بچه هاي ايروني :: مشاهده موضوع - قدرت شیطانی *ادامه ای بر داستان شوالیه ی 17 ساله*
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدال‌ها
مدال‌ها
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
كاربران گرامي اگر مطلبي مورد استفاده شما قرار گرفت و قصد تشكر از آن را داريد، خواهشمنديم به جاي ارسال پست بي مورد از كليد استفاده كنيد.
فهرست بچه هاي ايروني » داستان‌هاي فانتزي

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
قدرت شیطانی *ادامه ای بر داستان شوالیه ی 17 ساله* رفتن به صفحه : قبلی  1, 2, 3 ... 9, 10, 11, 12, 13  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  

این داستانو ادامه بدم
آره
100%
 100%  [ 35 ]
خیر
0%
 0%  [ 0 ]
مجموع رای ها : 35

نویسنده پیام
FinalFantasy
مدير پايگاه نقد و فن فيكشن
مدير پايگاه نقد و فن فيكشن


عضو شده در: 17 اردیبهشت 1387
پست: 218
آغازگر 10 تاپيك

تشکر: 12
تشکر شده 13 بار در 11 پست

محل سکونت: اصفهان blank.gif


امتیاز: 3188

مدال‌ها: 0
مرحله : 13
میزان فعالیت: 37 / 370  
 10%
سرعت فعالیت: 176 / 176  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 24 / 30  
 80%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: جمعه 4 مرداد 1387 - 14:59    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

چه حالی دادی امیر خانی جان

من که رفتم بخونمش منتظر بقیش هستم

Thank You Thank You Thank You Thank You
OK OK OK OK OK OK
Broken Heart Broken Heart Broken Heart Broken Heart

_________________
از دوستانی که علاقه مند به عضویت در تیم نقد سایت هستند خواهشمندم به من یه پیام خصوصی مبنی بر عضویت در تیم نقد بزنند **************************************************************
یه پیر خردمند میگفت : این انتخابهای ما هستند که سرنوشت مارو مشخص میکنند
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید


براي خوندن داستان بسيار زيباي فاينال فانتزي 8 به لينك زير مراجعه فرماييد (فقط كاربران عضو مي‌توانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger
sandstorm
خودمونی شده
خودمونی شده


عضو شده در: 17 اردیبهشت 1387
پست: 249
آغازگر 26 تاپيك

تشکر: 6
تشکر شده 15 بار در 12 پست



امتیاز: 2892

مدال‌ها: 0
مرحله : 14
میزان فعالیت: 51 / 426  
 12%
سرعت فعالیت: 203 / 203  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 25 / 33  
 75%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 5 مرداد 1387 - 01:02    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ممنووووووووووووووووووووووووووووووووون Thank You Thank You Thank You
_________________
[سخاوت را ازکویربیاموزیم که دریا بودنش را به گرمای خورشید بخشید   

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
kasraba
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 28 فروردین 1387
پست: 37
آغازگر 0 تاپيك

تشکر: 1
تشکر شده 3 بار در 3 پست



امتیاز: 686

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 0 / 61  
 1%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 10 / 11  
 90%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 5 مرداد 1387 - 05:43    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

khob bod vali khoda vakili bad az in hame gebat kam bod beharhal mer30 Thank You Thank You Thank You Thank You

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
larten
دوست حرفه ای
دوست حرفه ای


عضو شده در: 19 خرداد 1386
پست: 1339
آغازگر 8 تاپيك

تشکر: 43
تشکر شده 28 بار در 27 پست

محل سکونت: والینور

امتیاز: 5874

مدال‌ها: 0
مرحله : 31
میزان فعالیت: 634 / 2536  
 25%
سرعت فعالیت: 1211 / 1211  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 59 / 104  
 56%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 5 مرداد 1387 - 15:15    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

a-amirkhani جان سایت دنیای جادوگری به این هاست تغییر مکان داده (فقط كاربران عضو مي‌توانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
_________________
ریچارد رایت کیبوردیست پینک فلوید در 15 دسامبر 2008 در 65 سالگی فوت کرد

