پشتیبانی از تمام نیوک های ارائه شده، انواع مد، ماژول، بلوک و امکانات دیگر در اختیار شما قرار خواهد گرفت.
بچه هاي ايروني :: مشاهده موضوع - قدرت شیطانی *ادامه ای بر داستان شوالیه ی 17 ساله*
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدال‌ها
مدال‌ها
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
كاربران گرامي اگر مطلبي مورد استفاده شما قرار گرفت و قصد تشكر از آن را داريد، خواهشمنديم به جاي ارسال پست بي مورد از كليد استفاده كنيد.
فهرست بچه هاي ايروني » داستان‌هاي فانتزي

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
قدرت شیطانی *ادامه ای بر داستان شوالیه ی 17 ساله* رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3, 4, 5 ... 10, 11, 12  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  

این داستانو ادامه بدم
آره
100%
 100%  [ 30 ]
خیر
0%
 0%  [ 0 ]
مجموع رای ها : 30

نویسنده پیام
MERLIN_BOZORG
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 38
آغازگر 0 تاپيك

تشکر: 0
تشکر شده 3 بار در 2 پست

محل سکونت: جسم فانی

امتیاز: 318

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 0 / 61  
 1%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 11 / 11  
 100%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 25 فروردین 1387 - 00:07    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

لوسیفر جان ماکسیموس که اصلا از پاترونوسی استفاده نکرد که حالا بخواد عقرب باشه
یا شاید مغز من کند شده و الزایمر (درسته؟!) گرفتم

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در MSN Messenger
lucifer
مدير گالري
مدير گالري


عضو شده در: پارامترهای تابع تاریخ شمسی نادرست می باشد.
پست: 1073
آغازگر 21 تاپيك

تشکر: 56
تشکر شده 30 بار در 24 پست

محل سکونت: جايي در ناكجا آباد. blank.gif


امتیاز: 2435

مدال‌ها: 1 (ادامه...)
مدير نمونه (تعداد: 1)
مرحله : 28
میزان فعالیت: 0 / 1963  
 0%
سرعت فعالیت: 937 / 937  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 73 / 87  
 83%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 25 فروردین 1387 - 00:34    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

موقعی که توی زندون (قبل اینکه کوروش رو بکشن) داشت خاطراتش رو تعریف میکرد...

  میگه که کم کم با تمرین تونستم پاترونسم رو احرا کنم که یه عقرب بود و هیکلش 2 برابر

من بودش و به راحتی یه دیوانه  ساز رو نا بود میکرد........

*****

  یادت اومد........  Winking    Big Grin

_________________



رو میکنم به
آینه ............... رو به خودم داد میزنم

ببین چقدر حقیر شده .......... اوج بلند ِ بودنم


*

www.harrypotterfans.ir


www.luciferlovely.blogfa.com


***

Good Luck

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
sepid
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 24 اسفند 1386
پست: 35
آغازگر 0 تاپيك

تشکر: 2
تشکر شده 1 بار در 1 پست



امتیاز: 379

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 0 / 61  
 1%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 8 / 11  
 72%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 25 فروردین 1387 - 22:54    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

جناب اميرخواني عزيز دستتون درد نكنه
طبق معمول زيبا بود.  Applause  
اما يه نكته:
راستش بنظرم شما درست و حسابي تكليف خود هري پاتر و جاني بليد رو تو داستان قبل مشخص نكرديد كه زنده ان مردن؟  فكر ميكنم بهتر باشه كه تو داستان بالاخره تكليف اونها رو معين كنيد. حالا اگه خواستيد برشون گردونيد اگه هم نخواستيد كه نه ولي يه جايي توضيح بديد كه اونها با اونهمه قدرتشون چي شدن؟ اگه نميخوايد تو داستان چيزي بياريد لااقل اينجا بگيد كه بنظرتون چه بلايي سر اونا اومده.
بازم از داستان زيباتون ممنون.  Thank You

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
kasraba
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 28 فروردین 1387
پست: 37
آغازگر 0 تاپيك

تشکر: 1
تشکر شده 2 بار در 2 پست



امتیاز: 686

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 1 / 61  
 2%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 10 / 11  
 90%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 30 فروردین 1387 - 23:30    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام آقا امیر مرسی از عدرخواهی شما ولی درواقع اشتباه از من بود که از دست شما ناراحت شده بودم به هر حال اگر نمیخوای دوباره اون اتفاق بیفته زودتر فصل جدید را بده  Thank You    Thank You    Thank You

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
a-amirkhani
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 1
تشکر شده 31 بار در 13 پست

محل سکونت: نیروگاه سیتی

امتیاز: 351

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 0 / 61  
 0%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 6 / 11  
 54%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 - 16:25    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام به دوستان
آقا ما اومدیم بازم تقریبا چهار روز زودتر از موعد
دیگه چی کار کنیم سرمون به سنگ خورده
دوست عزیزمون گفتن که بگم چه بلایی سر هری و جانی اومده , اونا توی داستان جدید نقش دارن و به زودی معلوم میشه که چه کارن و چه کار می تونن بکنن .

راستی از دنیای جادو چه خبر , دوباره که پر پر شده هرکی خبر ازش داره یه چیزی بگه ممنون می شم

