| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| این داستانو ادامه بدم |
| آره |
|
100% |
[ 35 ] |
| خیر |
|
0% |
[ 0 ] |
|
| مجموع رای ها : 35 |
|
| نویسنده |
پیام |
kasraba
تازه کار


عضو شده در: 28 فروردین 1387
پست: 37
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 3 بار در 3 پست
امتیاز: 686
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
10 / 11 |
|
|
|
90% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 6 اردیبهشت 1387 - 23:24 عنوان: |
|
|
salam khobi dastan ra khondam khob bod fasle jadid ra bede lotfan  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
a-amirkhani
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 37 بار در 16 پست
محل سکونت: نیروگاه سیتی
امتیاز: 351
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 11 |
|
|
|
54% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 - 21:14 عنوان: |
|
|
خب سلام به دوستان
از اینکه اینهمه دیر اومدم معذرت می خوام
دوست عزیزم جناب سپید زحمت کشیدن و داستان مزخرف منو خوندن و چنتا نظر دادن , اول از همه پرسیدن که اکسل کی خون آشام شد , این خودش یکی از مهم ترین موضوع های داستانه که تا جایی که توی این داستان معلوم کردم اینه که وقتی اکسل کوروش از خواب بیدار کرده قسمتی از وجود کوروش به اون وارد شده و اونو مثل خود کوروش کرده , البته این تا اینجای داستانه , بعدا چیزهای دیگه ای هم معلوم میشه که بهتره خودتون بخونید تا به اون پی ببرید
درمورد مخالفت کورش با جمشید هم باید بگم که کورش یه جور از جمشید عقده به دل گرفته , اون انتظار داشت که جمشید واقعیت زندگیشو خیلی قبل تر از اینها به او می گفت , خلاصه یجور کینه ی قدیمی که به ندرت بیشتر و بیشتر می شه .
در مورد فرستادن اکسل به بیمارستان هم باید بگم که این اکسل یه سری مشکل داره که توی ادامه داستان به اون می رسیم .
می رسیم به سوال آخر که پرسیده بودن که چرا کوروش خودشو توی آئینه می بینه ولی اکسل اونو نمی بینه , خدمت این دوستمون باید بگم که اونا یه خون آشام هستن و توی آئینه دیده نمی شن , اون آئینه هایی که دورتادور تالار گفتمان چیدن برای اینه که خون اشام از غیر خون آشام حدا بشه
اما در مورد اینکه کوروش توش دیده می شه اینه که کوروش صاحب هفت قصر و هر وقت که بخواد تصویرش توی تمام آئینه های هر هفتا قصر دیده می شه , البته وقتی هم که عصبانی می شه کنترلش از دستش خارج می شه و تصویرش روی تمام آئینه ها دیده می شه .
به امید خدا تا فردا شب فصل جدید داستانو براتون می زارم , این که می بینید توی هفته سر به سایت نمی زنم بابت اینه که دلم نمی خواد با دست خالی برگردم .
 |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : Ganimed, James, shah_artoor |
moho_arial_air
تازه کار


عضو شده در: 12 اردیبهشت 1387
پست: 2
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
امتیاز: 24
مدالها: 0
مرحله : 1
| مانده تا مرحله بعد: |
1 / 9 |
|
|
|
11% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 - 23:56 عنوان: |
|
|
| از اينكه لطف كردين و جواب دوستان رو دادين كمال تشكر را داريم |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
kasraba
تازه کار


عضو شده در: 28 فروردین 1387
پست: 37
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 3 بار در 3 پست
امتیاز: 686
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
10 / 11 |
|
|
|
90% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 00:39 عنوان: |
|
|
| pas ko in fasl man montazeraqm |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
alipotter
تازه کار


