| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| این داستانو ادامه بدم |
| آره |
|
100% |
[ 35 ] |
| خیر |
|
0% |
[ 0 ] |
|
| مجموع رای ها : 35 |
|
| نویسنده |
پیام |
a-amirkhani
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 37 بار در 16 پست
محل سکونت: نیروگاه سیتی
امتیاز: 351
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 11 |
|
|
|
54% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: یکشنبه 12 خرداد 1387 - 00:56 عنوان: |
|
|
سلام دوباره
اینم متن داستان
بر روی راه پله هایی که به سمت بالا می رفت ظاهر شدم , سرمای عجیبی بدنم را پرکرد , من یک خون آشام بودم و احساس سرما نمی کردم , نمی دانم چرا اینجا احساس سرما می کردم , این قسمت از ساختمان تاریک تاریک بود , اما من از آنجایی که یک خون آشام بودم به راحتی می توانستم دور تا دورم را به خوبی ببینم , به دیوارههای راه پله نگاهی انداختم , پر بود از نقش و نگار های مختلف .
در همین لحظه جیمی با من ارتباط بر قرار کرد , صدای جیمی در گوشم پیچید که گفت : سرورم احتیاج به اجازه ای از طرف شما دارم .
گفتم : چه اجازه ای .
جیمی گفت : من می خوام تحقیقی در مورد اون ایرانیه , همون دورگه ای که تسخیر شده انجام بدم , برای اینکه بتونم به بعضی از اطلاعات دسترسی داشته باشم باید از شما اجازه بگیرم .
گفتم : عیبی نداره
لحظه شماری می کردم که حرف زدنم با جیمی تمام شود تا بتوانم هرچه زودتر طبقه ی دوازدهم قصر را مورد بررسی قرار دهم .
جیمی گفت : الان اجازه نامه رو براتون می فرستم , اونو یکی از افراد براتون میاره, فقط کافیه که انگشت سبابه ی خودتونو روی اجازه نامه قرار بدین .
گفتم : هر کاری می کنی زودتر .
چند لحظه ای کشید تا جیمی گفت : شما جایی هستین که سربازتون نمی تونه بیاد , باید اجازه بدین تا بتونه بیاد .
گفتم : باشه اجازه می دم که بیاد
چیزی نکشید که یک شخص روبروی من بر روی پله ها ظاهر شد , او روبروی من زانو زده بود , بدنی ورزیده و چشمانی نافذ چیزی بود که در این شخص به وضوح دیده می شد , در این تاریکی نمی توانستم جزئیات بیشری را از او ببینم , او لباسی شبیه لباس من بر تن داشت , موه های بلند و یکدست سیاهش بر روی شانه هایش ریخته بود .
رو به او گفتم : زود هر کاری که داری انجام بده که کار مهمی دارم .
آن شخص از جایش بلند شد و طوماری را جلوی به سمت من گرفت , بالای طومار نوشته شده بود , اجازه نامه ی رسمی
بر زیر آن هم نوشته شده بود اداره ی اطلاعات فرماندهی جادوگران کامل حوصله ی خواندن مطالب را نداشتم , با نگاهی به آن انگشت سبابه ام را روی اجازه نامه گذاشتم , به یکباره خونی از زیر دستانم خارج شد و سریع به خورد کاغذ رفت .
پایین کاغذ نوشته شده بود , تنظیم کننده دنیس دوگان
رو به شخصی که کاغذ را برای من آورده بود گفتم : این دوگان کیه ...
آن شخص گفت : خودم هستم سرورم..
رو به او گفتم : این اجازه نامه رو تو تنظیم کردی ؟
دوگان گفت : بله سرورم .
گفتم : این اجازه نامه چه کاری انجام می ده ؟
دوگان گفت : این اجازه نامه به جیمی لاکستر اجازه می ده که بتونه وارد ایران بشه و به عنوان سفیر شما عمل کنه .
گفتم : خیلی خوبه , بهش بگو که می خوام خیلی سریع جاشو برام پیدا کنه , اما بهش بگو کاری نکنه که اون متوجه بشه که کی هستش .
دوگان تعظیمی کرد و گفت : بله سروم
گفتم : می تونی بری ...
او تعظیمی دوباره کرد و بعد غیب شد .
به راه خودم ادامه دادم , به راه پله هایی که داشتم از آنها بالا می رفتم نگاهی انداختم .
روی راه پله ها نوشته هایی تاریک دیده می شد , نمی دانستم چه چیزی بر روی آن نوشته شده بود , هرچی بود باید به زبان خاندان من می بود ...
بالای راه پله را نگاهی انداختم , دربی سیاه و رنگو رو رفته بالای پله ها بود , هیچ نمادی بر روی آن نبود ,این خیلی عجیب بود ...
شمشیرم در دستم به لرزه افتاده بود , قدرت شمشیر را به وضوح در دستانم احساس می کردم , انگار شمشیرم در حال التماس کردن بود که به درب برسد...
با لرزیدن شمشیر در دستانم احساس قدرت زیادی می کردم , از تمام فکر ها بیرون آمده بودم , ماجرا هایی که امروز بر سرم آمده بود را بلکل از یاد برده بودم ...
بي اختيار به سمت دربی که بالای پله ها بود حرکت کردم , با هر قدم نزدیک شدن به آن طبقه قلبم تند تر و تند تر می زد , وقتی در مقابل درب قرار گرفتم دستم را جلو بردم و بر روی درب گذاشتم , چیزی نکشید احساس سوزش کمی در کف دستم کردم ...
به یکباره خون از دستانم خارج شد و تمام درب را در بر گرفت ... , درب قرمز قرمز شده بود , صدای برامدن نمادی بر روی در مرا به خودم آورد , این نماد من بود که بر روی درب ظاهر شده بود , نام الیور بلید بر روی گوشه ی پایین در نمایان شد , از بالا تا پایین اسامی ای به رنگ طلایی بر روی در ظاهر شدند , جاناتان بلید اولین نام بود , آخرین نام هم نام من بود که بر روی در نمایان شده بود , هفتمین نام , نام من بود , نام پدرم بالاتر از من بر روی در بود ...
دستم را از روی در برداشتم و به نماد خودم نگاهی انداختم , نماد من خیلی ترسناک تر از نماد بلید ها بود ...
باز دستم را روی در گذاشتم و آن را به سمت جلو هل دادم , درب مانند تخته سنگی بر جایش میخکوب بود ... , شمشیر در دستانم به شدت بی تابی می کرد , انگار که جان گرفته بود و می خواست به سرعت وارد این طبقه بشود ...
به نمادم بر روی در نگاه کردم , بر روی دهان نمادم منفظی درست به اندازه ی شمشیرم قرار داشت , بدون اینکه لحظه ای معطل بکنم شمشیر را در آن منفظ فرو کردم , شمشیر تا جایی را با فشار من داخل رفت و بعد با شدت در در فرو رفت , صدای عجیبی از در خارج شد .
شمشیر را رها کردم , شمشیر شروع به چرخش کرد , لرزه بر قصر افتاد , قصر طوری می لرزید که هر لحظه امکان فرو ریختن قصر وجود داشت , نزدیک بود از تکان های شدید به زمین بیفتم ...
رنگ قرمز رنگ در تبدیل به رنگ نقره ای شد , مشعل هایی جادویی دور تادور راه پله ای که از آن بالا آمدم روشن شد , نوشته هایی که بر روی زمین دیده بودم حالا مانند آتش در حال سوختن بودند ...
صدای زمزمه ای در راه پله ها شنیده می شد , اما نمی توانستم بفهمم که چه می گوید , درب نقره ای رنگ لرزش سختی کرد و باز شد , به محض اینکه درب باز شد نور اتاق بیرون زد , با اینکه این بیرون الان مثل روز روشن شده بود باز هم نور اتاق به وضوح بیرون می زد ...
دستم را بر روی قلاف شمشیر قلاب کردم و آن را از در بیرون کشیدم .
با کشیدن شمیشر از درون در لرزه ای که بر قصر افتاده بود بلکل قطع شد , از در داخل شدم , بوی لذت بخشی در اتاق پیچیده بود که مرا به سمت خودش کشید ...
بو بوی خون بود , تا به حال نشده بود که خونی اینچنین مرا به خودش جلب کند , بی اختیار به سمت چپ اتاق کشیده شدم , بو از داخل کمدی طلایی رنگ که در سمت چپ اتاق بود می آمد ..
چشمانم را بستم و به سمت کمد طلایی رفتم ...
وقتی به ان رسیدم ایستادم و چشمانم را باز کردم , بو از داخل شیشه ای قرمز رنگ که با رنگ طلایی نوشته هایی بر روی آن بود می آمد ...
نوشته ها خیلی ریز تر از آنی بودند که بتوانم انها را بخوانم , فقط توانستم نام جانی بلید را بر روی آن بخوانم , آری خون از ان پدرم بود ...
به یکباره در جایم خشکم زد , یاد کتاب افتادم , یاد نوشته هایی که در آن بود , جانی بلید خونی که حاوی روح الیور بود را خورده بود و روح الیور را به خودش وارد کرده بود ...
آیا این شیشه حاوی روح پدرم بود یا اینکه چیز دیگری بود , باید قبل از خوردن مطمئن می شدم , هر طوری بود پا روی خواسته ی خودم گذاشتم و از کمد دور شدم ...