خب اینم فصل جدید امیدوارم خوشتون بیاد , اسمش هست ارواج مرگ

ارواح مرگ

طلسم با شتاب به سمت من می آمد با قدرت چشمانم طلسم را بر روی هوا از بین بردم , با این کار نه تنها از قدرتم کم نشد بلکه به ان نیز اضافه کردم , ناخوداگاه شروع به خندیدن کردم .
تیلور رو به من گفت : تو با من چی کار کردی ....
او از ترس چشمانش گرد شده بود و در جایش می لرزید , بالهایم را باز کردم , همین کار باعث شد که چوبش را بر زمین بیندازد و ماتو مبهوت من شود ...
با قرور به سمتش حرکت کردم , چند قدمی بیشتر نبود ولی در همین چند قدم دیدم که تیلور از فرط ترس به حالت احتضار در آمد ...
وقتی به تیلور رسیدم گفتم : من بهت قدرت زندگی کردن دادم , حالا نوبت توست که کاری که من ازت می خوامو انجام بدی .
تیلور گفت : امکان نداره به یه نفر مثل تو کمک کنم .
گفتم : انگار هنوز درست نشدی .
دستم را به سمت جسد تیلور که زیر پایش افتاده بود گرفتم و طلسم ساده ای را بر روی آن اجرا کردم طلسم خلع صلاح خیلی ساده ...
با برخورد طلسم به جسد تیلور به یکباره از جایش پرید و به کناری افتاد , او از درد به خودش می پیچید , رو به تیلور گفتم : نمیخوام بیشتر از این بهت صدمه بزنم .
تیلور که درد می کشید با صدای بلندی گفت : تو از جون من چی می خوای ...
لبخندی زدم و گفتم : حالا شد , تو باید با من بیای , این دوستت هم با ما میاد , نمی خوام اثری از من اینجا باشه .
تیلور گفت : تو کی هستی ....
گفتم : دوست داری کی باشم .
تیلور گفت : هرکی باشی مورتیمر نیستی , من خیلی خوب مورتیمر هارو می شناسم.
لبخندی زدم و گفتم : تو باید همه چیزو بدونی , تو باید از این به بعد با من توی همه ی کارهام شریک بشی .
تیلور گفت : من توی هیچ کار کثیفی شریک نمیشم .
لبخندی زدم و گفتم : انگار هنوز درست نشدی , تو قبلا هم برای خونواده ی من عهد نامه هایی رو تنظیم کردی , حالا من می خوام چندتا عهد نامه رو برای من باطل کنی .
تیلور به بدنش نگاه کرد , انگار او تازه متوجه شده بود که بدنش واقعی است , او با تعجب همراه با وحشت گفت : تو با من چی کار کردی که می تونم مثل یه انسان واقعی باشم , نکنه تو ....
گفتم :  مرگ نیستم , ولی از اون بدترم .... من کورش بلید هستم , آخرین بازمانده ی بلید ها .
تیلور وقتی این حرف مرا شنید از جایش پرید و در مقابل من زانو زد , او منو من کنان گفت : ببخشید که شمارو نشناختم
از این تغییر ناگهانی در رفتارش واقعا تعجب کردم , او چرا در برابر من زانو زده بود , اصلا او از کجا می دانست که من زنده ام .
تیلور کمی مکث کرد تا نفسش بیاید او با ترس ادامه داد : من از مادرتون دستور گرفتم که هر کاری که شما خواستین رو براتون  انجام بدم , اگر شما همون اول خودتونو معرفی می کردین احتیاج به هیچ کدوم از این کارا نبود ...
با قرور گفتم : مگر تو مادر منو می شناسی ؟
تیلور گفت : من یه عهدنامه برای کمک به شما امضا کردم و اگر از این کار سر باز بزنم با طلسم شکنجه کشته می شم .
خندیدم و گفتم : اگر همکاری نمی کردی خودم این کارو می کردم .
تیلور گفت : فعلا بهتره که از اینجا دور بشین , دیروز یه نامه از جمشید به من رسید که گفته بود احتمالا یکی بهم حمله می کنه , الان اونا توی راهن , به زودی اینجارو محاصره می کنن , بهتره زودتر از اینجا دور بشین .
رو به تیلور گفتم : من چطور میتونم بهت اطمینان کنم .
تیلور گفت : چاره ای جز این کار ندارین .
خندیدم و گفتم : می خوای جسد تمام افرادی رو که به اینجا حمله می کننو روی زمین بندازم .
تیلور گفت : شما نباید اینهمه دشمناتونو دسته کم بگیرین , جمشید خیلی زرنگ تر از اونیه که فکرشو می کنین , حالا می فهمم که منظور از اون امضاء پای اون اسکلت چی بود , پس این شما بودید که اون قتل عامو انجام دادین .
رو به تیلور گفتم : تو خیلی بیشتر از اونی که باید می دونی .
تیلور گفت : الان وقت این حرفا نیست بهتره زودتر اینجارو ترک کنید .
رو به منشی تیلور کردم و گفتم : اونو چی کار می کنی .
تیلور گفت اون با مـ....
در همین لحظه صدای بلندی آمد که گفت : ساختمون محاصره شده , بهتره که خیلی آروم تسلیم بشین .
لبخندی زدم و گفتم : نکنه اون احمقا فکر می کنن که می تونن منو دستگیر بکنن .
تیلور گفت : شما به جمشید احتیاج دارین , اون تنها کسیه که می تونه شمارو توی کاراتون ساپورت بکنه , اون از تمام اتفاقات باخبره , اون عهدنامه ای که با دراکولا ها بسته رو من تنظیم کردم , هر وقت که من بخوام اون دیگه با دراکولا ها هیچ عهد نامه ای نداره .
رو به تیلور گفتم : ببین تیلور , من احتیاج به هیچ کسی ندارم , همین حالا می رم بیرون و هرکی که اون بیرون باشه رو می کشم , اگر جمشید همه ی اینارو بدونه و بخواد منو دستگیر بکنه باید بمیره .
این را گفتم و به سمت درب خروجی حرکت کردم , وقتی داشتم از در خارج می شدم رو به تیلور گفتم : مواظب جسدت باش , جونت به اون بستس , باید مواظبش باشی , راستی دیگه احتیاجی به چوب جادویی برای جادو کردن نداری , اما اینو باور کن اگه من نخوام حتی یه لحظه هم نمی تونی توی این دنیا باشی .
به سمت درب خروجی حرکت کردم , خیلی راحت می توانستم آپارات کنم و از اینجا دور شوم ولی دلم می خواست کمی قدرتم را محک بزنم , در ذهنم با جیمی رابطه بر قرار کردم و گفتم : تمام افرادو جمع کن بیار جلوی دفتر کار فرانک تیلور توی مونیخ , می خوام یه خونریزی درست و حسابی انجام بدم .