عضو شده در: 27 تیر 1386
پست: 115
آغازگر 3 تاپيك
تشکر: 0 تشکر شده 1 بار در 1 پست
محل سکونت: قصر پاتر ها - گودريك هالو
امتیاز: 195
مدالها: 0
مرحله : 9
| سرعت فعالیت: |
92 / 92 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
15 / 20 |
|
|
|
75% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 16:41 عنوان: |
|
|
امیر خانی جان خسته نباشی...
داستان جدیدت خیلی زیباست
ولی فکر نمیکنی داستان رو یدفعه خیلی شلوغ کردی؟؟؟
تو داستان قبلی هم خیلی چیزا رو باز نکردی و مبهم گذاشتی... مثل مرگ هرمیون. _________________ « امروز »
اولین روزبقیه زندگی شماست
به وبلاگم سر بزنيد
http://www.alipotter-27.blogfa.com
[img:9d16b6824d]http://ali |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
aria
تازه کار


عضو شده در: 13 اردیبهشت 1387
پست: 3
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
امتیاز: 31
مدالها: 0
مرحله : 1
| مانده تا مرحله بعد: |
2 / 9 |
|
|
|
22% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 19:37 عنوان: |
|
|
سلام - با تشکر از داستان خیلی خیلی... قشنگت ادامه بده باهاتیم یهو نری که میمیریم بای |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
aria
تازه کار


عضو شده در: 13 اردیبهشت 1387
پست: 3
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
امتیاز: 31
مدالها: 0
مرحله : 1
| مانده تا مرحله بعد: |
2 / 9 |
|
|
|
22% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 19:58 عنوان: |
|
|
علیرضا جان من فقط به خاطر داستان تو عضو شدم یه وقت زحماتم رو به باد ندی  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
aria
تازه کار


عضو شده در: 13 اردیبهشت 1387
پست: 3
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
امتیاز: 31
مدالها: 0
مرحله : 1
| مانده تا مرحله بعد: |
2 / 9 |
|
|
|
22% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 20:00 عنوان: |
|
|
میشه به من یه لطفی بکنین چرا هر کاری میکنم آواتارم فعال نمیشه  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
shah_artoor
تازه کار


عضو شده در: 15 اردیبهشت 1386
پست: 71
آغازگر 4 تاپيك
تشکر: 2 تشکر شده 18 بار در 8 پست
امتیاز: 678
مدالها: 0
مرحله : 7
| سرعت فعالیت: |
62 / 62 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 16 |
|
|
|
37% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 21:41 عنوان: |
|
|
تند باش
تند باش
شب شده منتظریم
داستانتون واقعا زیباست و بیشتر از این نمیتونم برای خوندنش صبر کنم
یه کاری کن یکم بچمون بهتر باشه
منظورم اینه که سیروس هم قاطی بازیش کنه  _________________ جادوگر سفید |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
kasraba
تازه کار


عضو شده در: 28 فروردین 1387
پست: 37
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 3 بار در 3 پست
امتیاز: 686
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
10 / 11 |
|
|
|
90% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 22:11 عنوان: |
|
|
saat ghahve pas in fasl jadid ko  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
moho_arial_air
تازه کار


