یکمی خون می خوام , خون اژدها .
تئودور گفت : هرچی شما بگید سرورم
تئودور دستش را بالا آورد و شیشه ی بزرگی از خون را روی دستش ظاهر کرد ...
بعد از کمی مکث آرام آرام به سمت من آمد و شیشه ی خون را به من داد و از من کمی دور شد ...
رو به تئودور گفتم : نمی خوام کسی از حضور من باخبر بشه .
تئودور گفت : دیگه خیلی دیر شده , شما با اومدنتون به این قصر تمام قصرها رو مال خودتون کردید , الان نماد شما بر روی تمام دیوار های هر هفت قصر ظاهر شده ...
از جایم بلند شدم و گفتم : من نمی خوام که اینطور بشه ...
تئودور گفت : پس بهتره که نماد خانوادگی اصلی رو به جای خودش برگردونید ...
در ذهنم خواستم که نماد خاندان بلید بر روی دیوار ها ظاهر شود , خیلی سریع نماد بر روی دیوار پشت سرم عوض شد , خیلی جالب بود , من هرکاری که می خواستم می توانستم با این قصر ها بکنم .
رو به تئودور گفتم : کافیه ؟
تئودور گفت : بله سرورم ...
گفتم : حالا بهتره بری و برای مهمونا اتاق آماده کنی , تمام جن های خانگی قصرو صدا کن تاکمکت کنن |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : keivan |
a-amirkhani
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 37 بار در 16 پست
محل سکونت: نیروگاه سیتی
امتیاز: 351
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 11 |
|
|
|
54% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 1 فروردین 1387 - 01:55 عنوان: |
|
|
اینم باقی فصل جدید
تئودور تعظیمی کرد و بعد غیب شد , شیشه ی خون را تا قطره ی آخر سر کشیدم , با پایین رفتن خون از گلویم احساس گرما و قدرت لذت بخشی کردم , س÷س تمام افراد را زیر نظر گرفتم و در ذهنم خواستم که تمام این ارواح از آن من باشند .
بدنم به یکبار به لرزه در آمد , فشار انرژی و گرمای زیادی را زیر پوست بدنم احساس کردم , انرژی بدنم به سرعت به سمت کف دستانم به حرکت در آمد , سریع دستانم را به سمت تمام افراد حاضر در تالار گرفتم .
چیزی نکشید که آتشی بزرگ از دستانم خارج شد و به سمت تمام افراد حرکت کرد , در بین راه آتش به شعبه های کوچکتری تبدیل شد و هر کدام از شعبه ها به دور یکی از افراد پیچید ,نور تمام تالار را پر کرده بود, با خارج شدن نور از دستانم احساس کردم قدرتم هم تحلیل رفت , احساس خستگی کردم , خون تاثیر زیادی بر روی من نداشت , قدرتی که از خون دریافت می کردم به قدری نبود که بتوانم هر کاری که دلم می خواهد را انجام بدهم .
فریاد ها مانند شعله های آتش زبانه کشیده بود و تمام تالار را ÷ر کرده بود , صدای زجه و ناله ی افراد تمام تالار را ÷ر کرده بود , به جیمی نگاه کردم که با دهانی باز به افراد نگاه می کرد , معلوم بود که از قدرت من تعجب کرده است , رو به او گفتم : چیه نکنه ترسیدی ...
جیمی گفت : قدرت ... , قدرت چیزیه که همیشه بهش احترام می زارم , اما قدرت شما خیلی بیشتر از اونی هست که فکر می کردم ...
یاد پسر بچه ای که مرا بیدار کرده بود افتادم , خیلی خوب می شد که آن پسرک را تحت تسلط خودم در بیاورم ,شاید می توانستم او را طوری بار بیاورم که نخواهد که مرا بکشد , حتی فکرش را هم نمی توانم بکنم که او را به خاطر اینکه می تواند مرا بکشد بکشم , بهتر بود که او را به فرزند خواندگی خودم قبول کنم و از او نگهداری کنم .
لبخند زدم و گفتم : با اون پسرک چی کار کنیم ...
جیمی گفت : مگه حسابشو نرسیدین ...
گفتم : من نمی تونم یه پسر بچه ی بیگناهو بکشم ...
جیمی گفت : شما لازم نیست خودتون اقدام کنید , من این کارو برای شما انجام می دم ...
گفتم : نه نمی خوام این کارو بکنم , بهتره که اونو به فرزند خوندگیم قبول کنم و خودم بزرگش کنم ...