به سمت درب خروجی حرکت , دیگر راهی تا درب خروجی نمانده بود , هنوز به شکل موجود درونم بودم .. , سریع به حالت عادی برگشتم و درب خروجی را باز کردم , اول کمی جا خوردم ولی خیلی سریع بر خودم مصلت شدم , حدودا سی یا چهل نفر پشت درب بودند, جمیشیدی جلوتر از همه ی افراد ایستاده بود و به من نگاه می کرد.
خیلی پیر و فرسوده شده بود , اما هنوز خونسردی نفرت انگیزش در چشمانش موج می زد , خیلی ساده از درب خارج شدم , جمشید بعد از چند لحظه گفت : من به نام قانون تو رو دستگیر می کنم .
خندیدم و گفتم : کی می خواد منو دستگیر بکنه ؟
مردم زیادی دور تا دور جمشید و یارانش حلقه زده بودند , رو به جمشید ادامه دادم : بهتره همین حالا تمام افرادتو جمع کنی و از اینجا بزنی به چاک , وگرنه مرگ تک تک یارات با خودته .
جمشید گفت : اگه می خواستم بزارم بری نمیومدم اینجا .
گفتم : خودتونو قاطی جنگ منو خون اشاما نکنید , مطمئن باشین که ضرر می کنین .
این را گفتم و به سمت جمشید و یارانش  حرکت کردم , در همین لحظه جیمی و باقی افرادم چند متر جلوتر جایی که دقیقا پشت سر افراد جمشید ظاهر شدند ....
رو به جمشید گفتم : می خوای تمام افرادتو تک تک جلوی چشمات بکشم تا ببینی من کیم .
جمشید گفت : تو منو خیلی دسته کم گرفتی ...
خندیدم و گفتم : می تونی امتحان کنی .
جمشید دستش را بالا آورد تا طلسمی را اجرا کند , رو به جمشید گفتم : اولین طلسم باعث مرگ تمام یارات میشه , خودت می دونی که تو رو نمی کشم اما یاراتو چرا .
جیمی با صدای بلندی گفت : جناب جمشید با یه حرکت اضافی تمام افرادتونو سر یه چشم به هم زدن می کشم .
جمشید رو به سربازانش گفت : هرکی میخواد,  بره , من اینجارو ترک نمی کنم .
هیچ کدام از یاران جمشید حتی به هم دیگر نگاهی نکردن , آنها آماده ی مبارزه بودند , از این کارشان خیلی خوشم آمد به همین خاطر گفتم : یارای با وفایی داری یا اینکه نمی دونن من کیم .
یکی از افراد جمشید بیرون آمد , او فرد بود که با صدای بلندی گفت : مطمئن باش که از اینجا جون سالم به در نمی بری .
رو به فرد گفتم : تو اینجا چی کار می کنی ...؟؟؟؟
فرد که از این حرف من تعجب کرده بود خواست چیزی بگوید ولی ساکت شد , جمشید چشمانش را تنگ کرد , به فرد نگاهی انداختم , ریچارد در کنارش ایستاده بود , او هم جزء سربازان جمشید بود .
کار برایم خیلی دشوار شده بود , اگر کاری می کردم احتمال داشت به آنها صدمه بزنم , رو به جیمی و یارانم کردم و گفتم : بهتره برگردین .
جیمی گفت : اما سرورم ؟
گفتم : همین که گفتم منم میام .
جیمی تعظیم کرد و غیب شد , جمشید وقتی دید که افراد من در این محوطه به همین راحتی اپارات می کنند دستش را بالا گرفت و طلسم ضد آپارات قوی ای را اجرا کرد , اما این کار را خیلی دیر انجام داده بود تمام افرادم  غیب شده بودند .
به سمت جمشید حرکت کردم , حالا فقط دو یا سه قدم با او فاصله داشتم , رو در روی جمشید گفتم : ایندفعه شانس اوردین ولی اینو بدون که اگه یه بار دیگه جلوی من سبز بشین همتونو می کشم , اینو بهت قول می دم .
این را گفتم و به قصر خودم آپارات کردم .
در آخرین لحظات وقتی چشمان گرد شده ی جمشید را دیدم که با تعجب به من نگاه می کرد لبخندی به او زدم , او حتی فکرش را هم نمی کرد که من بتوانم از آنجا آپارات کنم .
من در تالار گفتمان ظاهر شده بودم , وقتی به تالار رسیدم هنوز تئودور آنجا بود , رو به تئودور گفتم : یه اشتباه بزرگ کردم .
تئودور که از حضور ناگهانی من ترسیده بود منو من کنان  گفت : مگه چه کار کردین .
گفتم : وقتی فرد و ریچاردو دیدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم ,یجور رفتار کردم که جمشید خیلی سریع به رابطه ی ما شک کرد . ***
تئودور گفت : جمشید کجا بود .
گفتم : به محض اینکه جون تیلورو گرفتم ظاهر شد , اون خیلی سریع خودشو اونجا رسوند , انگار خیلی خوب می دونست که من حتما به اونجا می رم .
تئودور گفت : به خاطر همین می گم شما جمشیدو خیلی دسته کم می گیرین . اون خیلی باهوشه .
خندیدم و گفتم : وقتی دید که من دارم جلوی چشماش آپارات می کنم از تعجب داشت می مرد .
تئودرو گفت : شما خیلی راحت خودتونو لو دادین , از اون طرف به جمشید نشون دادین که فردو ریچاردو می شناسین , از طرفی هم جلوی چشماش آپارات کردین , از همه بدتر فرانک تیلور رو تنها گذاشتین . جمشید با دیدن بلایی که به سر تیلور اومده خیلی راحت می تونه بفهمه که شما برگشتین .
گفتم : بزار بفهمه , اصلا می خوام تمام دنیا از اومدن من با خبر بشن , مهم اینه که اون نفهمه من یه بلیدم , بزار بفهمه که یه نفر با اینهمه قدرت اومده که دنیارو زیرو رو کنه .
تئودور گفت : اونوقت جمشید مجبور میشه , با شما درگیر بشه .
لبخندی زدم  و گفتم : اگه راستشو بخوای می خواستم باهاش درگیر بشم , می خواستم همه از من توی دنیا بترسن , اگه من جمشیدو بین اونهمه آدم شکست می دادم تمام دنیا حساب کار دستشون میومد , اما وقتی که برادرامو دیدم  از این کارم منصرف شدم , ترسیدم بلایی سر اونا بیاد.
تئودور گفت : شما خیلی عجولانه تصمیم گیری می کنید , بهتر بود خیلی زود از اونجا دور می شدید , اگر الان تیلور همه چیزو به جمشید بگه چی ؟