عضو شده در: 12 اردیبهشت 1387
پست: 2
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 0 تشکر شده 0 بار در 0 پست
امتیاز: 24
مدالها: 0
مرحله : 1
| مانده تا مرحله بعد: |
1 / 9 |
|
|
|
11% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 13 اردیبهشت 1387 - 22:34 عنوان: |
|
|
| دوست عزيز الان ساعت يازده است و ما همچنان منتظر فصل جديد ميباشيم |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
a-amirkhani
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 37 بار در 16 پست
محل سکونت: نیروگاه سیتی
امتیاز: 351
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 11 |
|
|
|
54% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: شنبه 14 اردیبهشت 1387 - 01:20 عنوان: |
|
|
سلام سلام
ببخشید که دیر شد
اینم فصل جدید داستان که اسمش هست دالان مخوف
تئودور با اشاره ای غیب شد , اکسل را هم با خودش برد .
تیلور رو به من گفت : شما خیلی زیاده روی می کنید , اون فقط یه نظری داد ...
به جیمی نگاهی انداختم , او هنوز از جایش بلند نشده بود و اصلا حالش خوب نبود , به باقی افراد نگاهی انداختم , همه با نگرانی به من نگاه می کردند , انگار همگی منتظر عذاب سختی از طرف من بودند , با عصبانیت رو به همه ی آنها گفتم: اونا خونواده ی من هستن , درست مثل شما , ما همگی یه خونواده ایم , هیچ کس نمی تونه به ما آسیب برسونه , هرکی بخواد یکی از مارو گروگان بگیره یا اینکه بخواد آسیبی به ما برسونه باید بمیره ....
تیلور گفت : من زمانت می کنم که هیچ آسیبی به عمه ی شما نرسه , فعلا این تنها کاریه که ما می تونیم بکنیم .
رو به تیلور گفتم : مطمئن باش با این کار سیریوسو به جون خودمون می ندازیم , اون کسی نیست که به همین راحتی شمشیر الیورو از دست بده .
جیمی که به کمک دو تن از یاران از روی زمین بلند شده بود حالا بر روی یکی از صندلی ها نشست و به من چشم دوخت, در فکر فرو رفتم , آنها بد هم نمی گفتند , خودم خیلی خوب می دانستم که سیریوس چقدر به مادرش وابسته است , از طرفی خودم هم دل خوشی از مادرش نداشتم , او همیشه مانع می شد که منو سیریوس با هم باشیم , روی صندلی ام نشستم و بعد از چند لحظه رو به تیلور گفتم : حالا چی کار می خواین بکنید .
تیلور گفت : از اونجایی که سیریوس همیشه سر کاره مادرش توی خونه تنهاست .
رو به تیلور گفتم : سیریوس هنوز ازدواج نکرده ؟
تیلور گفت : نه , اون همیشه سر کاره , الان چندین ساله که اینطوره .
گفتم : پس همه ی کارارو می زاریم برای فردا , جیمی فردا صبح چندتا از سربازارو برمی داری می ری مادر سیریوسو می یاری اینجا , اما اگر یه موه از سرش کم بشه بهت قول می دم خودم با دستای خودم می کشمت .
تیلور گفت : هرچی شما بگین انجام می دن سرورم .
رو به تیلور گفتم : تو پاشو بریم ببینیم چه بلایی به سر اکسل اومد , بعدشم باید یه فکری به حال دراکولا ها بکنیم , باید تا جایی که می تونیم اونارو توی جنگ با خودمون تنها بکنیم .
این را گفتم و از جایم بلند شدم , رو به جیمی و باقی افراد گفتم : شما هم می تونید برید استراحت بکنید , فردا هم تمام افراد تازه واردو بیار تا عضو سربازام بکنمشون .
جیمی از روی صندلی اش بلند شد , تعظیمی کرد و غیب شد , باقی افراد هم تک , تک همان کار را کردند و غیب شدند .
بیمارستان قصر را در ذهنم آوردم و دست تیلور را گرفتم و به بیمارستان قصر آپارات کردم .