[url=http://en.wikipedia.org/wiki/Richard_Wright_(musician)]ریچارد رایت[/url]
---------------------------------------------------------------------

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
Naviid
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 10 اردیبهشت 1387
پست: 2
آغازگر 0 تاپيك

تشکر: 0
تشکر شده 0 بار در 0 پست



امتیاز: 131

مدال‌ها: 0
مرحله : 1
میزان فعالیت: 0 / 18  
 0%
سرعت فعالیت: 8 / 8  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 1 / 9  
 11%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 8 مرداد 1387 - 15:31    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اقای امیرخانی نمی خوای فصل جدید رو بدی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
قرای بود یه خبرای از هری و جانی هم بشه پس چی شد ؟؟؟؟؟؟؟
منتظر فصل یعد هستم .

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
shah_artoor
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 15 اردیبهشت 1386
پست: 64
آغازگر 4 تاپيك

تشکر: 2
تشکر شده 14 بار در 7 پست



امتیاز: 570

مدال‌ها: 0
مرحله : 6
میزان فعالیت: 1 / 104  
 1%
سرعت فعالیت: 49 / 49  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 13 / 14  
 92%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 10 مرداد 1387 - 16:53    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

كجايي دوست عزيز Lover
در تاپيكتو تو دنياي جادوگري تخته كردن(http://goodlife.profusehost.net)
فصل زيبايي بود و لذت برديم
اگه سرعتر ادامشو بزاري ممنون ميشم Shocked

_________________
جادوگر سفید

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
kasraba
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 28 فروردین 1387
پست: 37
آغازگر 0 تاپيك

تشکر: 1
تشکر شده 3 بار در 3 پست



امتیاز: 686

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 0 / 61  
 1%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 10 / 11  
 90%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: شنبه 12 مرداد 1387 - 21:16    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام امیر خان خوبی داستان
تا اینجا خیلی خوب بوده ولی
خدا وکیلی خیلی سرعت کم
است البته باز خدا راشکر که مثل
بعضی نویسنده ها داستان را
ول نکردی و حتی جلد دو هم
نوشتی به هر حال الان که این
پوست رو میزنم تقریبا بیشتر
از یک هفته گذشته و هنوز فصل
جدید ندادی متشکر میشم اگر
فصل زودتر و بیشتر بدی چون
همانطور که میدونی تابستان
است و تابستان فصل بیکاری
من است و حوصله ام سر رفته
و حتی من بخاطر این همه وقت
کتاب قبلیت را سه بار تو این دو
هفته خوندم داستان قشنگی
است ولی برام تکراری شده من
فصل جدید میخوام متشکر میشکر
Jo Jo Jo Jo Jo Jo Jo Jo
Thank You Thank You Thank You Thank You Thank You Knight Knight Knight Heading the Wall Heading the Wall Heading the Wall Crying Crying Crying میشم مرسی

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
a-amirkhani
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 1
تشکر شده 37 بار در 16 پست

محل سکونت: نیروگاه سیتی

امتیاز: 351

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 0 / 61  
 0%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 6 / 11  
 54%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 14 مرداد 1387 - 17:44    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام
امیدوارم حال همگی خوب باشه
آقا ما نمردیم و یه بار خوش قولی کردیم . Laugh Out Loud
اینم فصل جدید با نام طلسم ضد آپارات