گفتم : اون اینکارو نمی کنه , الان تازه متوجه شده چه قدرتی بهش دادم شده از طرفی اونقدر ترسوندمش که نتونه کاری بکنه , یه چیز خیلی عجیب , مادرم می دونسته که من روزی به سراغ فرانک تیلور می رم , اون یه عهد نامه از فرانک تیلور گرفته بود که به من کمک بکنه , اگر اون اینجور چیزی رو می دونه حتما جمشید هم از همه چیز باخبره , تاجایی که من می دونم جمشید هم منتظر اومدن من بوده , اینو فرانک تیلور گفت .
تئودور گفت : شما با همکاری جمشید خیلی راحت می تونین به کاراتون ادامه بدین .
باز عصبانی شدم , من هیچ احتیاجی به جمشید و یارانش نداشتم , من به هیچ کس احتیاج نداشتم , به همین خاطر رو به تئودور گفتم : این مشکل منه و من خودم حلش می کنم , حالا هرکی که بخواد جلوی منو بگیره خودم با همین دستام می کشمش .
تئودور گفت : شما باید به اعصابتون مصلت باشین , من هم مثل شما و پدر بزرگتون از دخالت هر موجود غیر خون آشام در امور خون اشامان ناراحت می شم اما باید  همیشه بهترین راهو انتخاب کرد .
در تالار شروع به حرکت کردم , چند لحظه ای نکشید که ارتباط ذهنی با من بر قرار شد , صدا در ذهنم پیچید که گفت : جناب بلید الان جمشید و یاراش پیش من هستن می خواین همه چیزو به اونا بگم یا نه .
با صدای بلندی در ذهنم به او فریاد زدم اگر چنین کاری بکنی خودم می کشمت , خیلی ساده بگو که اومده بودم به زور ازت کاری بخوام , توام برام انجام ندادی , به خاطر همین هم سعی کردم بکشمت که جمشیدو باقی دارو دستش رسیدن .
تیلور گفت : هرچی شما بخواین , اما جمشید خیلی به من مشکوک شده , وضعیت بدنی من از دیروز تا به حالا زمین تا آسمون عوض شده می ترسم اگر من چیزی نگم خودش بفهمه .
گفتم : همون کاری که بهت گفتم انجام بده , اگر دیدی اوضاع خیلی خراب شد خودتو به مریضی بزن و از شرشون خلاص شو , به محض اینکه کارشون باهات تموم شد یکی رو می فرستم دنبالت.  
ارتباط ذهنی قطع شد , هنوز در تالار در حرکت  بودم , تئودور رو به من گفت : یه مشکل خیلی بزرگ سرورم .
گفتم : بگو تئودور گوش می کنم .
دیگر به خبر های بد عادت کرده بودم , در این چند روزی که بیدار شده بودم اتفاقات بدی برایم افتاده بود .
تئودور منو من کنان گفت : اکسل , اکسل مورتیمر تحدید جدی ای برای شماست .
گفتم : ارتباطش با منو می گی ؟
تئودور گفت : این موضوع قابل حله ولی یه مشکل بزرگتر .
رو به تئودور گفتم : منظورت چیه .
تئودور گفت : اون یه بلیده ....
گفتم : منظورت چیه .
تئودور گفت : اون هیچ تفاوتی با خاندان شما نداره , موجود درونش داره به همین زودی خودشو نشون می ده , قدرت خون آشامیش هم داره به اوج می رسه .
گفتم : این که چیز خوبیه .
تئودور گفت : شما قانون بزرگی از دنیای خون آشامارو زیر پا گذاشتین .
خندیدم و گفتم : این که چیزی نیست .
تئودور گفت : شما یکی از قوانین هفت پایه ی بلید هارو زیر پا گذاشتین , ارواح مرگ  به زودی به سراغتون میان .
گفتم : ارواح مرگ دیگه چیچی هستن .
تئودور گفت : اونا مجری قوانین بلید ها هستن , اونا از بزرگترین بلید ها تشکیل شدن , این اسمی هستش که الیور بزرگ روی اونا گذاشته .
گفتم : مثلا اونا چی کار می تونن با من بکنن .
تئودور گفت : اونا مجری قوانین هستن , اونا توی یه قسمتی از یکی از هفت قصر بلید ها هستن , باید خیلی مواظب اونا باشین اونا هفت نفرن , اگه یک هفته از تبدیل شدن یه انسان عادی به بلید بگذره اونا آزاد میشن که بیان و هر دوی اونارو بکشن .
رو به تئودور گفتم : نکنه فکر می کنی هفت نفر می تونن منو بکشن .
تئودور گفت : نه این مشکل شما نیست , شما با این کارتون از خاندان اخراج می شین , یعنی دیگه شما یه بلید حساب نمیشین و باید هر هفت قصرو ترک کنید .
رو به تئودور گفتم : شوخی می کنی , اصلا اونا از کجا می فهمن که من این کارو کردم . تازه من این کارو نکردم ,این خود الکس بوده که چنین کاروبا من کرده .
تئودور گفت : قوانین هفتگانه ی بلید ها غیر قابل بازگشته , این قوانینو بزرگان بلید بنا کردن , هیچ رحمی هم در این کار نیست , شاید اون هفت نفر نتونن شمارو بکشن ولی خیلی راحت می تونن از پس الکس بر بیان .
گفتم : همین حالا به جیمی و افرادم دستور می دم که هر هفتا قصرو زیرو رو بکنن و هر هفتاشونو پیدا کنن , کشتن اونا خیلی راحته .
تئودور گفت : اونا از بزرگترین بلید ها هستن .
گفتم : وایستو ... وایستو ببینم منظورت چیه , مگه نگفتی که من تنها بازمانده ی بلید ها هستم , حالا اینا از کجا اومدن .
تئودور گفت : اون هفت نفر فقط دستور دارن که افراد خاطی رو بکشن , اونا هیچ حقی در رابطه با حکومت ندارن , مشکل بزرگ اینجاست که طبق افسانه ها هر هفت نفر اونا توی موضوع شکست مرگ بودن , نمی دونم اونا چه قوانین دیگه ای دارن ولی اینو خوب می دونم که به راحتی می تونن جلوی افراد شما و حتی خود شما در بیان , البته همه ی اینا یه افسانس , این جریان بر میگرده به دو سه هزار سال ÷یش , وقتی که هنوز خاندان بلید ها قدرتمند نشده بودن.
به یکباره عصبانی شدم , این دیگر چه بلایی بود که بر سرم آمده بود . با عصبانیت رو به تئودور گفتم : حالا راحی برای از بین بردن این قانون نیست .
تئودور گفت : تا جایی که من می دونم همه ی کارهارو باید توی طبقه ی دوازدهم این قصر انجام بدین .