به اتاق نگاهی انداختم ...
چیزی را که می دیدم باور نمی کردم , دو پنجره ی بزرگ بر روی دیوارِ رو بروی من قرار داشت , یعنی در سمت راست درب ورودی , پنجره ها رو به فضای سبزی باز می شد , پنجره ها خیلی واقعی بودند , من در طبقه ی دوازدهم قصر بودم پس حتما پنجره ها جادویی بودند ...
این چیزی که پنجره ها نشان می دادند انگار این قصر فقط همین طبقه را دارد و بالای تپه ای سرسبز که دور تادور آن را مهی غلیظ فرا گرفته است قرار داشت ...
فضای بیرون یکدست سبز بود و باد در حال تکان دادن گیاهان بیرون بود ...
به اتاق نگاهی انداختم , اولین چیزی که توجه مرا به خودش جلب کرد مجسمه ای بود که در انتهای اتاق قرار داشت , مجسمه نماد مرا نشان می داد , مردی با سری کچل و بدنی برهنه که بالهای بزرگش را که تقریبا چهار برابر خودش بود را باز کرده و دستانش را به سمت جلو گرفته است ...
پدرم در کتابش گفته بود که آن مجسمه نماد خانوادگی بلید ها بوده اما حالا به حالت نماد من در آمده بود ...
مجسمه ای سنگی به رنگ خاکستری بود , دندان های مجسمه کمی بزرگ تر از چیزی بود که من فکر می کردم , چیزی نمانده بود که دو دندان نیش مجسمه به چانه ی آن برسد ...
مجسمه پشت میز تحریر بزرگی بود که معلوم بود خیلی قدیمی است , این را از طرح و نقشو نگار هایش فهمیدم ..
نماد من بر جلوی میز هم نقش بسته بود ..
لوستر بزرگی هم از سقف آویزان بود که به جای شمعدان هایش مجسمه هایی کوچک از نماد من قرار داشت که بر دستانشان آتشی روشن بود ..
آتشی که در دستان آن مجسمه ها می سوخت رنگی غیر عادی داشت و نور زیبا و دل فریبی را از خودش ساتع می کرد , گوی نسبتا بزرگی هم بر روی پایه ای در وسط اتاق قرار داشت , گوی به رنگ های سفید و سبز در می آمد , مهی هم دور تا دور آن قرار داشت ...
نقشه ای بزرگی هم روبرویش یعنی در سمت چپ اتاق بر روی دیوار بود, که داشت چیزی هایی را نشان می داد ...
عجیب بود این اتاق آئینه ای نداشت , مبلمان قدیمی با نماد من سمت چپ میز انتهای اتاق قرار داشت
پشت میز یعنی سمت راست مجسمه دربی قرار داشت , نمی دانم آن در به کجا باز می شد .
به سمت پنجره های این طبقه حرکت کردم , می خواستم مطمئن بشوم که آن پنجره ها جادویی هستند , وقتی به پنجره رسیدم دستم را به دستگیره ی پنجره گرفتم و آن را باز کردم , در کمال ناباوری دیدم که پنجره باز شد ..
بی اختیار هر دو در پنجره را تا آخر باز کردم , با باز شدن پنجره باد خنکی از در داخل آمد , بادی کاملا بهاری , بوی طبیعت در اتاق پر شد , الان زمستان بود اما فضای بیرون این طبقه بهار را نشان می داد , حالا فقط بوی خون نبود که به من شادی وصف ناپذیری می داد .
فاصله من حالا با چمن های بیرون کمتر از یکی دو متر بود , خیلی دلم می خواست که از پنجره به بیرون بپرم ولی من کارهای مهمتری از گشتن در فضای باز داشتم ...
خیلی خوب می دانستم که آن گوی وسط اتاق به چه دردی می خورد , من با ان گوی به راحتی می توانستم به هر قسمتی از قصر نظارت داشته باشم .
به سمت گوی حرکت کردم و دستم را روی ان گذاشتم , هیچ اتفاقی نیفتاد , به نقشه ای که روبرویم بر روی دیوار بود نگاهی انداختم , این نقشه طبقه ی اول از ساختمان را با جزئیات آن به من نشان می داد , تالار گفتمان , تالار غذا خوری و دو تالار دیگر که نمی دانم به کجا منتهی می شدند ...
دستم را بر روی گوی تکانی دادم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد ...
بی تفاوت به گوی به سمت میز انتهای اتاق حرکت کردم , شمشیر هنوز در دستم بود , به سمت میز حرکت کردم تا آن را مورد بررسی قرار دهم , قاب عکس هایی دور تا دور اتاق بودند که تازه توجه مرا به خودشان جلب کردند , خیلی سریع جانی بلید را در میان آنها پیدا کردم , این اولین باری بود که من یک عکس تمام قد از او را می دیدم , او پدر من بود و هنوز از سرنوشتش هیچ اطلاعی نداشتم , اما به احتمال زیاد او مرده بود , هیچ احساسی نسبت به او نداشتم ...
وقتی به پشت میز رسیدم یک قاب عکس کوچک را بر روی میز دیدم که تصویر یک زن و یک مرد را نشان می داد , زن درون تصویر بر روی صندلی ای نشسته بود و مرد پشت سرش ایستاده بود , آن زن که خیلی جوان بود اخم کرده بود ولی مردی که همان جانی بلید بود کاملا خوشحال بود .
در تصویر جانی بلید مدام لبخند می زد ولی سارا مزدک حتی پلک هم نمی زد , او اخمهایش را در هم کرده بود وبا ناراحتی به من نگاه می کرد ...
او مادر واقعی من بود ... مادر , مادری که در طی حیات او را ندیده بودم و پدری که هیچ خبری از او نداشتم , او در دنیای اجنه گیر کرده بود , شاید سالها از مرگش گذشته بود , اگر او زنده بود تا به حالا حتما بر می گشت ...
دفترچه ای با جلدی استخوانی بر روی میز بود , روی جلدش با رنگ سبز نوشته شده بود
فرزندم کوروش
امضای کوچکی در پایین صفحه قرار داشت که سارا مزدک زیر آن نوشته شده بود , خواستم دفترچه را باز کنم که به یکباره به یاد ارواح مرگ افتادم ..
می خواستم به سمت گوی وسط اتاق برم که برای بار دوم آن را امتحان کنم که نگاهم به مجسمه ی بزرگی که حالا روبروی من قرار داشت افتاد ..
مجسمه دستانش را جلو آورده بود , معلوم بود که شمشیر را باید دردستان او قرار دهم ....
شمشیر را بر روی دستان مجسمه قرار دادم , مجسمه دستانش را مشت کرد و شمشیر را نگه داشت ...
مجسمه به یکباره به رنگ طلایی در آمد , انگار جنسش به یکباره به طلا تبدیل شده بود ..
به گوی وسط اتاق نگاهی انداختم , مه دور آن رقیق تر شده بود و نقشه که روی دیوار بود نقاطی را روی خودش نشان می داد ...
به نقاط نگاهی انداختم , نوشته هایی کنار آن نقاط دیده می شد , از این فاصله نمی توانستم نوشته ها را بخوانم به همین خاطر به سمت نقشه ای که بر روی دیوار نقش بسته بود رفتم ...
وقتی به نقشه نزدیک شدم نوشته های کنار نقاط را دیدم که در تالار های طبقه ی اول قصر در حال حرکت بودند , یکی از آنها در تالار گفتمان بود که کنارش با خط زیبایی نوشته شده بود ادموند فانتوم , آری این نقشه تمام افرادی که در خانه بودند را به من نشان می داد .. او در تالار گفتمان چه می کرد این خیلی عجیب بود ...
به سمت گوی وسط اتاق رفتم و دستم را روی ان گذاشتم , با گذاشتن دستم بر روی گوی حبابی بر روی نقشه ای که روی دیوار بود افتاد , انگار که من دستم را روی نقشه گذاشته بودم ...
سریع در ذهنم ارواح مرگ را به یاد آوردم , خیلی خوب می دانستم من می توانم با این گوی, نقشه ای که بر روی دیوار است را به هر گوشه ای از این قصر متصل کنم .
هیچ تغییری در وضعیت نقشه ایجاد نشد ...
این بار طبقه ی دوم را از ذهنم گذراندم ... , خیلی سریع نقشه ی روی دیوار , مانند حبابی بالا و پایین شد و تصویرش عوض شد , تصویر نقشه ی طبقه ی دوم را به من نشان می داد , من با این نقشه می توانستم حتی از افرادی که درداخل اتاق ها بودند هم با خبر بشوم ..
به یاد اکسل و خواهرم افتادم , طبقه زیر زمین را در ذهنم آوردم , بیمارستان قصر در زیر زمین قصر قرار داشت , نقشه با حبابی دیگر نقشه ی زیر زمین را به من نشان داد , یک نقطه در راه روی بیمارستان در حال حرکت بود , او به سمت انتهای بیمارستان می رفت , یعنی درست جایی که خواهرم در آنجا بستری بود ...
وقتی نوشته ی روی نقطه را دیدم در جایم خشکم زد , برای لحظه به حالت خلصه در آمدم , چیزی را که می دیدم باور نمی کردم , امکان نداشت , او در اینجا چه می کرد ....