جیمی خواست چیزی بگوید ولی خیلی زود منصرف شد و بعد از کمی تامل گفت : شما باید نسبت به این قضیه بیشتر فکر کنید , شما نباید به همین زودی تصمیم بگیرید...
با عصبانیت رو به جیمی گفتم : من به هیچ وجه اون پسرک رو نمی کشم , بهترین راهی هم که می تونم از بابت اون خیالم راحت بشه اینه که زیر نظر خودم باشه , نمی خوام مثل ولدمورت اشتباه بکنم ..
جیمی گفت : هرچی شما بخواین همونه سرورم .
گفتم : این درست شد , نقشه ی من از این قراره , چنتا از افرادو بردارو برو زندگی نامه ی این پسرکو در بیار , بعد میبینی اسمش چیه , باباش کی بوده , جدش کی بوده و خلاصه تمام ریزو درشت زندگیشو در میاری و یه جایی برای من لای فکو فامیلاش جور می کنی , یه فامیل پولدار که بجز اون وارثی نداره , فهمیدی چی گفتم یا نه , البته سعی کن اسمم همون کورش باشه , نمی دونم چرا از این اسم خیلی خوشم میاد , شاید به خاطر اینه که این اسمو مادرم روم گذاشته .
جیمی گفت : بله سرورم , هرچی شما دستور بدین ....
به افراد نگاه انداختم , آتش دور آنها کاملا از بین رفته بود و همه ی آنها به انسان تبدیل شده بودند , رو به آنها گفتم : شما از جیمی دستور می گیرین , هرچی اون گفت انگار من گفتم , حالا می تونین برین استراحت کنین ...
رو به جیمی کردم و ادامه دادم : تا فردا صبح اول وقت می خوام تمام چیزایی که گفتمو انجام بدی , دلم نمی خواد توی اولین ماموریت شکست بخوری ؟
جیمی تعظیمی کرد و گفت : امر امر شماست سرورم ...
او این را گفت و بعد از اجازه گرفتن غیب شد , تمام افراد هم همراه با او غیب شدند , عجیب بود آنها می توانستند در این قصر آپارات کنند , بی توجه به این قضیه از جایم بلند شدم و تئودور را صدا زدم ,لحظه ای نکشید که او جلوی من ظاهر شد و گفت : امری داشتین ...
گفتم : طبقه ی دوازدهم هنوز سرپاست ...
تئودور گفت : شما خیلی خوب این قصر هارو می شناسین .
گفتم : مثلا من صاحب اینجام .
تئودور گفت : قصد جسارت نداشتم .
گفتم : از مایکل چه خبر , منظورم جن خونگی پدرمه ؟
اخم های تئودور در هم رفت , او بعد از کمی مکث گفت : اون خودشو به خاطر شما و مادرتون فدا کرد , اون به پدرتون قول داده بود که تا پای جونش از شما محافظت کنه , اونو الوین دراکولا در نهایت غصاوت کشتتش ...
انگار آب سردی را روی من ریختند , من مادری داشتم که به خاطر من جانش را از دست داده بود , من جن خانگی ای هم داشتم که او هم خودش را فدای من کرده بود و من با اینهمه قدرت , بی تفاوت به سرنوشت قاتلین مادرم اینجا ایستاده ام ...
با لکنت گفتم : در مورد مادرم بگو ....
تئودور گفت : مادرتون شما رو خیلی دوست داشت , البته تمام مادرای دنیا بچه هاشونو دوست دارن ولی مادر شما به خاطر شما تا آخرین لحظه جنگید , ایشون خیلی قدرتمند بودن ولی در برابر داییتون هیچ شانسی نداشتن , دایی شما یا همون ویلیام دراکولا همراه با الوین دراکولا در نهایت قصاوت مادرتون رو کشتند .
اونا وقتی که داشتند مادرتون رو می کشتند می گفتن که این کارشون تلافی کشتن هکتور دراکولا هستش .
خشم در وجودم بیدار شده بود , دلم می خواست که همین حالا به سراغ ویلیام دراکولا بروم و او را بکشم .
از جایم بلند شدم , هنوز به شکل موجود درونم بودم , با بلند شدن من تئودور از ترسش چند قدمی عقب رفت .
رو به تئودور گفتم : تو کدوم گوری بودی وقتی که داشتن مادرمو می کشتن ؟؟
تئودور جلوی من زانو زد و گفت : من مستحق مرگ هستم سرورم , من نباید مادرتون رو تنها می گذاشتم ...