تمام راه ها در حال بسته شدن بود , باید به هر صورتی که می شد به سراغ سیریوس می رفتم و شمشیر را از او می گرفتم , با یک حساب سر انگشتی الان فقط چهار روز فرصت داشتم که این مشکل را حل کنم , باید فکری درست و حسابی می کردم , رو به تئودور گفتم : باید یه فکر درستو حسابی بکنیم , اینطور نمیشه , اگه بخوام با جمشید رابطه بر قرار کنم جون خودمو به خطر انداختم , مطمئن باش که جمشید راضی نمیشه به خاطر من تمام دنیا توی جنگ فرو بره , مرگ اگه پاشو توی این دنیا بزاره به همین راحتی نمی شه اونو کشت .
کمی مکث کردم و بعد ادامه دادم : حالا از کجا می دونی اونا هنوز هستن .
تئودور گفت : این فقط یه افسانس , تا حالا کسی از اونا رو ندیده , البته تا جایی که من می دونم احتمال وجودش هستش , یادم یه روز وقتی الیور دوم داشت با یکی از افرادش در مورد یکی از کسانی که یه نفرو به بلید تبدیل کرده بود گفت که اگه اون هفت نفر زنده بشن اون شخصی که خطا کرده امکان زنده موندنش نیست .
گفتم : حالا از کجا فهمیدی که اونا توی جنگ با مرگ بودن .
تئودور گفت : من خیلی چیزهای دیگه ای در مورد خاندان شما می دونم , بیشتر این ها توی کتاب هایی هستش که توی طبقه ی دوازدهمه , من خودم توی یکی از کتاب هایی که در مورد بزرگان بلید ها بود اینو خوندم .
گفتم : اینجور که تو می گی حتما کارم تمومه .
تئودور گفت : حتما یه راهی هست , اولین کاری که می تونیم بکنیم اینه که بفهمیم شما چطور شکست می خورین .
گفتم : تنها راهش اینه که بریم طبقه ی دوازدهم , اونجا می تونیم  بفهمیم .
تئودور گفت : یه راه دیگه ای هم هست .
گفتم : چه راهی .
تئودور گفت : جیمی لاکستر و تمام یارانش , مگه اونا موقع شکست مرگ همراه مرگ نبودن ؟ اونا هم خیلی خوب می دونن که چطور می شه خودشونو شکست داد .
گفتم : درست می گی , چرا این به فکر خودم نرسیده بود , بهترین فکر هم همینه , بهتره یه جلسه ی درست و حسابی بر قرار کنیم , تمام افرادو صدا می زنم , حتی اون تیلورو هم صدا می کنیم , شاید مادرم چیزای دیگه ای هم بهش گفته باشه که شنیدنش ضرر نداشته باشه .
تئودور گفت : فرانک تیلورو نباید به جیمی و افرادش نشون بدیم , اونا خیلی زود می فهمن که ما برای چی با اون رابطه بر قرار کردیم .
گفتم : فکر اونجاشو هم کردم , ما می تونیم به اونا بگیم که فرانک تیلورو برای باطل کردن عهد نامه ی دراکولا ها با خودمون همراه کردیم .
تئودور گفت : اینم فکر خوبیه , اما چطور تیلورو با خبر کنیم .
گفتم : با ارتباط ذهنی ؟
تئودور گفت: اون که نه خون آشامه نه اجنه , مطمئن هم هستم که اون نمی تونه با کسی رابطه ی ذهنی بر قرار کنه .
گفتم : از وقتی که من اون بلارو سرش اوردم می تونه .
تئودور گفت :این خیلی خوبه , شما می تونین با تمام سربازانتون هرجا که هستین ارتباط بر قرار کنین , این خودش می تونه کمکی برای شما باشه .
تئودور کمی مکث کرد و بعد ادامه داد : شما باید شومینه ی اینجارو برای ورود اون آماده کنید .
گفتم : خب اونم می تونه مثل جیمی و افرادش وارد قصر بشه .
تئودور گفت : به نظر من شما اشتباه کردین که به اونا اجازه دادین هر وقت که خواستن وارد قصر بشن , شما بهتره که از شومینه ی این تالار برای ورود و خروج اونا استفاده کنید , از اونجایی که اونا مورد اطمینان نیستن بهتره که یه مکان دیگه برای اقامتشون درست کنیم .
گفتم : همه چیز به نوبت , فعلا بهتره همه رو صدا بزنیم بیان , تو هم بهتره که بری و شومینه رو فعال کنی .
تئودور تعظیمی کرد و به سمت شومینه حرکت کرد , حدودا دو یا سه دقیقه ای کشید تا تئودور توانست آتش زرد رنگی را در شومینه روشن کند , او بعد از این کار رو به من کرد و گفت : شومینه آمادس حالا می تونین به تیلور بگین بیاد .
سریع با تیلور رابطه ی ذهنی بر قرار کردم و گفتم : ازجمشید و افرادش چه خبر .
تیلور گفت : همونطور که شما گفتین خودمو به مریضی زدم و اونارو از خونه بیرون کردم , خیالتون هم از بابت منشی من راحت باشه , من حافظشو قبل از ورود افراد جمشید پاک  کردم .
گفتم : همین حالا از توی شومینت به شومینه ی تالار گفتمان قصرم توی مونیخ میای , من اینجا منتظرتم .
تیلور گفت : مشکلی پیش اومده ؟
گفتم : بیا اینجا خودت می فهمی .
تیلور گفت : همین حالا میام , اما یه مشکلی هست , من نمی دونم با جسدم چی کار کنم .
گفتم : بیارش اینجا خودم یه جایی قایمش می کنم .
تیلور گفت : همین حالا میام .
ارتباط ذهنی قطع شد , رو به تئودور گفتم : تیلور داره جسدشو هم با خودش میاره , ببین می تونی توی این قصر یه جایی براش پیدا کنی .
تئودور گفت : بله سرورم ..
در همین لحظه آتش شومینه گُر گرفت , و تیلور از آن وارد شد , او جسدش را هم بر روی شانه اش داشت , او به محض ورود جسدش را روی زمین گذاشت و گفت : امری داشتین .
گفتم : بهتره بری بشینی کنار صندلی من , باید باقی افراد هم بیان .
با اشاره ای به تئودور فهماندم که جسد را با خودش ببرد , او با اشاره ای جسد را از روی زمین بلند کرد و غیب شد .
تیلور به سمت صندلی ای که به او گفته بودم رفته بود و در حال نشستن بر روی آن بود
من هم به سمت صندلی خودم رفتم و روی آن نشستم , بعد از اینکه روی صندلی ام قرار گرفتم تئودور را صدا زدم , تئودور رو به رویم ظاهر شد و گفت : امری داشتین سرورم .