روبروی درب اتاقی ظاهر شدم , خواستم درب را باز کنم که تیلور گفت : حواستون کجاست سرورم , شما هنوز به شکل موجود درونتون هستین .
به خودم نگاه کردم , آری من به شکل موجود درونم بودم ,در این حالت احساس خوبی داشتم , همان احساسی که به من نیروی خوبی می داد , سریع به حالت عادی در آمدم , به دور و اطراف نگاهی انداختم , در سالنی بودیم که پر بود از اتاق های مختلف , پنجره های جادویی ای در این سالن بودند که به باق سرسبزی باز می شدند , بوی عطر خوشی هم در سالن پیچیده بود , دیوار های یکدست سفید و براق چیزی بود که در این سالن خیلی به چشم می خورد ..
رو به تیلور گفتم : اینجا عجب هوایی داره .
تیلور گفت : درست می گین .
خواستم درب اتاق را باز کنم که تیلور گفت : باید چیز مهمی رو بهتون بگم .
گفتم : بگو ؟
تیلور گفت : ازتون می خوام که به من اجازه بدین تا سری به خونه ی ماکسیموس بزنم .
گفتم : برای چی می خوای این کارو بکنی؟
تیلور گفت : اول باید خودم ببینم تا مطمئن بشم .
گفتم : باشه اما اول تمام عهد نامه هایی که دراکولا با جاهای دیگه بستنو باطل کن بعد برو .
تیلور گفت : من فقط اون عهد نامه هایی که خودم بستمو می تونم باطل کنم .
گفتم : پس هرچه زودتر این کارو بکن بعد برو .
تیلور گفت : بله سرورم , من برای این کار باید برم به دفتر کارم , بعد .
گفتم : هرچه زودتر برو .
تیلور گفت : میشه آدرس خونه ی ماکسیموسو به من بدید .
آدرس خانه ی ماکسیموس را به او دادم تا او بتواند وارد آن خانه شود , او هم بعد از شنیدن حرف های من تعظیمی کرد و غیب شد , درب اتاق را زدم و از آن داخل شدم .
وقتی از در داخل شدم اکسل را دیدم که روی تختش نشسته و زانو هایش را در بغلش جمع کرده , او به محض دیدن من فریادی کشید و گفت : به من نزدیک نشو وگرنه ؟
خندیدم و گفتم : چی شده , چرا اینقدر از من می ترسی .
اتاقی یک دست سفید بود , تخت اکسل در وسط اتاق بود , چند کمد هم در گوشه ای از این اتاق بود ه وسائل پزشکی مخصوصی در آن دیده می شد , دو پنجره ی بزرگ هم در انتهای اتاق بود که الان پرده هایش کشیده شده بود ,همان بوی خوش هم در این اتاق پیچیده بود .
اکسل گفت : من .... من هیچی از تو نمی خوام فقط بزار برم .
گفتم : برای چی می خوای بری ؟
اکسل گفت : تو یه هیولایی , به من نزدیک نشو !!!
به سمت اکسل حرکت کردم و گفتم : فکر می کنی موجود درون خودت چی باشه ؟
اکسل گفت : من نمی تونم به موجود درونم تبدیل بشم .
گفتم : به زودی می تونی تبدیل بشی , تو یه خون آشامی
اکسل که دید من به او نزدیک می شوم خودش را جمع کرد و گفت : اگه به من نزدیک بشی می کشمت .
گفتم : اگه منو بکشی خودت هم می میری .
اکسل گفت : برو یه نفرو بیار که بتونه ارتباط منو با تو قطع کنه , من نمی خوام اینجا باشم .
گفتم : چطور شد , پس اونهمه ادعا کجا رفت , الان تمام دنیا دنبال منو تو هستن , مطمئن باش به محض جدا شدن از من می کشنت , من اگه میخواستم به تو آسیبی برسونم تا حالا حتما این کارو می کردم .
اکسل گفت : از کجا معلوم .
گفتم : تو الان جانشین من هستی , من به زودی پادشاه دنیای خون آشاما می شم , تو هم ولیعهد من می شی .
اکسل که با این حرف من کمی آرام شده بود ,گفت : اون چه قیافه ای بود که گرفته بودی .
گفتم : اون موجود درون منه , اون قیافه ی واقعیه منه نه اینی که داری می بینی , تو هم یه چیزی شبیه اونی , اینو یادت باشه ما موجودات وحشتناکی هستیم .