روی نقطه با رنگ طلایی و همان خط زیبا نوشته شده بود ماکسیموس دراکولاسیس ...
او اینجا چه می کرد , مگر او اجازه داشت که به اینجا بیاید , او همینطور به اتاق خواهرم نزدیک می شد و من همینطور اینجا ایستاده بودم , خیلی خوب می دانستم که او فقط برای کشتن ساخته شده است ...
با اشاره ای شمشیر الیور را در دستانم ظاهر کردم و به زیر زمین قصر آپارات کردم , لحظه ای نکشید که در سالن بیمارستان ظاهر شدم ...
درب اتاق خواهرم که حالا تا من فقط دو یا سه متر فاصله داشت باز بود , با صدای بلندی فریاد زدم , همونجایی که هستی وایستا ...
با سرعت هرچه تمام تر به سمت اتاق خواهرم دویدم , نفسم به شماره افتاده بود , وقتی به اتاق خواهرم رسیدم بجز خواهرم که بر روی تخت خوابیده بود و تئودور که در حال هم زدن معجونی بود کس دیگری در اتاق نبود ..
تئودور با دیدن من و قیافه ام معجون را که در شیشه ای بود بر روی زمین ریخت , معجون به محض افتادن بر روی زمین شکست و محتویاتش زمین را سوزاند و دود عجیبی را ایجاد کرد , رو به تئودور گفتم : اون چی بود توی دستت ...
تئودور گفت : معجون احیا ...
گفتم : پس چرا زمینو سوزوند .
تئودور گفت : داشتم آمادش می کردم , ببخشید همین حالا درستش می کنم ...
او خیلی مشکوک بود , نکند او خود ماکسیموس باشد و حالا به شکل تئودور در آمده است , اما نه او چه احتیاجی داشت که چنین کاری بکند , او چرا می خواست چنین کاری بکند من که به تمام حرفهایش گوش کرده بودم ..
در ثانی اگر او واقعا خود ماکسیموس بود به راحتی می توانست از پس من بر بیاید , مانده بودم چه کار کنم خودم را به بی اطلاعی زدم و گفتم :حالش چطوره ...
تئودور که دستو پایش را گم کرده بود گفت : حالشون خوبه , البته یه تغییراتی توی بدنش دیده می شه , انگار با خارج شدن روحش از بدنش و برگشتنش مقدار زیادی از قدرت هایی که ارواح شما دارن رو با خودش به جسمش برده ..
گفتم : منظورت چیه ..
تئودور گفت : این معجون احیایی که داشتم درست می کردم باعث میشه که از این اتفاقات جلو گیری کنه .
گفتم : چه اشکالی داره که اون قدرتمند بشه ...
تئودور گفت : همیشه قدرت چیز خوبی نیست , شاید این قدرت باعث بشه که توی سنش تغییراتی ایجاد بشه یا اینکه شاید حافظشو از دست بده ...
تئودور هر لحظه شک مرا به خودش بیشتر و بیشتر می کرد , او می خواست به خیال خودش اتفاقی که افتاده بود را ماس مالی کند ولی من گول او را نمی خوردم ...
رو به تئودور گفتم : از اکسل چه خبر ...
تئودور گفت : چند لحظه ی پیش دیدمش ..
گفتم : مگه حالش خوب شده ..
تئودور گفت : نه اون به خواب گردی دچار شده , اینا همش به خاطر فشار هایی هستش که روش اومده , اما اوضاع صورت و بدنش خوب شده , اون مثل اولش شده , خون روی اون غوغا می کنه .
گفتم : سر اولین فرصت بهش یه سر می زنم , تو هم دیگه نمی خواد به خواهر من سر بزنی , تو بهتره به الکس برسی , می خوام خواهرمو ببرم طبقه ی دوازدهم پیش خودم , هرچیزی که لازم داشته باشه صدات می کنم .
تئودور گفت : هرجور که میلتونه ....
به سمت تختی که خواهرم روی آن خوابیده بود رفتم و دستم را روی تختش گذاشتمو در ذهنم خواستم که او را با تختش به طبقه ی دوازدهم قصر انتقال بدهم ...
لحظه ای نکشید که او غیب شد ..
تئودور گفت : خون خیلی برای اون مفیده ...
گفتم : راستی تئودور برو توی تالار گفتمان منتظر باش که یه جلسه ی مهم داریم , من هم میرم باقی افرادو جمع کنم , باید یه فکر درست و حسابی در مورد ارواح مرگ بکنیم ...
می خواستم هر جور که شده تئودور را به جایی بکشم تا سریع به طبقه ی دوازدهم قصر بروم و مطمئن شوم که او خود ماکسیموس است یا خیر .
تئودر به یکباره غیب شد , من هم سریع به طبقه ی دوازدهم قصر آپارات کردم ,بدون اینکه برای لحظه ای صبر کنم به سرعت دستم را روی گویی که وسط اتاق بود گذاشتم و در ذهنم طبقه اول را آوردم , نقشه به طبقه ی اول تبدیل شد , خیلی سریع به تالار گفتمان نگاه انداختم , تئودور آنجا بود .
به زیر زمین نگاهی انداختم , بجز الکس الان کس دیگری در زیر زمین نبود ...
یعنی چه اتفاقی افتاده بود , شاید او واقعا خود تئودور بوده و من فقط اشتباه کرده بودم , یا خیالاتی شده بودم , شاید به خاطر بوی خونی بود که در این اتاق پیچیده بود , با خیالی راحت به سمت میز اتاقم رفتم ...
اما هنوز در فکر آن اسم بودم , هرچه بیشتر فکر می کردم بیشتر به این نتیجه می رسیدم که در این قصر خبرهایی است که من از آن خبری ندارم , من تمام راز هایم را با تئودور در میان گذاشته بودم , اگر او خود ماکسیموس بود الان از تمام اوضاع زندگی من خبر داشت .
هرچه می گذشت اوضاع برایم سخت تر و سخت تر می شد ...
در همین احوال بودم که ارتباط ذهنی من با جیمی برقرار شد , صدای جیمی به سرعت در ذهنم گفت : سرورم یکی از افراد به اسم دنیس دوگان گیر افراد سیریوس افتاده , سیریوس به زودی از زیر زبونش همه چیزو می کشه بیرون .
گفتم : اون چطور تونسته یکی از افرادمو پیدا کنه ؟؟
جیمی گفت : من اونو موظف کرده بودم که مواظب سیریوسو دارو دستش باشه , اونم گیر افتاده .
گفتم : به تمام افراد بگو که اماده بشن , شاید مجبور بشم که یه جنگ درستو حسابی راه بندازم .
جیمی گفت : ما الان به اندازه ی کافی دردسر داریم , بهتره که با اشاره ای دوگانو بکشید , اون الان یه مهره ی سوخته برای ماست .
دوگان لحظاتی پیش در کنار من بود ,این موضوع شک مرا بر انگیخت به همین علت گفتم : من به تمام افراد قول دادم که از اونا دفاع کنم , تو الان کجایی ...
جیمی گفت : توی قصر .
به سمت نقشه رفتم و به آن نگاهی انداختم , نقشه طبقه ی اول را نشان می داد هنوز بجز تئودور کس دیگری در آنجا نبود...
به سمت گوی رفتم و دستم را روی آن گذاشتم , سریع در ذهنم خواستم که گوی مکان جیمی را به من نشان دهد ..
نقشه با حبابی بزرگ جابجا شد ولی بعد از چند لحظه دوباره به طبقه ای اول بازگشت , جیمی به من دروغ می گفت , او در قصر نبود.., اینجا چه خبر بود , همه داشتند به من دروغ می گفتند , او از تئودور که فکر می کنم خود ماکسیموس است و این هم از جیمی , او علناً به من دروغ می گفت ..
باید هرطور که می شد از اوضاع با خبر می شدم ...
به خواهرم که در چند متری من بر روی تختش خوابیده بود نگاهی انداختم , به یکباره فکری به ذهنم رسید , باید می رفتم و می دیدم جیمی کجاست ...
به جیمی گفتم : دنیس دوگان توی چه حرفه ای متبهر بود ...
جیمی کمی مکث کرد و بعد ادامه داد : اون یک عهدنامه نویس بود ....
جیمی با این حرفش کاملا مرا مشکوک کرد , او می دانست که دوگان یک عهدنامه نویس است پس برای چه او را برای پاییدن سیریوس فرستاده بود بدون اینکه حتی کمی مکث کنم به پیش جیمی آپارات کردم ...
آپاراتی سنگین بود , اما خیلی سریع احساس سختی وسنگینی از بین رفت .
در خانه ی تاریک ظاهر شده بودم ... , جیمی بالای سر یک نفر ایستاده بود و انگشت سبابه اش را به سمت آن شخص گرفته بود ...
به قدری آرام و بی صدا آپارات کرده بودم که حتی جیمی هم از حضور من باخبر نشده بود ...
در سایه بودم به همین علت به هیچ وجه نمی توانست مرا ببیند ..
در ذهنم رو به جیمی ادامه دادم : من ماکسیموسو توی قصر دیدم , نظرت در مورد این چیه ...
جیمی در جایش لرزید و گفت : امکان نداره ...
گفتم : چرا امکان نداره , خودم با چشمای خودم دیدمش ...