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : Inventor, shah_artoor
a-amirkhani
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 1
تشکر شده 31 بار در 13 پست

محل سکونت: نیروگاه سیتی

امتیاز: 351

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 0 / 61  
 0%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 6 / 11  
 54%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 - 16:27    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اینم باقیش

گفتم : تا چه حدی میشه به تیلور اطمینان کرد .
تئودور گفت : همونقدر که به من اطمینان دارید می تونید روی او هم حساب کنید .
گفتم : خیلی خوبه ... خیلی خوبه خب تو هم بشین .
صندلی سمت راستم رابه او نشان دادم , تیلور بر روی صندلی سمت چپ من نشسته بود رو به تیلور کردم و گفتم : من تو رو اوردم اینجا که برام چنتا کار بکنی
تمام ماجرای عهدنامه ای که با ماکسیموس بسته بودم را برایش شرح دادم .... او فقط گوش می کرد و چیزی نمی گفت .
بعد از تمام شدن حرف هایم تیلور گفت : من تا عهد نامه رو نبینم نمی تونم بگم که قابل شکست هست یا نه .
گفتم : من چطور می تونم اون عهد نامه رو به تو نشون بدم .
تیلور گفت : عهد نامه ی شما با دو تا شاهد بسته شده , شما هر وقت که اراده کنید اون دو شاهد موظف هستن که عهد نامتونو به شما نشون بدن .
رو به تیلور گفتم : باشه توی اولین فرصت این کارو می کنم , چیز ی که الان مهمه اینه که تو نباید  در مورد این عهد نامه با کسی حرف بزنی , حتی افرادم .
تیلور گفت : من هیچ وقت در مورد هیچ عهدنامه ای با کسی حرف نمی زنم , ذهن من فوق العاده قوی هستش و به هیچ وجه قابل جستجو نیست , کسی نمی تونه ذهن منو بخونه .
گفتم : خیلی خوبه حالا افرادم میان , همه ی اونا مثل خودت قدرتمندن , یه مشکلی پیش اومده که باید به کمک همدیگه اونو حل کنیم .
جیمی را صدا زدم , چند لحظه ای نکشید که جیمی روبروی من در انتهای تالار ظاهر شد , او تعظیمی کرد و گفت : امری داشتین سرورم .
گفتم : تمام افرادو جمع کن مطلب مهمی پیش اومده می خوام با هم مشورت بکنیم .
جیمی گفت : بله سرورم .
چند لحظه ای نکشید که تمام افراد تک تک ظاهر شدند , همه ی آنها سراسیمه بودند , انگار از چیزی نگران و عصبی بودند .
بر روی صندلی ام تکیه زدم و گفتم : همتون بشینید .
آنها مردد بودند که بنشینند , نمی دانستم چه شده بود که آنها اینطور رفتار می کردند , اینبار با صدای بلند تری گفتم : مگه نمیگم بشینید .
تمام افراد به سمت صندلی ها رفتند و روی آنها نشستند , حالا تمام افراد روبروی من بودند , رو به جیمی گفتم : این یه جلسه ی مهمه , هر کسی که خواست می تونه نظر بده , آینده ی همه ی ما به این جلسه بستگی داره .
جیمی گفت : میشه بگید چه اتفاقی افتاده ؟
گفتم : اگه صبر کنی خودم برات می گم .
کمی صبر کردم و بعد از چند لحظه ای گفتم : بگو ببینم شما چطور شد که از خاندان من شکست خوردید ؟
جیمی گفت : برای چی اینو می پرسین .
گفتم : سوال منو با سوال جواب نده .
جیمی گفت : افراد خاندان شما خیلی خوب فهمیده بودند که ما به جسد هامون برای ادامه زندگی توی این دنیا احتیاج داریم .
گفتم : یعنی اونا جسدای شمارو پیدا می کردن تا بتونن شمارو شکست بدن .
جیمی گفت : نه سرورم , پیدا کردن اجساد ما کار غیر ممکنیه , اونا با طلسم های مخصوصی از راه دور اجساد مارو از بین می بردن .
تئودور رو به من گفت : سرورم دارن دروغ می گن . اگه اینطور بود پس چطور الان تونستن برگردن .
جیمی که کمی عصبی تر شده بود گفت : ما آخرین افراد لرد مرگ بودیم , اونا فقط قصد داشتن که لرد مرگو بکشن , ما برای اونا مهم نبودیم , اونا با کشتن لرد مرگ باعث شدن که ما از این دنیا خارج بشیم , یعنی محتوای انسانیتی که به کمک لرد مرگ پیدا کرده بودیم از بین رفت .
حرف های جیمی جوری بود که باور کردن آن کمی برایم مشکل بود , احساس خوبی نسبت به جیمی نداشتم , اصلا اگر این اتفاق ها افتاده بود او چطور از تمام اتفاقاتی که در این مدت برای انسان ها افتاده بود با خبر بودند .
حالا که درست فکر می کنم من خیلی بی مورد به این جیمی اطمینان کرده بودم , الان فرصت این افکار نبود , بعدا فکری در موردش می کردم کمی مکث کردم و بعد رو به جیمی گفتم : یعنی تو نمی دونی اونا چطور تونستن لرد مرگو از بین ببرن .
جیمی گفت : نه سرورم , اما اینو می دونم که لرد مرگ قبل از مرگش حدود پنجاه نفر ازاونارو کشت بعد از بین رفت , قدرت لرد مرگ به قدری بود که هنگام مبارزه کردنش زمین به لرزه در می اومد .
گفتم : بیشتر در مورد مرگش توضیح بده .
جیمی گفت : یکی از افراد خاندانتون که جاناتان بلید نام داشت همراه با افرادش  تونستن راهی رو برای کشتن لرد مرگ پیدا کنن , اونا هفت نفر بودن , قدرت مند ترین افراد دنیای خون آشام ها , اون وقتا خون آشام ها قدرتی نبودن , که بخوایم فکری به حالشون بکنیم , همین دسته کم گرفتن هم باعث شد که این بلا به سرمون بیاد .
گفتم : جاناتان بلید , اسمشو تا حالا نشنیده بودم
تئودور گفت : من اسمشونو شنیدم , ایشون پدر الیور و ادوارد بلید بودن , بنیان گذار این قصر . اسمشون بالای شجره نامه ی خاندانتون نوشته شده , اما من قبری از ایشون ندیدم .
گفتم : منظورت چیه ؟
تئودور گفت : فکر کنم خودشون باشن .
تئودور راست می گفت , آن هفت نفر بودند که برای کشتن من آماده شده بودند , او جد من بود که می خواست مرا بکشد.
جیمی گفت : میشه بگید چه اتفاقی افتاده .
گفتم : مشکل همینجاست ما خودمون هم مطمئن نیستیم که این اتفاق واقعی باشه یا نه .
جیمی گفت : میشه بگید از کدوم اتفاق دارین حرف می زنین .
گفتم : هفت نفر از خاندان بلید ها توی این قصر هستن که دارن آماده میشن که منو از بین ببرن .
جیمی گفت : میشه بگید برای چی می خوان شما رو از بین ببرن .
گفتم : برای اینکه من اون پسررو به خون آشام تبدیل کردم .
جیمی گفت : اون پسره به زور کاری کرد که به خون آشام تبدیل بشه .
در تالار شروع به حرکت کردم و گفتم : مشکل همینجاست , توی قانون ما هر دو نفر کشته می شن , این کار برای اینه که به هیچ وجه خون بلید ها آلوده نشه .
جیمی گفت : کاری نداره , هر هفت نفرشونو پیدا می کنیم و می کشیمشون .
گفتم : انگار درست نفهمیدی , اون هفت نفر همونایی هستن که مرگو از بین بردن .
تازه ما تمام قصر های بلید ها رو از دست می دیم .
جیمی که گیج شده بود گفت : این امکان نداره , من مطمئنم که هر هفت نفرشون مردن , مرگ خودش بلایی به سر اونا اورد که باید می مردن .
از جایم بلند شدم و در تالار شروع به حرکت کردم , کاملا گیج شده بودم , رو به جیمی گفتم : اگر بتونی بفهمی که اونا چطور تونستن مرگو شکست بدن می تونیم برای اومدنشون آماده بشیم .