اکسل نفس عمیقی کشید و با ترس گفت : حالا می خوای چی کار کنی .
گفتم : هیچی فعلا که باید یه فکری برای ارواح مرگ بکنم .
در همین لحظه صدای درب آمد , گفتم : بفرمایید .
درب اتاق باز شد و تئودور از در وارد شد , او تعظیمی کرد و گفت : شما بهتره برین استراحت بکنین من خودم مواظب اکسل هستم .
از جایم بلند شدم و رو به اکسل گفتم : به زودی خودت هم یکی مثل من می شی .
چشمکی به او زدم و از اتاق خارج شدم
******
صبح با صدای درب اتاقم از خواب بیدار شدم , گفتم : بفرمایید .
درب اتاق باز شد , از جایم بلند شدم و روی تختم نشستم , تئودور پشت در بود او به محض ورود گفت : سرورم , لاکستر و افرادش آماده شدن که برن و خانم پاتر رو بیارن .
گفتم : بگو برن
تئودور گفت : صبحونتونو اینجا میل می کنید یا به تالار غذا خوری می رین .
گفتم : بیار همینجا می خورم .
تئودور گفت : ببخشید که فضولی می کنم , می خواستم اینو دیروز بهتون بگم , شما باید هرچه زودتر جسدتون رو از قبرستون خارج کنید , احتمال داره دشمناتون بخوان با اون بر علیه شما کاری بکنن .
گفتم : باشه امروز می رم میارمش .
تئودور گفت : از تیلور خبری نیست .
گفتم : خودم فرستادمش پی کاری .
تئودور گفت : بهتر بود که امروز برای از بین بردن تمام عهد نامه های دراکولا ها اقدام می کردین .
گفتم : این همون کاری بودش که از تیلور خواستم , اون رفته که همین کارو بکنه .
تئودور بشکنی زد , یک اجنه ی کوچک کنارش ظاهر شد , او سینیه بزرگی را با خودش همراه داشت که در آن صبحانه ی مفصلی بود , آن جن کوچک سرش را پایین انداخته بود و در جایش می لرزید .
تئودور رو به من گفت : این جن خونگی خواهر مایکل, جن خونگی پدرتونه , خیلی دلش می خواست شما رو ببینه .
از جایم بلند شدم و به سمت آن جن خانگی کوچک حرکت کردم ,موه های نسبتا بلند و کثیفش روی شانه هایش ریخته بود , لباس کثیفی بر تن داشت و در جایش می لرزید , وقتی به او رسیدم خم شدم و شانه هایش را گرفتم و گفتم : برادرت دوست خوبی برای ما بود , اون به خاطر من کشته شده امید وارم بتونم جبران کنم .
آن جن خانگی از خجالت سرخ سرخ شده بود , لبخندی زدم و رو به تئودور گفتم : اسمش چیه ؟
تئودور گفت : اسمش پاتریشیاست .
رو به پاتریشیا گفتم : به من بیشتر سر بزن .
تئودور سینی صبحانه را از او گرفت و گفت : میتونی بری .
پاتریشیا سرش را پایین انداخت و به سمت درب خروجی حرکت کرد .
رو به تئودور گفتم :اکسل چطوره
تئودور گفت : خیلی خوبه , باید فکری برای آموزشش بکنیم اون دیگه نمی تونه بره مدرسه , حداقل تا تموم نشدن کارای شما نمی تونه بره .
خندیدم و گفتم : باشه یه فکری به حال اون می کنم , تو برو به جیمی و باقی افراد بگو که برن , منم صبحونمو می خورم
تئودور غذا را روی میز تحریری که کنار تخت من بود گذاشت و بعد از تعظیم از در خارج شد , او در را پشت سرش , در تنهایی و سکوت کامل صبحانه ام را خوردم و به سمت تالار گفتمان حرکت کردم .
وقتی به تالار گفتمان رسیدم تئودور را صدا زدم , چند لحظه ای نکشید که تئودور در تالار ظاهر شد و گفت : امری داشتین .
گفتم : به نظرت بهتره سیریوسو کجا ملاقات کنیم .
تئودور گفت : توی یه محوطه ی باز , طوری که تا فاصله ی دویست متری جایی برای قایم شدن نباشه .
گفتم : برای چی ؟
تئودور گفت : برای اینکه سیریوس تنها بیاد. اون نباید جای مارو پیدا کنه , | | |