به اتاقی که در آن بودم نگاهی انداختم , با همان نگاه اول خیلی سریع فهمیدم که کجا هستم , نماد عقرب روی دیوار نشان می داد که الان در خانه ی ماکسیموس هستم در اتاقی تاریک و نمور بودم .
جیمی من من کنان گفت : جناب ماکسیموس چطور تونستن برگردن به این دنیا .
خندیدم و گفتم : خودتو چرا به اون راه می زنی , من از ماکسیموس اجازه گرفتم به خاطر اینکه به من خیلی دروغ گفتی بکشمت
جیمی که به یکباره خودش را باخته بود گفت : تمام دستوراتو خود ماکسیموس به من داده بود , من کارهایی که بهم سپرده بودو , مو به مو انجام دادم .
گفتم : پس تو نمی دونستی که ماکسیموس زندس ...
جیمی گفت : به گفته ی خودش تا شما زنده .....
جیمی به یکباره ساکت شد , در ذهنم رو به جیمی گفتم : آره قرار بود که اول من کشته بشم بعد اون بتونه برگرده , درست می گم یا نه ؟
جیمی دیگر حرفی نزد , او مانند دیوانه ها دستش را بر روی سرش گذاشت و به فکر فرو رفت , آری او داشت با ماکسیموس ارتباط بر قرار می کرد .
در ذهنم خواستم که او را ذهن روبی بکنم بطوری که خودش هم نفهمد ...
موجی از آتش از دستان من خارج شد و به سمت جیمی حرکت کرد , آتش به سرعت دور تا دور جیمی را گرفت , انگار این فقط من بودم که آتش را می دیدم , چون جیمی هیچ عکس العملی در برابر آتش از خودش نشان نداد ...
چیزی نکشید که صدایی در ذهنم پیچید , صدا صدای جیمی بود که می گفت : سرورم ماکسیموس ... سرورم ... سرورم ...
اما صدایی نمی آمد , حدودا یکی دو دقیقه جیمی این کار را ادامه داد ولی هیچ صدایی دریافت نکرد .
آن مردی که زیر پای جیمی بر روی زمین افتاده بود کم کم خودش را جمع کرد که فرار کند , جیمی وقتی دید که آن شخص می خواهد فرار کند , دستش را از روی سرش برداشت و گفت : همونجا که هستی وایستا دوگان .
آن مرد گفت : دیدی گفتم که کورش مثل ماکسیموس نیست , اون حاضر نمیشه به خاطر هیچو پوچ سربازاشو بکشه , اون با ماکسیموس خیلی فرق می کنه , من حاضرم بمیرم ولی اونو از تمام ماجرا با خبر کنم .
جیمی گفت : تو داری منو مجبور می کنی که خودم بکشمت .
می خواستم از سایه بیرون بروم ولی ایستادم ببینم چه خبر است ...
جیمی گفت : حالا که قرار من بمیرم اول تو و بعد اون کورش احمقو می کشم , اون احمق نمی دونه که جسدش توی چنگ منه , حتی اون ماکسیموسم برای زنده موندن به من احتیاج داره , اون ماکسیموس نباید به همین زودیها خودشو نشون میداد , همیشه این عجله کردنش باعث شکستش می شه , حالا ببین چطوری از بین می برمش ... حالا همه چیز آماده ی کشتن تمام دورگه هاست .
دوگان گفت : من نمی زارم تو اینکارو بکنی .
از سایه خارج شدم , دوگان با دیدن من کاملا جا خورد , جیمی که پشتش به من بود به یکباره به پشت سرش برگشت .
رو به جیمی گفتم : چرا ماکسیموس برای زندگیش به تو احتیاج داره .
جیمی که کاملا دست و پایش را گم کرده بود گفت : تو .... تو از کی تا حالا اینجایی.
گفتم : من همه چیزو شنیدم , حالا ببینم تو چطور می خوای منو بکشی لاکستر ...
خون در بدنم به جوش آمده بود , جیمی دستش را به سمت دوگان گرفت وخواست که طلسمی را روی آن انجام بدهد ...
در ذهنم خواستم که جیمی شکنجه شود , با همین حرکت آتش از دستانم خارج شد و به سمت جیمی حرکت کرد , چیزی را که می دیدم باور نمی کردم , صورت من بر جلوی آتشی که از دستانم خارج شده بودم نقش بسته بود , شعله ها طوری قرار گرفته بودند که صورت نماد مرا بر روی خودشان نقش بسته بودند .
جیمی معطل نکرد و طلسمی را مستقیم به قلب دوگان زد , با برخورد طلسم با دوگان او را به یکباره به آتش کشید ...
طلسم من به جیمی رسید ولی او خیلی سریع از جلوی طلسم من آپارت کرد , طلسم من با دیوار برخورد کرد , درست به نماد عقربی که بر روی دیوار قرار داشت .
قسمت زیادی از دیوار فرو ریخت ... , مانند دیوانگان فقط به کشتن جیمی فکر می کردم .
جیمی یکی دو متر جلوتر از من ظاهر شده بود , او خیلی خونسرد گفت : تو محکوم به مرگی کورش بلید , تو خودت با دستای خودت خودتو کشتی .. , اگر من یا ماکسیموس هم این کارو نکنیم تو مجبور می شی که خودتو بکشی ....
رو به جیمی گفتم : اول تو و هرچی دورگس می کشم بعد میمیرم .
جیمی گفت : اصلا به خودت نگاه کردی تو داری هر روز به وجودت نزدیک می شی , تو به یه لیپن تبدیل شدی , لیپن به جز کشتن به چیز دیگه ای فکر نمی کنه ...
گفتم : لیپن دیگه چیه .
جیمی گفت : به زبون شما یعنی کسی که فقط به کشتن و انتقام فکر می کنه .
اینو باید خیلی زودتر خودت می فهمیدی , نمی دونم تا حالا چطور تونستی دووم بیاری , می دونی با کسایی مثل تو چی کار می کنن , جادوگرا کسانی که به حالت تو دربیان رو می کشن , اونا خیلی خوب می دونن که هیچ راهی نیست که تورو بشه به حالت اول برگردوند .
گفتم : بهتره خفه شی لاکستر , حالا آماده ی مرگ شو ...
بالهایم را باز کردم , با باز کردن بالهایم احساس قدرت در وجودم موج زد , رو به جیمی گفتم : حالا یا می گی دوگان می خواست به من چی بگه یا به بدترین وجه می کشمت .
جیمی گفت : تو نمی تونی منو بکشی کورش , من روی قبرت طلسمی اجرا کردم که به محض مرگ تو رو هم با خودم ببرم .
لبخندی زدم و گفتم : من خیلی وقته که جسدمو از توی قبرستون خارج کردم ...
جیمی خندید و گفت : تو داری دروغ میگی ... اگه قبرتو دیده بودی تا حالا متوجه خیلی چیزا می شدی ... |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : homayoon |
a-amirkhani
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 37 بار در 16 پست
محل سکونت: نیروگاه سیتی
امتیاز: 351
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 11 |
|
|
|
54% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: یکشنبه 12 خرداد 1387 - 01:00 عنوان: |
|
|
گفتم : اولین کاری که می کنم اینه که تو رو می کشم , به زودی ماکسیموسو هم می فرستم پیشت .
جیمی خندید و گفت : اگه ماکسیموس به این دنیا برگشته باشه نه تنها تو بلکه هیچ کس نمی تونه جلوش وایسته ...
در ذهنم خواستم که طلسم مرگ همراه با شکنجه را روی جیمی اجرا کنم , یعنی یکی از همان هفت طلسم قدرتمند مرگ خون اشامان را ..
بدنم به لرزه در آمد و به سمت و به یکباره طلسمی غرش کنان از دستانم خارج شد و به سمت جیمی حرکت کرد , طلسم به قدری قدرتمند بود که سنگ فرش روی زمین را می کند و به سمت جیمی می رفت , جیمی به یکباره غیب شد و چند مترآن طرف تر ظاهر شد , قدرت طلسم به قدری زیاد بود که وقتی به دیوار پشت سر جیمی برخورد کرد مقدار زیادی از دیوار را با خودش از بین برد .
جیمی گفت : من می رم یه جایی که نه دست تو و نه دست اون ماکسیموس بهم نرسه , راستی قبل از مرگت به ماکسیموس بگو که سراغ جسمش نره وگرنه خودشم می میره .
جیمی این را گفت و به یکباره غیب شد .
اینبار در هیچ جای اتاق ظاهر نشد , کمی صبر کردم و بعد جیمی را در ذهنم اوردم و خواستم که به پیشش آپارات کنم , اما هیچ اتفاقی نیفتاد , بار دیگر امتحان کردم این بار هم اتفاقی نیفتاد ..
دستانم را در موه هایم فرو کردم , جیمی چه گفته بود , آیا واقعا جسد من در اختیار او بود یا اینکه فقط یک بلوفی بود که جلو مرا بگیرد , باید به قصر می رفتم و اول از همه از شر ماکسیموس خلاص می شدم , برای این کار باید ارواح مرگ را وادار به همکاری با خودم می کردم , اما قبل از آن باید به هر صورت که می شد ماکسیموس را از قصر بیرون می کردم بعد , ماکسیموس باید در وجود تئودور می بود .