جیمی گفت : به نظر من بهتره قبل از اینکه اونا آمادگی پیدا کنن که بیان سراغ ما , از بین بریمشون .
تئودور گفت : منم موافقم , بهتره قبل ازاینکه کاملا بیدار بشن هر هفت نفرشونو پیدا کنیم و بکشیمشون.
گفتم : ما که جای اونارو بلد نیستیم .
تئودور گفت : شما صاحب خونه هستید فقط باید شمشیرو پیدا کنید تا بتونید به راحتی محل مخفی شدن اونارو پیدا کنید .
گفتم :این خودش یه مشکل بزرگه ما نمی تونیم بدون درگیر شدن با جمشید دستمون به شمشیر برسه , مطمئن باشین اگه با سیریوس درگیر بشیم جمشیدو دارو دستش میان سراغمون .
جیمی گفت : می خواین همین حالا یه حمله به جمشید بکنیم و یه ضربه ی محکم به اون بزنیم تا جرات درگیر شدن با مارو نداشته باشه .
گفتم : بدون اجازه ی من به هیچ وجه با جمشید در گیر نمی شین , برادرای من جزء سربازای اونه , نمی خوام حتی یه موه از سر اونا کم بشه .
تئودور  گفت : باید خیلی زود تصمیم بگیریم , الان نه تنها جون شما بلکه دنیای خون آشامها به تصمیم شما بستگی داره .
من که هنوز در حال حرکت به دور تالار بودم ایستادم و گفتم : از من چی می خواین , نکنه منتظرین که بهترین دوست دوران بچگیه خودمو به خاطر دست پیدا کردن به یه شمشیر بکشم ؟
جیمی گفت : یه جور از خونش می کشیمش بیرون و برای چند ساعت از خونش دورش می کنیم بعد می ریم و شمشیرتونو پیدا می کنیم .
گفتم : اگه شمشیر همراهش بود چی .
تئودور گفت : شما درست می گین , من اگر به جای سیریوس بودم حتما شمشیرو با خودم هرجا که می رفتم می بردم , اون خیلی دشمن داره باید هم همین کارو بکنه .
جیمی گفت : خب می تونیم اونو برای چند ساعتی بیهوش بکنیم تا شما بتونید شمشیرو بدزدین .
گفتم : شما چی فکر کردین , سیریوس خیلی قدرتمند تر از اونیه که بشه به همین راحتی اونو بیهوش کرد .
جیمی گفت : من راه هایی بلدم که می تونم اونو هرچقدر هم که قدرت داشته باشه بیهوش بکنم .
گفتم : به نظر من بهتره که اونو از همه چیز باخبر کنیم , اگه همکاری کرد که هیچ اگرنه دیگه مجبور می شم که بلایی به سرش بیارم .
وقتی این حرف را زدم جیمی با چشمانی تنگ شده به من نگاه کرد , نمی دانم چه گفته بودم که او اینطور به من مشکوک شده بود .
رو به جیمی گفتم : چیه , چرا اینطوری به من نگاه می کنی .
جیمی که تازه متوجه من شده بود گفت:من .... حواسم کمی از اینجا دور شده بود , فکر کنم توی دردسر افتادیم .
در همین لحظه تئودور گفت : سرورم یکی از جن های خونگی ای که مسئول محافظت از اکسل بود همین حالا خبر داد  خونه ای که توی لندن دارین مورد حجوم قرار گرفته , اکسل هم برای مبارزه کردن با دشمن ها از خونه خارج شده .
گفتم : اکسل چه غلطی کرده ؟
تئودور گفت : اون خونه غیر قابل نفوذه , اونجا با بزرگترین طلسم های باستانی محافظت میشه , اما این پسره درب اونجارو باز کرده , اگه اجازه بدین بریم ببینیم اونجا چه خبره .
رو به تئودور گفتم : اون جن هایی که گذاشتی از اکسل محافظت بکنن چرا گذاشتن که اون از خونه خارج بشه .
تیلور که تا به حال حتی کلمه ای هم حرف نزده بود از جایش بلند شد و گفت : شما نباید عجولانه تصمیم بگیرید.
تئودور گفت : اگه اجازه بدین من می رم و اکسل رو با خودم میارم .
جیمی که مثل برق گرفته ها از جایش ÷رید گفت : اون خونه خیلی مهمه , نباید اونجارو از دست بدیم .
رو به جیمی گفتم : اون خونه هیچ ارزشی برای من نداره , چیزی که اینجا خیلی مهمه جون اکسله .
جیمی که کاملا گیج شده بود گفت : اون خونه .... چطور بگم اون خونه برای من خیلی مهمه .
گفتم : مگه اون خونه رو تازه نخریدی .
یاد خانه و نماد عقربی که در آن بود افتادم , نماد عقرب ... هرچه فکر کردم باز هم یادم نیامد که ان نماد را کجا دیده بودم .
رو به جیمی گفتم : اون خونه یه نماد عقرب روی خودش داشت صاحبشو می شناسی .
جیمی گفت : چطور بگم , اون خونه یکی از اموال مرگه , من چون خونه پیدا نکردم برای اینکه شما رومعطل نکنم بردمتون اونجا .
گفتم : اونجا فقط یه خونست نه چیز دیگه ای .
جیمی گفت : نباید به همین راحتی اونجارو از دست بدیم .
در همین لحظه درد شدیدی در سینه ام احساس کردم , با تمام وجود تحمل کردم طوری که هیچ کدام از افرادمتوجه من نشدند بجز تئودور , او سریع فهمید که اکسل درگیر شده است .
رو به افراد گفتم : همگی می ریم لندن , باید اکسلو به سلامت به اینجا برگردونم , جیمی اوضاع خونه هم با تو , برو و از  اشخاص اضافی خالیش کن تمام افرادو با خودت ببر .من خودم می رم کمک اکسل .
این را گفتم و به سرعت به خیابانی که خانه در آن قرار داشت آپارات کردم .
من درست پشت سر چندین نفر ظاهر شده بودم , هیچ کس متوجه حضور من نشده بود , چیزی را که می دیدم باور نمی کردم , اکسل با اینکه خیلی کوچک بود ولی خیلی خوب مبارزه می کرد , سینه اش هم زخمی شده بود , افراد حاضردر حال بازی کردن با او بودند , انگار خیلی خوب می دانستند که من برای کمک به او خواهم آمد .
با صدای بلندی گفتم : آماده ی مرگ بشین .
تمام افرادی که دور اکسل حلقه زده بودند اکسل را رها کردندو به من نگاه کردند , همه ی انها چوب های جادوییشان را در دستانشان می فشردند و آماده ی مبارزه شدند .
رو به آنها گفتم : شما با چه جراتی به من حمله کردین .
یکی که جلوتر از همه ایستاده بود جلوی من زانو زد وگفت : جسارت مارو ببخشید , باید این کارو می کردیم تا به شما برسیم .
کاملا جا خوردم , باقی افرادی که اکسل را دوره کرده بودند زانو زدند , به سمت آنها حرکت کردم , آنها از من چه می خواستند.
آن شخصی که جلوتر از همه زانو زده  بود گفت : ما آماده ی جان فشانی برای شما هستیم , الانم آماده هستیم تا با اشاره ای به هرکی که خواستید حمله کنیم .
گفتم : تو از کجا جای منو پیدا کردی.
آن شخص گفت : من یکی از معلم های مدرسه هستم , همین ده دقیقه ی پیش همراه با جمشید برای مبارزه با شما اومده بودم .
گفتم : تو چی کار کردی ؟
آن شخص گفت : من اومده بودم که اگر جمشید خواست بلایی به سر شما بیاره جلوشو بگیرم, حالاهم که می بینید که من اینجام به خاطر اکسل مورتیمره , اون یکی از شاگردای مدرسس , ما توی مدرسه هر وقت که بخوایم می تونیم شاگردارو هر جا که هستن پیدا کنیم .
تئودور کنار من ظاهر شد و گفت : اینجا چه خبره .
گفتم : هیچی فعلا بهتره که همگی اینجارو ترک کنیم , تو اکسلو با خودت ببر یه جایی که نشه پیداش کرد .
اکسل گفت : من خودم خیلی خوب می تونم از خودم دفاع بکنم .
آن شخصی که زانو زده بود گفت : اکسل هیچ جور نمی تونه از نظر مدرسه پنهون بشه , تنها راهش اینه که از مدرسه انصراف بده .
گفتم : خب چطور باید این کارو بکنیم .
آن شخص گفت : شما ولیِ , اون هستید به محض اینکه اینو بخواین اون از مدرسه اخراج می شه .