طلسم ضد آپارات
سر جایم نشسته بودم بدون اینکه تکانی بخورم رو به استفان گفتم : پذیرفته شد ،حالا می تونید بشینید تا با هم حرف بزنیم .
جاناتان با تعجب رو به من و یوهان نگاه می کرد ، انگار چیزی را که با چشمانش می دید باور نمی کرد .
جاناتان رو به من گفت : من می رم اونارو دست به سر کنم .
رو به جاناتان با اشاره فهماندم که می تواند برود ، او به یکباره غیب شد ، برادران ترس هنوز به حالت زانو زدن بودند ، رو به آنها گفتم : بهتره پاشین بشینید تا از اوضاع با خبرتون کنم .
استفان از جایش بلند شد و گفت : ببخشید که شمارو نشناختم .
رو به استفان گفتم : من کورش بلید فرزند جانی بلید هستم .
استفان گفت : قدرتتون رو می گم ، شما یه ...
حرف او را قطع کردم وگفتم : شیطان ...
استفان که خیلی تعجب کرده بود گفت :نه !!!!!.
گفتم : من فقط قدرتم بیش از حد زیاده ، به خاطر این شما رو صدا زدم که احتمال درگیر شدن ما با جادوگران سیاه هست .
استفان که به یکباره رنگ از صورتش پرید رو به من گفت : شما می خواین چی کار کنید ؟؟
گفتم : اوضاع خیلی خراب تر از اونیه که فکر می کنید .
استفان گفت : جنگ کردن با اونا مساوی بامرگه .
رو به استفان گفتم : من از مرگ نمی ترسم ، من خود مرگم.
استفان که گیج شده بود گفت : شما چطور تونستین به این قدرت برسین ؟
گفتم : پدرم رو که می شناسین ، اما مادرم یه سفیر از دنیای اجنه بود .
کمی مکث کردم و بعد رو به استفان گفتم : بهتره بیای بشینی تا باقی حرفامونو بزنیم .
استفان و برادرانش به سمت صندلی ها برگشتن و بر روی آن نشستند ، یوهان هنوز ایستاده بود و به من نگاه می کرد .
رو به یوهان گفتم : تو چرا وایستادی .
یوهان هم تعظیمی کرد و بعد به سمت صندلی ها رفت و کنار آخرین برادر نشست .
استفان گفت : میشه بگید دقیقا چه اتفاقی افتاده .
رو به استفان گفتم : جریانش طولانیه ، اما قبل از اون باید روحین تن بشین ، الان تمام دوستانمون طبقه ی سومن ، اگه می خواین با من همراه بشین باید روحتون رو به من بدین .
استفان رو به من گفت : یعنی شما می خواین با من چی کار کنید .
گفتم : می خوام شما رو به یکی مثل یوهان تبدیل کنم .
رو به یوهان اشاره کردم ، او از جایش بلند شد و گفت : من یه روحم ، جسمم اینجا نیست
یوهان خودش را با انگشت نشان داد و ادامه داد: اینی که شما دارین می بینید یه روحه یه جورایی من روحین تن شدم، درسته شما می تونید طلسم های کوچیکو بدون شمشیر یا چوب جادویی انجام بدین اما بعد از اینکه روحتون به یک جسم تبدیل شد می تونید بزرگترین طلسم هارو با ذهنتون و قدرت وجودتون انجام بدین .
مهمترین مسئله اینه که دیگه بدنتون به طبیعت پایبند نیست ، یعنی بدنتون فراتر از طبیعت می شه و شما می تونید کارایی رو بکنید که یک آدم عادی نمی تونه اون کارو بکنه .
قدرتتون بر اساس آتیش می شه ، و از زجر کشیدن مردم قدرت می گیرین ، شما می تونید از وجود اشخاص برای قدرت گرفتن خودتون استفاده کنید.
اینجور که من شنیدم شما می خواستین با سرورم در گیر بشین ، شانس اوردین که سرورم همتون رو نکشت .
ایشون قدرت ها مافوق تصوری دارن ، تا جایی که بزرگترین فرمانروای شما و قدرتمند ترینتون زیر دست ایشون دارن کار می کنن .