فکری خیلی خوب به مغزم رسید , آری اگر من به حافظه ام دست رسی داشتم می توانستم ببینم که وقتی ماکسیموس داشت به سمت اتاق خواهرم می رفت تئودور در اتاق بود یا نه , اگه تئودور در اتاق بود که هیچ اگرنه بدون هیچ وقفه ای او را می کشتم .
با این فکر به طبقه ی دوازدهم قصر آپارات کردم , وقتی در اتاق ظاهر شدم هنوز خواهرم در خواب بود ....
با اشاره ای آن قسمت از حافظه ام را خارج کردم و بر روی هوا معلق نگه داشتم , با اشاره ی بعدی تصویری بر روی هوا تشکیل دادم که نشان دهنده ی حافظه ام بر روی دیوار بود , چیزی نکشید که تصویر نقشه بر روی تصویر روی هوا نقش بست .
من داشتم به طبقه ها مختلف نگاه می کردم که به یکباره به زیر زمین نگاه کردم , نقطه ی قرمز رنگی که رویش نوشته شده بود ماکسیموس به سمت اتاقی که خواهرم در آن بستری شده بود در حال حرکت بود ...
به اتاقی که خواهرم در ان بستری شده بود نگاهی انداختم , تئودور آنجا بود , در همین لحظه ضربه ی محکمی به سرم برخورد کرد , به سرعت به پشت سرم برگشتم , این خواهرم بود که با گلدانی به سرم کوبیده بود , گلدان در دستانش خرد شده بود اما من هنوز به هوش بودم ...
او بادیدن من گلدان خرد شده را بر روی زمین انداخت و به سمت عقب حرکت کرد ...
او گفت : با من کاری نداشته باش .
گفتم : تو برای چی زدی تو سرم.
جرجیا منو من کنان گفت : بزار من برم , قول می دم که چیزی در مورد تو به سیریوسو بقیه نگم .
گفتم : من جون تو رو نجات دادم اونوقت تو با گلدون می زنی توی سر من .
جرجیا گفت : اگه یه قدم جلو بیای خودمو می کشم .
لبخند زدم و گفتم : خودم می دونم که زندگیت برات ارزشی نداره جرجیا ...
وقتی اسم جرجیا را به زبان آوردم , جرجیا جا خورد , او گفت : تو اسم منو از کجا می دونی .
گفتم : تو منو نشناختی , من کورشم .
جرجیا گفت : نمیشناسمت .
گفتم : تو چطور برادرتو نمیشناسی ..
جرجیا گفت : من برادری به این اسم ....
او به یکباره ساکت شد , او با چشمانی گرد شده به من نگاه می کرد ...
گفتم : درسته من جرجم ...
جرجیا گفت : تو که ...
گفتم : آره مرده بودم , تو درست می گی ولی حالا که می بینی زندم ...
جرجیا که اشک درچشمانش حلقه زده بود گفت: تو چطور زنده شدی ...
گفتم : من یه خون آشامم پس به همین راحتی نمی میرم ....
جرجیا گفت : جلو آمد و مرا در آغوش کشید و گفت اگه بدونی که بعد از تو چقدر گریه کردم .
هیچ احساسی نسبت به جرجیا نداشتم , او را از خودم جدا کردم و گفتم : باید اون کارو می کردم , حالا هم که می بینی , برگشتم به قصر خونوادگیم ....
جرجیا گفت : دیروز سیریوس گفت که تو یه جورایی براش آشنایی.
گفتم : اون بلوف می زد .
جرجیا گفت : حالا برای چی عمه جینی رو دزدیدی.
گفتم : مجبور بودم , برای بدست اوردن شمشیرم مجبور شدم که اونو بدزدم .
جرجیا گفت : حالا چرا نیومدی پیش خودمون .
گفتم : نمی خواستم شمارو وارد دردسرای خودم بکنم .
جرجیا گفت : تو به تنهایی نمی تونی از پس دراکولا ها بر بیای ,اگه همون اول میومدی و به ما می گفتی که برگشتی حتما کمکت می کردیم .
گفتم : مشکلایی بود که نخواستم شما رو از این قضایا با خبر بکنم , یه سری کار دارم که باید انجام بدم , تو هم باید تا آخرش پیش من بمونی و هیچ ارتباطی با مامانو بابا برقرار نکنی .
جرجیا گفت : میشه بگی من چطور می تونم بدون کبوترم با خونوادم ارتباط بر قرار کنم .
خندیدم و گفتم : ببخشید که اینطور شد , اما باور کن که اوضاع خیلی خراب تر از اونیه که انتظارشو داری , من توی بد مخمصه ای افتادم .
جرجیا گفت : خب من می تونم برم پیش جمشیدو از اون بخوام که برای کمک بیاد .
گفتم : جمشید نمی تونه مشکل منو حل کنه , راستی تو می دونی لیپن یعنی چی ...
جرجیا گفت : یجور دیوونس , طوری که فقط می خواد همه رو بکشه , یه جانیه روانی که حالت صورتش به یکباره عوض میشه , اون خیلی سریع به یه موجود وحشتناک تبدیل میشه , درست مثل گرگینه ها که شبایی که ماه کامله به شکل گرگ درمیان , اونا فقط می خوان که بکشن .
گفتم : میشه بگی چطور آدم اینطور می شه .
جرجیا گفت : درست نمی دونم ...
جرجیا با انگشتانش اشکهایش را پاک کرد و ادامه داد : فکر کنم هرکسی نفرت توی وجودش به اوج برسه این اتفاق براش میفته . هنوز درست نمی دونن که یه نفر چطور اونطور میشه , اما وقتی یه نفر به این بیماری دچار میشه می کشنش , اون دیگه غیر قابل درمانه .
به یکباره یاد تئودور افتادم , من بی خودی به او مشکوک شده بودم , آری الان جان او و تمام افراد این قصر در خطر بود , ماکسیموس در کجای قصر بود نمی دانم .
خیلی سریع با تئودور رابطه بر قرار کردم و گفتم : سریع بیا اینجا .
تئودور گفت : شما باید توی طبقه دوازدهم باشین , باید اجازه بدین تا بتونم بیام اونجا .
گفتم : باشه من اجازه می دم که بیای.
در همین لحظه تئودور روبروی من ظاهر شد , جرجیا وقتی که تئودور را دید کمی از من دور شد و گفت : این دیگه کیه .
گفتم : اون جن خونگی منه . اسمش تئودوره .
تئودور رو به جرجیا گفت : بلاخره به هوش اومدین ...
جرجیا با سر موافقت خودش را با تئودور اعلام کرد , جرجیا دستش را روی سرش گذاشت و به سمت تختش رفت , تئودور رو به او گفت : شما از مرگ حتمی نجات پیدا کردین , نباید به همین زودی ها از جاتون بلند بشین , احتمال داره که آسیب جبران ناپذیری ببینید .
رو به تئودور کردم و گفتم : ماکسیموس توی قصره , من خودم از روی نقشه اونو دیدم.
تئودور گفت :امکان نداره , هیچ کس بدون اجازه ی شما نمی تونه بیاد توی قصر ....
ماجرای جیمی را از اول تا آخر برای تئودور تعریف کردم , نه تنها تئودور بلکه جرجیا هم با دهانی باز به حرفهای من گوش می داد , جرجیا که از هیچ چیز سر در نمی آورد فقط نشسته بود و به حرف های من گوش می داد ...
بعد از اینکه حرف هایم تمام شد تئودور گفت : از حرفاتون میشه برداشت کرد که ماکسیموس بدون اینکه به کسی بگه اومده به این دنیا ...
گفتم : ماکسیموس خودش به من گفت باید روح شیش نفرو داشته باشه تا بتونه بیاد توی این دنیا .
تئودور گفت : اینجور که بوش میاد همه چیز به اون قرار داد بستگی داره , این از کشته شدن اون سربازتون , اسمش چی بود ...
گفتم : دوگان , اسمش دوگان بود
تئودور گفت : درست می گم , شما باید خیلی زود اون قرار دادو ببینید , شاید چیزی توی اون قرار داد باشه که همه چیزو نشون بده , تازه شما به جیمی اختیار کامل دادین که بتونه به ایران وارد بشه.
گفتم : اون خیلی مهم نیست , مهم اون قسمتشه که جیمی به من گفت اگر قبرمو می دیدم از همه چیز باخبر می شدم .
تئودور گفت : شما باید خیلی مواظب باشین , اگه بشه با جسدتون شما رو از بین برد باید خیلی سریع اونو از اون قبرستون خارج بکنین .
گفتم : جیمی گفت یه طلسمی روش گذاشته که می تونه مارو بکشه ..., تازه جیمی تونست با یه اشاره دوگانو بکشه , این خودش خیلی عجیبه .
جرجیا بلاخره حرف زد , او رو به من گفت : شما در مورد چی دارین صحبت می کنین , تو که جلوی من وایستادی پس جسدت کجاست , مگه تو یه روحی ...
گفتم : توضیحش یکمی سخته , بهتره که تو چیزی در این مورد ندونی , بعدا سر فرصت برات می گم چه خبره .
تئودور گفت : اگه ماکسیموس زندس پس چرا تا حالا کاری نکرده .
گفتم : شاید تمام قدرتشو نداره , راستی تو حافظه ی تیلور چیزی پیدا کردی که به درد بخوره .