با صدای بلند تری گفتم : این جواب من نشد , کدوم گوری بودی ؟؟؟
تئودور با ترس و لرز گفت : من به دستور مادرتون , جنگه بیرون قصرو تغذیه می کردم , من برای افراد بلید خون تهیه می کردم , ویلیام دراکولا راه ورود به قصرو پیدا کرده بود و از یه راه دیگه وارد قصر شده بود , یه خائن توی قصر بود که راهو برای اون باز کرده بود ...
گفتم : مگه این قصر به حرف صاحبش گوش نمی ده ....
تئودور گفت : صاحب این قصر شما بودین و این قصر با توجه به قدرت اون موقع شما ضعیف بود و راه های نفوذی زیادی در قصر ایجاد شده بود ...
دستم را محکم بر پیشانیم کوبیدم و باصدای بلندی فریاد زدم : ویلیام آماده ی مرگ شو ...
ویلیام دراکولا را در ذهنم مجسم کردم و آماده ی آپارات شدم ...
در همین لحظه تئودور خودش را بر روی پایم انداخت و گفت : به عاقبت کارتون فکر کنید , شما با این کارتون باعث مرگ تعداد زیادی از خون آشامها می شین , شما نمی تونید یکنفره به جنگ تمام دراکولا ها برین ...
با لگدی تئودور را به کناری پرتاب کردم و گفتم : انگار تو نمی دونی من کیم , من می تونم خیلی راحت و همین حالا سر ویلیام دراکولا رو از تنش جدا کنم ...
تئودور که کناری افتاده بود از جایش بلند شد و به ارامی گفت : در قدرت شما شکی نیست ولی اینو بدونین که اگه شما ویلیام رو بکشید افرادش به خون خواهی اون تمام افراد خانواده ی شما رو می کشن , معلومه که هیچکسی قدرتش به شما نمیرسه ولی بهتره کمی سنجیده تر عمل کنید ...
تئودور راست می گفت , انگار عقلش خوب کار می کرد , به شکل عادی خودم در آمدم و جلو رفتم , او را از روی زمین بلند کردم و گفتم: ببخشید دست خودم نبود ...
از خودم بدم آمد , او خیلی بزرگتر از من بود , او دستیار پدر بزرگم بوده و او را در کارهایش یاری می کرده ...
تئودور گفت : شما نباید از من معذرت بخواهید...
دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم : من هرچی باشم نباید با تو بد رفتاری کنم , حالا بهتره تو بگی چی کار بکنم بهتره ....
موه های سفیدم روی صورتم ریخته بود , به همین خاطر خیلی خوب صورت تئودور را نمی دیدم , او را روی یکی از صندلی ها گذاشتم و خودم به صندلی خودم برگشتم و رو به او گفتم : به نظرت من چی کار باید بکنم ..
تئودور گفت : من جایی نیستم که بخوام راهی به شما نشون بدم ولی به عنوان یه پیشنهاد بهتون می گم که اول افرادی که قابل اعتماد باشنو دور خودتون جمع کنید ...
گفتم : افراد منو که دیدی ...
تئودور گفت : تا جایی که من فهمیدم شما هیچ کدوم از اونارو نمی شناسین ...
گفتم : اونا ارواح مخصوص یکی از دورگه های بزرگ بودن ...
تئودور گفت : قدرت شما خیره کننده است , اول که دیدم باور نکردم اما حالا واقعا باور کردم , شما افسانه ی سلطان مرگو زنده کردید , همه ی ما اینو جزء افسانه ها می دونستیم ولی شما اونو به واقعیت تبدیل کردین ..
گفتم: سلطان مرگ دیگه کیه ؟
تئودور گفت : سلطان مرگ یه نفر بود که می تونست به مرده ها قدرت زندگی کردن بده , اون افرادی رو دور خودش جمع کرده بود که به هیچ وجه شکست نمی خوردن , قدرت واقعی جادو رو می شد توی افرادش دید , وقتی که سلطان مرگ به هرجایی حمله می کرد تمام افراد اونجا فرار می کردن , اون قدرتمند ترین انسان روی زمین توی دوران خودش بود , اما یکی از افراد خاندان بلید ها اونو با استفاده از نقطه ضعفش شکست داد ...
خیلی سریع گفتم : کدوم نقطه ضعف ...
ماجرای | | |