سلام،خوب بخشید اتفاقی برام پیش اومد،دیروز می خواستم آپ کنم برق رفت،امروز هم که اولین روز کاراموزیم بود،نه ساعت..نمی دونم امیدوارم درک کنید.فردا شش صبح باید از خونه برم بیرون و دوباره نه ساعت کار و من باید 240 ساعت پر کنم به علاوه پروژه برای همین هم سرم خیلی شلوغه،اما به همه اطمینان میدم که این داستان تمام خواهد شد.
خوب خیلی حرف زدم،برای همین یه راست میرم سر فصل جدید امیدوارم کم ایراد و خوب باشه.
فصل هفده:
(فقط كاربران عضو ميتوانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.) (فقط كاربران عضو ميتوانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
فعلا _________________ (فقط كاربران عضو ميتوانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
- درباره اسبهاي كالسكه، آلفرد قبلا روز اولي كه اون كالسكه رو ديده بود كه به طرف درياچه ميرفت و بعد با بالهاشون از رو درياچه پرواز كرده بود ميدونست كه اونها اسبهاي معمولي نيستند و اگر در مورد سيلنتها بعدا خونده باشه بايد فهميده بود كه اونا هم سيلنتن يا اگه فكر ميكرد سيلنتها منقرض شدن اقلا ميدونست اسب معمولي نيستند و نبايد تعجب ميكرد.
- موقعي كه ميخواست به جونيور و ماريلا قدرت بده، عصا رو به سمت جونيور گرفت و كاري به ماريلا نداشت، ماريلا بيهوش بعد خواب رفت و بيدار شد ماريلا نبود جونيور گفت آونها هنوز بيهوشن. چطور همه اونها (يعني همه سايهها )بيهوش شدند و با حفاظ دور ماريلا، ماريلا چطوري رفته بود !!! يه كم گنگ هست.
به به
این داستان چند فصلیه؟؟
ممنون _________________ من اینجا بس دلم تنگ است و هر سازی که میبینم بد اهنگ است بیا ره توشه برداریم قدم در راه بی برگشت بگذاریم ببینیم اسمان هر کجا همین رنگ است؟؟