تئودور گفت : فشار زیادی به تئودور اومده , به همین خاطر حافظش به هم خورده , تا فردا تمام ماجرای مرگشو از توی حافظش بیرون می کشم .
گفتم : خیلی خوبه, حالا در مورد ماکسیموس چی کار کنیم .
تئودور گفت : اون حتما توی وجود یکی از افراد وارد قصر شده , شما باید تمام افرادو از این قصر خارج کنید ....
گفتم : میشه بگی کجا باید بفرستمشون .
تئودور گفت : توی همین قصر یه جایی هستش که شوالیه های مخصوص پدربزرگتون اونجا می موندن , منظورم لژیونرهای پدر بزرگتونه , اونجا بیرون توی فضای بازه قصره , شما می تونید همه ی افرادو ببرین بیرون قصر و اونجا ازشون نگهداری کنید , تازه اونجا تمام وسایل برای تمرین کردنشون آمادس .
گفتم فکر خوبیه , اونا رو ببر اونجا و ازشون بخواه که دیگه حرف جیمی رو گوش ندن و هرجا که پیداش کردن برای من دستگیرش بکنن .
تئودور گفت : بله سرورم , حالا بهتره که شما کمی استراحت بکنین .
گفتم : نه باید دنبال ارواح مرگ بگردم , اونا رو برای کشتن ماکسیموس احتیاج دارم .
تئودور گفت : راه های بهتری برای کشتن ماکسیموس داریم .
گفتم : ماکسیموس از تمام امکانات من باخبره , تنها چیزی که می تونم برای جلوگیری از اون استفاده بکنم همون ارواح مرگه .
تئودور گفت : من هم لرد ادموندو میفرستم یه سری به قبر شما بزنه .
گفتم : اون واسه ی چی ؟
تئودور گفت : اون درمورد طلسم های تله خیلی می دونه , اون متخصص این کاره اگه طلسمی در کار باشه حتما اون می فهمه .
گفتم :باشه برو ...
آن شب را تا ساعت دو بعد از نیمه شب در تمام قصر ها به دنبال ارواح مرگ گشتم اما خبری از انها نبود .
با خارج کردن سرباز ها , اتاقی را در طبقه چهارم قصر به جرجیا دادم تا در آنجا استراحت بکند, دیگر تحمل نداشتم , خواب چشمانم را گرفته بود , همانجا بر روی مبلمانی که جلوی میز بود دراز کشیدم و به خواب فرو رفتم .
صبح فردا با نسیمی که از پنجره ی این طبقه می آمد بیدار شدم , بوی طبیعت به من آرامش خاصی میداد , از جایم بلند شدم , کمی طول کشید تا یادم بیاید که کجا هستم .
تئودور را صدا زدم , چند لحظه ای کشید اما تئودور نیامد ... بار دیگر او را صدا زدم هیچ اتفاقی نیفتاد , خیلی سریع نگران شدم , به همین خاطر به پیشش آپارات کردم , حتی لحظه ای نکشید که در مقابل او ظاهر شدم , چیزی را که می دیدم باور نمی کردم , در اتاقی ظاهر شده بودم که پر بود از مه
تئودور روبروی من روی زمین افتاده بود , به سمتش رفتم و او را از روی زمین بلند کردم, هیچ کس در اتاق نبود اگر هم بود من نمی توانستم او را ببینم .
مه نبود که تمام اتاق را پر کرده بود بلکه حافظه ای بود که من از تیلور خالی کردم , آخر شیشه ی شکسته شده بر روی زمین را سریع شناختم , دستم را روی گردن تئودور گذاشتم او مرده بود , یعنی چه شده بود , جای سوختگی بر روی بدنش به وضوح دیده می شد , او را شکنجه کرده بودند ...
فریادی کشیدم , فریادی بلند طوری که احساس کردم ساختمان به لرزه در امده بود , خیلی خوب می دانستم که کار کار ماکسیموس است , اما چرا او تئودور را کشته بود ...
جواب در مقابلم بر روی هوا معلق بود , او به خاطر حافظه ی تیلور این کار را کرده بود , این چه چیزی بود که ماکسیموس به خاطرش خودش را نمایان کرده بود , این موضوع چه بود که به خاطرش تئودور را اینچنین کشته بودند و همینطور بلایی که بر سر دوگان آمده بود , دوگان می خواست چیزی را به من بگوید که حتی مرگش هم به آن بسته بود .
باید خیلی سریع ماکسیموس را پیدا می کردم , انگار تمام دنیا بر روی سرم خراب شده بود , مانند دیوانه ها شده بودم , هیچ راهی برای پیدا کردن ماکسیموس نداشتم , از مرگ تئودور ناراحت نشده بودم بلکه به خاطر تنها ماندنم ناراحت شدم , تنها کسی که می توانستم به او اعتماد کنم حالا مرده بود ,ماکسیموس به راحتی در قصر می گشت و هر کسی را که می خواست می کشت .
حتما در قالب یکی از سربازان وارد قصر شده بود به همین علت هم بود که او را نتوانسته بودم پیدا کنم , آری باید هرچه زودتر ارواح مرگ را پیدا می کردم , آنها می توانستند به من در برابر ماکسیموس کمک کنند .
الان یک هفته از جریان بیدار شدن من گذشته بود باید تا به حال هرطور که می شد آنها می آمدند سراغ من ... کم کم باید به فکر خانه ای برای خودم می بودم .... حتی برای لحظه ای نمی خواستم فکر کنم که از جمشید در این موارد کمک بگیرم , حاضر بودم بدترین شرایط را برای خودم درست کنم اما از جمشید نخواهم تا به من کمک کند ...
به تئودور که روبرویم بر روی زمین افتاده بود نگاهی انداختم , او تنها کسی بود که می توانستم به آن اعتماد کنم , او اطلاعات خوبی نسبت به خانواده ی من داشت ... , خشم در وجودم هر لحظه بیشتر از قبل می شد ...
باید هرطور که می شد حافظه ی تئودور را مورد بررسی قرار می دادم شاید او می توانست کمکی برای من باشد .
دستم را بر روی سرش گذاشتم و خواستم که حافظه اش خالی شود , آتشی به سرعت زیر دست من جریان پیدا کرد و دور تا دور تئودور حلقه زد اما چیزی از او خارج نمی شد , جسد تئودور به شدت میلرزید اما هیچ حافظه ای از او خارج نمی شد .
باری دیگر امتحان کردم اما انگار هیچ چیز در حافظه ی او نبود , با اشاره ای تمام مهی که از حافظه ی تیلور باقی بود را در قسمتی از اتاق جمع کردم , با اشاره ی بعدی شیشه ی شکسته شده را درست کردم و تمام مه را در او جا دادم .
در همین لحظه ارتباط ذهنی با من بر قرار شد , عصبانیت در من موج می زد , خیلی دلم می خواست که خشمم را بر سر کسی خالی بکنم .
صدا در ذهن من گفت : ببخشید سرورم , مشکلی پیش اومده .
گفتم : تو کی هستی ...
صدا گفت : لئون هستم , یکی از افراد شما , قصر محاصره شده , تمام طلسم های محافظ بیرون قصر از بین رفته , قصر پیش چشم همه پدیدار شده , الان حدود دو هزار نفر دورتا دور قصرو محاصره کردن , همینطور داره بهشون اضافه می شه .
گفتم : اونا نمی تونن وارد قصر بشن .
لئون گفت : اونا تونستن یه بار وارد این قصر بشن پس دوباره می تونن وارد بشن .
فکر خوبی بود , الان بهترین وقت بود که خودم را به تمام دنیا معرفی کنم , حالا وقتش بود که یک قتل عام درست و حسابی راه بیندازم تا دیگر هیچ گروه یا قدرتی نخواهد در برابر من قد علم کند ....
با صدایی خشن گفتم : تمام افرادو جمع کن الان خودم میام پیش درب خروجی ...
در همین لحظه قصر به لرزه در آمد , گفتم : این چی بود ...
لئون گفت : یکی از قول ها سنگ بزرگی رو به قصر زد , قسمت زیادی از قصر آسیب دیده ...
گفتم : همین حالا گور همشونو می کنم ...
لئون گفت : با اشاره ی شما همشونو می کشیم .
گفتم : وایستین خودم بیام .
چشمانم را بستم و در ذهنم فریاد زدم هیچ کس حق حمله کردن به منو نداره .
در همان حالت به محوطه ی باز قصر آپارات کردم .
هوا سرد بود طوری که مقداری برف بر گوشه گوشه ی محوطه ی باز نشسته بود , حدود چهل نفر در حیاط قصر در انتظار من بودند , جلوتر از همه ی آنها لرد ادموند قرار داشت که به محظ دیدن من به سمتم آمد ...
کم کم احساس قدرت در وجودم بیدار می شد , هنوز به شکل عادی خودم بودم ولی هر لحظه امکان داشت به موجود درونم تبدیل بشوم ...
نسیم سردی در حیاط پیچیده بود , گوشه گوشه ی قصر برف ها با باد از روی زمین بلند می شد و در هوا پخش می شدند , هوای سردی بود اما من قدرت آتش را با خودم داشتم .
لرد ادموند وقتی به من رسید گفت : بهتره که فرار کنیم , درگیر شدن با اینهمه دشمن اصلا کار درستی نیست .