سریع در ذهنم خواستم که دیگر اکسل به مدرسه نرود , هیچ اتفاقی نیفتاد , آن شخصی که زانو زده بود به ساعتش نگاهی انداخت و گفت : درست شد , دیگه نمیشه اکسل رو پیدا کرد .
گفتم : حالا می خوای من برای تو چی کار کنم .
آن شخص گفت : هیچی شما قرار نیست برای ما کاری کنید این ماییم که برای شما می جنگیم .
گفتم : من هیچ احتیاجی به شما ندارم .
آن شخص گفت : الان تمام دنیا علیه شما آماده شدن , شما احتیاج به سربازانی دارین که بتونن برای شما اطلاعاتی از دور و اطراف بیارن .
در همین لحظه جیمی با چند تن از افراد پشت سر من ظاهر شد , او به محض دیدن من زانو زد و گفت : خونه امنه , هیچ کس نتونسته وارد بشه .
گفتم : این چند نفر اومدن به من بگن که می خوان سربازای من بشن .
جیمی سرش را بالا گرفت تا بتواند افرادی که زانو زده اند را ببیند , او کمی به آنها زل زد و بعد گفت :ما چطور می تونیم به شما اطمینان بکنیم .
آن شخص گفت : می تونید امتحانمون بکنید .
رو به جیمی گفتم : همه رو ببر خونه تا بیام , اکسل تو با من بیا .
اکسل کمی مکث کرد و بعد به سمت من آمد .
من , اکسل و تئودور به قصر آپارات کردیم , البته این من بودم که اکسل را با خودم آوردم .
وقتی به تالار گفتمان رسیدیم تنها کسی که در آنجا بود تیلور بود , تیلور در تالار در حال حرکت بود , او کاملا عصبی بود .
رو به تیلور که متوجه حضور ما نشده بود گفتم : چرا اینقدر نگرانی .
تیلور که کاملا جا خورده بود گفت : اِه کی برگشتین .
گفتم : همین حالا .
اکسل گفت : اونا داشتن وارد خونه می شدن , اون خونه مال ماکسیموس دراکولاسیس بوده .
انگار که آب سردی را بر روی من ریخته باشند اکسل نام ماکسیموس را بر زبان آورده بود , با عصبانیت کامل گفتم : تواسم اونو از کجا فهمیدی .
اکسل گفت : خیلی راحت بود با یکی دو تا طلسم کوچیک فهمیدم که اون خونه مال کیه , شما صاحب اون خونه نیستید چون صاحبش هنوز زندس .
گفتم : زندس , اون دو یا سه هزارسال پیش مرده .
اکسل گفت : اون زندس اینو خونه احساس می کنه به خاطر همین هم هستش که داره فعالیت می کنه .
تئودور گفت : این ماکسیموس که می گین کی هستش .
گفتم : دیگه اسم اونو نیارین ؟
تیلور گفت : مگر چی میشه که اسمشو بیاریم .
گفتم : اگه اسمشو هرکی به زبون بیاره می میره , نمی دونم برای چی شماها تا حالا زنده موندین .
تیلور گفت : اون هرکی که هست نمی تونه بیاد توی قصر شما , این قصر از هر حیث امنه , هیچ موجودی بدون اجازه ی شما نمی تونه وارد این قصر بشه .
رو به اکسل کردم و گفتم : تو باید به محض خطر منو صدا می زدی .
اکسل گفت : من همینکارو کردم , اون زخمی که به خودم وارد کردم به همین خاطر بود , من نمی تونستم با شما رابطه ی ذهنی بر قرار کنم , آخه احتمال داشت که جای شما که همین قصر باشه رو پیدا کنن .
خندیدم و گفتم : باور کن وقتی که اون افرادو دیدم که تو رو دوره کرده بودن می خواستم همشونو بکشم , نه به خاطر خودم بلکه به خاطر تو , اونا حق نداشتن که دور تا دور یه بچه ی کوچیکی مثل تو رو بگیرن .
اکسل گفت : در مورد ماکسیموس بگو , اون کیه که نمیشه اسمشو برد , تا جایی که من می دونم این ولدمورت بوده که هرکی اسمشو می یورده باید می مرده .
گفتم : ولدمورت پیش اونی که تو داری اسمشو می یاری هیچی نیست , البته نه الان .
اکسل گفت : مگه ولدمورت زندس .
خندیدم و گفتم : فکر می کردم تا حالا فهمیده باشی که اون ولدمورت مردنی نیست , راه های زیادی بلده که زنده بمونه .
اکسل گفت : به خاطر همین هم هست که عاشقشم .
خندیدم و گفتم : اگه ولدمورت اینجا بود از این کلمه به قدری ناراحت می شد که درجا می کشتت , اون هیچ عشقی رو نمی فهمید , اون به هیچ کس رحم نمی کرد , فقط خودش براش مهم بود .
اکسل گفت : حرفو عوض نکن می خواستی در مورد ماکسیموس حرف بزنی .
گفتم : اگه می خوای بمیری هرچقدر که دلت خواست اسمشو بگو , اما وقتی که اومد دیگه از من  انتظار کمک نداشته باش.
تیلور گفت : این ماکسیموس دقیقا کی هستش .
من که کاملا کلافه شده بودم گفتم : باشه هرچی شما بگین , هرچقدر که دلتون خواست اسمشو ببرید .
تئودور گفت : نکنه اونم یه دورگس .
گفتم : درست فهمیدی تئودور .
تئودور گفت : چطوریاست , اون از قدمت دنیای اجنه بیشتره .
گفتم : اون خود مرگه , اون بوده که توسط جانتان بلید از بین رفته .
اکسل گفت : اون یه افسانه بیشتر نبوده ؟
گفتم : افسانه؟؟ , اون واقعیت محضه .
اکسل گفت : یعنی اون می تونسته روح افرادو از آن خودش بکنه .
گفتم : درسته .
اکسل گفت : این یه دروغه , امکان نداره که این اتفاق بیفته , ما نمی تونیم کسی رو زنده کنیم , یه نفر وقتی که مرد دیگه مرده , دیگه نمیشه زندش کرد .
تیلور گفت : هر کاری شرایط خاص خودشو داره پسرم .
اکسل گفت : درسته که سنم کمه ولی احمق نیستم اگر مرگ اونقدر قدرت داشت پس چطور شکست خورد .
تئودور گفت : شما در مورد قدرتتون چیزی به اکسل نگفتین .
گفتم : اگه نگفته بودم هم که تو گفتی تئودور .
تئودور گفت : اون تنها کسی هستش که باید از همه چیز باخبر باشه , اون قراره جانشین شما بشه .
گفتم : تو در مورد چی داری حرف می زنی .
تئودور گفت : اون یه بلیده و تنها بلید باقی مونده بعد از شما, شما یه دورگه هستین و نمی تونید بچه دار بشین .
اکسل گفت : من یه بلیدم ؟
تیلور گفت: مشکل همینجاست , به همین خاطر هم باید بمیرید.
اکسل گفت : کی می خواد منو بکشه ؟
تیلور گفت : شما با بلید شدن قانون های بلید هارو زیر پا گذاشتین , به همین خاطر باید بمیرید , الان یکی از بزرگترین مشکلات ما هم همینه .
اکسل گفت : حالا کی می خواد مارو بکشه .
تئودور گفت : بزرگان خاندان بلید ها .
اکسل گفت : مگه همشون نمردن .
تئودور گفت : همون هفت نفری که مرگو کشتن , اونا به حالت خواب زنده موندن تا حالا .
اکسل گفت : اگه اونا زنده بودن پس چرا سراغ هکتور نرفتن ؟ اگه اونا زندن پس چرا جلوی هکتور وای نستاده بودن .
تئودور گفت : هیچ کس نمی دونست که هکتور مثل مرگه , حتی خود هکتور هم نفهمید که چه قدرتایی داره .
اکسل گفت : یعنی می خوای بگی که هکتور هم قدرتشو داشت که روح افرادو مال خودش بکنه و از اونا برای شکست دادن دشمنشاش استفاده بکنه .
تئودور گفت : درسته , اون هفت نفر از الیور و حتی الیور دوم قوی تر نیستن اما خیلی خوب بلدن تا با یکی مثل مرگ رفتار کنن, اونا اولین دورگه رو کشتن .
اکسل که کاملا جا خورده بود رو به من گفت : یعنی شما هم می تونین ارواحو مال خودتون بکنید .
گفتم : درسته می تونم این کارو بکنم , همین حالا هم یه گروه قدرتمند دارم .
تیلور گفت :یه مشکل دیگه , مگه شما نمی گین که یه دورگه هستین .
گفتم : درسته .
تیلور گفت : شما جسدتون کجاست ؟
گفتم : من جسدی ندارم , من خود جسدم هستم که زنده شدم .
تیلور گفت : شما اشتباه می کنین , من توی داستان هایی که در مورد مرگ نوشتن خوندم ک