گفتم : تو چه خیالی کردی , فکر کردی من به همین راحتی پا پس می کشم .
لرد ادموند گفت : این قلعه مثل یه دژ جنگی می مونه , صاحبش می تونه ازش بخواد که خودش در مقابل دشمناش از خودش دفاع کنه .
رو به لرد ادموند گفتم : من نیومدم اینجا که صلح کنم یا فرار کنم , مطمئن باش دوهزار نفر به همین راحتی شکست نمی خورن و , این قصر هرچقدر قدرت داشته باشه باز هم نمی تونه در برابر اینهمه موجود از خودش دفاع کنه ....
لرد ادموند گفت : من جای خوبی رو بلدم که می تونیم بریم اونجا ... , الان جون شما از این قصر با ارزش تره
گفتم : من تو رو تبدیل کردم ؟
لرد ادموند گفت : تبدیل به چی ؟
با صدای بلندی رو به تمام افراد گفتم : اونایی که تبدیل نشدن همین حالا برن توی قصر .
در همین لحظه جرجیا دوان دوان خودش را به من رساند وگفت : جرج داری چی کار می کنی ؟
رو به جرجیا گفتم : می خوام حموم خون راه بندازم , می خوام نشون بدم که من کیم .
جرجیا گفت : احتیاج به این کارا نیست , تو نباید قتل عام راه بندازی , تازه احتمال شکستت نودو نه درصده .
اخم هایم را در هم کردم و گفتم : هیچ کس نمی تونه منو شکست بده .
جرجیا گفت : تو فقط کافیه که بری بالای یکی از برجها و داد بزنی که کورش هستی کورش بلید تنها بازمانده خاندان بلید ها همه چیز درست میشه .
در همین لحظه لرد ادموند جلوی من زانو زد و گفت : ببخشید که شمارو نشناختم , برای مرگ آمادم سروم .
لرد ادموند با شنیدن نام کورش بلید به یکباره حالتش عوض شد , انگار که آب سردی را روی او ریخته باشند .
گفتم : من مرده لازم ندارم , من جنگجو می خوام , کسی که بتونه برام آدم بکشه .
لرد ادموند از جایش بلند شد و شمشیرش را کشیدو گفت : آماده ی خدمتگذاریم .
گفتم : من فعلا تو رو تبدیل نکردم , بهتره که برین توی قصر , اونا یه راه ورودی به قصر پیدا کردن بهتره شما از توی قصر دفاع کنید .
جرجیا گفت : تو نباید بدون علت کسی رو بکشی .
رو به جرجیا با عصبانیت گفتم : علت از این بیشتر , اونا به من حمله کردن .
جرجیا گفت : اونا تو رو نمی شناسن , تو خودتو بزار جای اونا , اونا فکر می کنن که تو یه دشمنی که اومده تا همشونو بکشه .
گفتم : من نمی تونم به اونا بگم که کیم .
لرد ادموند گفت : اونا حالا می دونن که شما کی هستین , برای تمام خون آشاما معلوم شده که کسی که تونسته قصر بلید ها رو فعال کنه یکی از بلیدهاست .
گفتم : در قصرو باز کنین می خوام ببینم اینا به چه جراتی به من حمله کردن .
جرجیا گفت : یکمی فکر کن , اونا اگر بدونن که تو کی هستی حتما بر می گردن ...
گفتم : باشه باشه!!, من خودمو معرفی می کنم , اما نه واقعیتشو ..., شما هم بهتره کاری که ازتون خواستمو انجام بدین .
لرد ادموند گفت : بزارین منم با شما همراه بشم .
گفتم : من به یه باتجربه مثل تو احتیاج دارم , اگه تبدیلت کرده بودم حتما ...
در همین لحظه تخته سنگ بزرگی به یکی از برج های قصر برخورد کرد و مقداری از برج فرو ریخت .
رو به لرد ادموند گفتم : همرو ببر تو همین حالا ...
به یاد تئودور افتادم , اگر او اینجا بود حتما مرا از حمله کردن باز می داشت اما من الان بدون او بودم , باید انتقام تمام خانواده و خویشانم را امروز از دراکولا ها می گرفتم , چشم در مقابل چشم .
آنها تمام خاندان مرا از بین برده بودند من هم تمام دراکولا ها را چه پیر و چه جوان باید می کشتم , این را با خودم عهد بستم و به سمت درب خروجی حرکت کردم ...
لرد ادموند تمام افرادش را جمع کرد و به سمت قصر حرکت کرد , تصمیم وحشتناکی گرفته بودم , مانند شیری که به سمت غذایش می رود به سمت درب خروجی حرکت کردم ...
وقتی به درب قصر رسیدم درب قصر با صدای بلندی باز شد , شانزده نفر از یارانم پشت سر من بودند , رو به انها گفتم : تا من نگفتم هیچ کس هیچ کاری نمی کنه .
شمشیر الیور را صدازدم , شمشیر الیور در دستانم قرار گرفت , شمشیر نه تنها به من آرامش نداد بلکه مرا خشمگین تر از قبل کرد, از در خارج شدم , تا به حال چنین جمعیتی را ندیده بودم , جادوگران مانند گرگانی وحشی در انتظار بودند که به ما حمله کنند .
وقتی از درب قصر فاصله گرفتم درب قصر بسته شد , صدای درب قصر به قدری بلند بود که تمام همه همه ای که در بین جمعیت بود به یکباره قطع شد .
تا جایی که چشم کار می کرد پر بود از جادوگران , نمی دانم پس خون آشامان کجا بودند , در ذهنم خواستم که صدایم به قدری بلند شود که تمام افراد حاضر آن را بشنوند ,با صدای بلندی گفتم : اسم من مرگه , همونی که می خواد تمام شمارو بکشه , حالا قبل از اینکه همتونو بکشم بهتره برید گمشید , فقط یک دقیقه بهتون فرصت می دم که فرار کنید .
تمام حضار به یکباره زدند زیر خنده ...
خشمی که در وجودم می غرید به یکباره به اوج رسید , آنها مرا مسخره می کردند , انگار باورشان نمی شد که من می توانم چنین کاری بکنم .
با صدایی پر از خشم گفتم : یک دقیقتون داره تموم میشه .
یکی از جادوگران طلسمی را به سمت من روانه کرد , طلسمش سبز رنگ بود , آری او از طلسم آووکادورا برای کشتن من استفاده کرده بود , طلسمش بعد از اینکه یکی دومتر به من نزدیک شد سرعت گرفت و در طی یک چشم به هم زدن مستقیم به من برخورد کرد , حتی نتوانستم خودم را از جلوی طلسم کنار بکشم ...
طلسم نه تنها به من آسیبی نرساند بلکه به قدرت من نیز افزود , جادوگرانی که روبروی من بودند با دیدن این لحظه پا به فرار گذاشتند , ولوله ای به پا شد , افرادی که دورتر ایستاده بودند فکر کردند که جنگ شروع شده است , آنها طلسم های مختلفی را به سمت ما روانه کردند .
با اشاره ای دیواری آتشین در مقابل خودم درست کردم آن دیوار تمام طلسم ها را در خود فرو می برد , انگار آن آتش هر طلسمی را در خودش فرو می برد به قدرت من می افزود , هر لحظه قدرتمند تر از قبل می شدم , این را از کش آمدن پوست بدنم و صدای استخوان هایم که به هم ساییده می شدند احساس می کردم .
چیزی نکشید که به شکل موجود درونم تبدیل شدم ...
یکی از افراد جلو آمد و گفت :سرورم یک دقیقه به پایان رسیده ...
زمین لرزه ای به یکباره زمین را به لرزه در آورد , زمین لرزه نبود بلکه صدای پای چندین غول بود که به سمت من می آمدند .
رو به افراد گفتم : می تونید شروع کنید.
یکی دیگر از افراد جلو آمد و گفت : سرورم ببخشید که دخالت می کنم, اما بهتره که ما هرچندتا که می تونیم از اونارو زندونی بکنیم , ماکسیموس همیشه همین کارو می کرد .
برای اولین بار بود که دیدم یکی از افراد ماکسیموس بدون اینکه جناب یا چیزی شبیه به ان به اسمش بیفزایند نام ماکسیموس را به زبان بیاورد .
رو به او گفتم : برای چی ماکسیموس اونارو زندونی می کرد .
آن شخص گفت : شما به قدرت احتیاج دارین , شما می تونید از روح افراد تغذیه کنید , طوری که با زجر کشیدن اونا به قدرت و عمر خودتون بیفزایین .
گفتم : هر کاری می خواین بکنید , تا جایی که من می دونم این قصر زندون های بزرگی داره .
آن شخص گفت : بله سرورم
او به یکباره از جایش کنده شد و یکی دو متر آنطرف تر در میان جمعیت فرود آمد , او به سرعت برق می پرید و در میان افرادی که در حال مبارزه و فرار بودند اینطرف و انطرف می شد , او با هر حرکت یک نفر را بر روی زمین می انداخت , طلسم های او هم مانند طلسم های من همگی از آتش بودند .
باقی افراد هم مثل او به صف دشمن زدند , دشمن به قدری زیاد بود که افرادی که می خواستند فرار کنند راهی برای بازگشت نداشتند , غول ها هم بی توجه به افراد زیر پایشان به سمت من و افرادم می آمدند ...
دستم را به سمت نزدیک ترین آنها گرفتم و در ذهنم با تمام قدرت خواستم که او را شکنجه ای سخت بکنم ...
بدنم به یکباره به لرزه در آمد , از روی زمین فاصله گرفتم و در فاصله یکو نیم متری روی هوا ایستادم , طلسمی آتشین با قطری بزرگ از دستانم به سمت آن غول روانه شد , طلسم در راه چندین جادوگر را به اتش کشید و به سمت غول حرکت کرد .
طلسم من به قدری بزرگ بود که بعضی از جادوگران وقتی این حرکت را دیدند به سرعت با آپارات کردند و غیب شدند ...
طلسم دور تا دور غول که الان با من صد متر فاصله داشت چرخید ,غول با دیدن آتشی به این مهیبی جا خورده بود
چیزی نکشید که غول دستانش را بر روی سرش گذاشت و فریادی کشید , فریادی بلند کشید و بر روی زمین افتاد , با افتادن او بر روی زمین چندین جادوگر زیر او له شدند , غول های دیگر که پشت سر آن غول می آمدند از دیدن این صحنه ترسیدند .
با شکست دادن آن غول احساس قدرت کردم , اما نه به خاطر شکست دادن آن غول نبود بلکه به خاطر شکنجه دادن او بود , شکنجه دادن به من احساس خوبی می داد .
با این کارم ترسی بر دل جادوگران انداخته بودم که همگی پا به فرار گذاشتند , سربازان من هم بدون توقف طلسم هایی را به سمت جادوگران می فرستادند , آنها مانند عقابی که بر سر طئمه اش آوار می شود بر سر جادوگران خراب شده بودند ...
یکی از جادوگران با صدای بلندی گفت : طلسم ضد آپارت شکسته شده ...
جادوگران که کاملا از سربازان من ترسیده بودند به سرعت آپارات می کردند ..
یکی از جادوگران جلو آمد و باصدای بلندی گفت : آپارات نکنید , این یه تلس , شما رو دارن با دستای خودتون می دزدن ...
او ریچارد بود , یکی از سربازان درست پشت سرش ظاهر شد , ریچارد اصلا متوجه حضور آن سرباز من نشده بود ,خواستم کاری بکنم اما سرباز من مانند روحی به سمتش می امد , ریچارد برای لحظه ای چرخید و طلسمی را مستقیم به سینه ی سرباز من زد , طلسم به سربازم برخورد کرد ولی سربازم اصلا از جایش حرکتی نکرد , ریچارد کاملا جا خورده بود .
سرعت ریچارد قابل قبول بود , او در این شلوغی خوب متوجه حضور آن سرباز من شده بود , به نظرم او مسئول جادوگرانی بود که در مقابل قصر بودند , کاملا سردرگم شده بود , او انتظار داشت که با همان طلسم سربازم بر روی زمین بیفتد اما این اتفاق نیفتاد .
شهاب اتشینی از سمت سرباز من به سمت ریچارد فرستاده شد که ریچارد خیلی خوب از جلوی طلسم کنار رفت.
با اشاره ای سربازم را یکی دو متر آنطرف تر پرتاب کردم , نباید بلایی بر سر ریچارد می آمد ...
با اینکه سربازان من خیلی خوب مبارزه می کردند , اما ما هر لحظه بیشتر محاصره می شدیم , سربازانم با پرش های متوالی در میان جادوگران انها را کاملا گیج کرده بودند .
حالا واقعا مطمئن شده بودم که هر کدام از سربازانم به تنهایی می توانند با چندین جادوگر درگیر شوند و به راحتی آنها را شکست دهند.
احساس قدرت مرا از حالت خودم بیرون کشیده بود , غولی که بر زمین زده بودم هنوز در جایش غلت می خورد و افراد را زیر دستو پایش له می کرد .
نکته ی عجیب اینجا بود که هیچ جادوگری به من نزدیک نمی شد , آنها فقط داشتند مرا دوره می کردند ...
در همین لحظه سایه ای را دیدم که بر روی من سنگینی می کند , به سمت سایه برگشتم , تخته سنگ بزرگی را دیدم که بالای سر من بود , یکی از غولها تخته سنگی را درست چند متر جلوتر بالای سر من گرفته بود , قبل از اینکه بتوانم کاری بکنم تخته سنگ را مستقیم بر سر من کوبید .
برای لحظه ای دنیا در مقابل چشمانم تیره و تار شد , احساس کردم که تخته سنگ تمام استخوان هایم را خرد کرده است ,زیر تخته سنگ بر روی زمین افتاده بودم , درد شدیدی بر روی خودم احساس می کردم , درد به من قدرت می داد , من به حالت موجود درونم بودم , با تمام قدرت در ذهنم خواستم که تخته سنگی که بر روی من است متلاشی شود ...
چیزی نکشید که این اتفاق افتاد , تخته سنگ با صدای کر کننده ای منفجر شد , از جایم بلند شدم , غولی که بالای سرم بود را با اشاره ای بر روی زمین کوبیدم , غول درست در مقابل من بر روی زمین افتاد , تکه های تخته سنگی که بر روی من افتاده بود به چندین جادوگر برخورد کرده بود و آنها را بر روی زمین انداخته بود ...
بالهایم را باز کردم و چند متر آنطرف تر درست در مقابل خیل عظیمی از جادوگران فرود آمدم , قدرتم به شدت تحلیل یافته بود , تخته سنگ مقدار زیادی از قدرت مرا گرفته بود , صدای زمین لرزه ای بزرگ آمد ... |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
a-amirkhani
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 37 بار در 16 پست
محل سکونت: نیروگاه سیتی
امتیاز: 351
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 11 |
|
|
|
54% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: یکشنبه 12 خرداد 1387 - 01:02 عنوان: |
|
|
وقتی به منشا لرزه نگاه کردم دیدم غولی در حال فرار است , آری او همان غولی بود که او را شکنجه داده بودم .
جادوگرانی که در مقابل من بودند همگی چوب های جادوییشان را به طرف من گرفته بودند , من قدرت انها را می خواستم , من به قدرت بیشتری احتیاج داشتم , در ذهنم خواستم که قدرت این جادوگران را از آن خودم بکنم ...
با هیمن حرکت آتشی دور تا دور مرا گرفت , جادوگران با دیدن این حرکت هر کدام طلسمی را به سمت من فرستادند , طلسم ها به محض نزدیک شدن به آتشی که دور تا دور من می چرخید جذب آتش می شدند , صدای آتشی که به دور من می چرخید و مرا از دید آنها ناپدید کرده بود ترس بر دل تمام جادوگران انداخته بود .
آتش به یکباره از من جدا شد و به دور افرادی که مرا محاصره کرده بودند پیچید, آن افراد فریاد می کشیدند و کمک می خواستند .
کم کم داشتم قدرتم را از نو می گرفتم , در همین لحظه صدایی بلند از پشت سرم گفت : دست نگه دار ...
با اشاره ای آتشی که به دور جادوگران می چرخید را از بین بردم , به پشت سرم برگشتم , چیزی را که می دیدم باور نمی کردم , مدتها بود که برای این لحظه , لحظه شماری می کردم , ویلیام دراکولا همراه با لژیون هایش آمده بودند اینجا , رو به ویلیام با صدای بلندی گفتم : دلم نمی خواد که تو رو همین روز اول بکشم , پس بهتره بری گمشی ...
ویلیام که از این حرف من عصبانی شده بود گفت : اونی که می میره تویی ...
با اشاره ای دو تن ا ز لژیون هایش را که در کنارش ایستاده بودند را یکی دو متر به عقب تر پرتاب کردم , آنها وقتی که بر روی زمین خوردند به یکباره آتش کشیده شدند , احساس قدرت احساس لذت بخشی بود که مرا از خودم بی خود کرده بود , چشمانم را تنگ کردم و گفتم : انگاری برای مرگ خیلی عجله داری , توی همون حمله ی اول شاهو نمی کشن دراکولا ...
حالا تمام جادوگران ایستاده بودند و به ما نگاه می کردند , جنگ پایان یافته بود , هر شانزده سرباز من پشت سرم ایستاده بودند و به ویلیام نگاه می کردند ...
ویلیام رو به من گفت : تو کی هستی که قصر بلید هارو صاحب شدی , می بینم که شمشیر الیور رو هم به دست اوردی .
گفتم : دوست داری کی باشم ویلیام ؟
ویلیام گفت : هرکی هستی از خونواده ی بلید ها نیستی .
گفتم : درست فکر کردی ویلیام اما خیلی دلم می خواد تمام دراکولا هارو بکشم , مخصوصا تو رو ویلیام دراکولا .
ویلیام شمشیرش را بیرون کشید و گفت : ما می تونیم با هم باشیم ...
خندیدم , خنده ای از سر جنون , رو به ویلیام گفتم : اونی که قرار کشته بشه تویی ویلیام دراکولا من به هیچ کس احتیاج ندارم , این شمایین که به یه سوراخ برای قایم شدن احتیاج دارین .
ویلیام گفت : تو فکر کردی من به همین راحتی ها شکست می خورم , من بلید هارو شکست دادم , تو که در مقابل اونا چیزی نیستی ...
گفتم : اگه همین حالا اینجارو ترک نکنی مجب | | |