استفان گفت : منظورت از بزرگترین فرمانروا کیه .
یوهان با قرور گفت : جاناتان بلید ، فکر نکنم شما بلید باشین و اونو نشناسین .
استفان گفت : جاناتان بلید که تا حالا هزار تا کفن پوسونده .
یوهان گفت : اونی که الان اینجارو ترک کرد خود جاناتان بلید بود ، اون می تونست همه ی شماهارو با اشاره ای بکشه .
یوهان خیلی خوب بلد بود حرف بزند ، او طوری در مورد جاناتان و قدرت هایش برای استفان حرف زد که استفان هر لحظه با چشمانی باز تر به او نگاه می کرد .
یوهان همینطور در مورد قدرت های جاناتان حرف می زد که درب تالار باز شد و جاناتان از آن داخل شد ، او کمی ناراحت بود و اخم هایش را در هم کرده بود ، انگار که خبر بدی داشت .
با وارد شدن او یوهان ساکت شد و به جاناتان چشم دوخت ، هر دوازده نفر همراه با یوهان از جایشان در مقابل جاناتان بلند شدند .
جاناتان با بی توجهی رو به من گفت : اگه طبق نقشه جلو نریم احتمال درگیریمون با جادوگران سیاه خیلی زیاد می شه .
گفتم : مگه چه اتفاقی افتاده .
جاناتان گفت : رفتم پیش نمایندشون گفتم باید یکی رو که هم ربطه ی شماست بفرستن اینجا ، منظورم خود فرمانروا یا ولیعهدشون بود ، گفتم که اگه خود فرمانروا یا ولیعهدش نیاد تو به هیچ وجه حاضر نیستی باهاشون حرف بزنی ، انگار باید اماده ی جنگ باشیم .
استفان گفت : شما از چی دارین حرف می زنین .
جاناتان گفت : من باید مطلب مهمی رو به فرمانروای جادوگران سیاه بگم ، باید یکی از اونارو ببینم .
رو به جاناتان گفتم : می تونی همه چیزو برای استفان بگی .
جاناتان رو به استفان گفت : ماکسیموس برگشته ، الانم داره دنبال عصاش می گرده ، بزرگترین قسمت عصا هم در اختیار جادوگران سیاهه ، نماینده ی ما هم که یه خائن بود رفته و اطلاعات مهمی رو از جادوگرای سیاه دزدیده ، اونام سه نفرو فرستاده بودن که سر کورش رو براشون ببرن .
استفان که از شنیدن بازگشت ماکسیموس کاملا جا خورده بود از جایش بلند شد و گفت : منظورت از ماکسیموس همون شیطانه ؟
جاناتان گفت : درسته ،خودشه اون همون کسی هستش که قبلا شکستش دادم ، حالا بازم برگشته اما اینبار خیلی پخته تر و آماده تر
استفان گفت : شما کی متوجه این جریان شدین .
جاناتان گفت : باید تمام جریانو بشنوی تا متوجه بشی ، پس بزار همه چیزو برات توضیح بدیم .
***
حدود یک ساعتی کشیدتا در مورد تمام اتفاقاتی که در این چند وقته افتاده بود با استفان حرف بزنیم ، او خیلی خونسرد بود ، البته ما تمام جزئیات را نمی گفتیم ، قرار بود جریان کامل را از زبان یوهان و گرک بشنود ، گرک هم به ما ملحق شده بود و در مورد مسائل بحث می کرد .

همینطور که به حرف های آنها گوش میدادم در فکر فرو رفتم ، چه اتفاقی در حال رخ دادن بود ، همه چیز در حال گره خوردن به هم بود ، ماکسیموس تا کجا پیش رفته بود ، آیا جیمی رابطه اش را هم با من و هم با ماکسیموس قطع کرده ، آیا او می توانست کاری کند که برای من و ماکسیوس خطر هایی پیش بیاید .
ماکسیموس چرا تا حالا خودش را نشان نداده بود ، اصلا او کجا بود ، در قصر یا اینکه قصر را ترک کرده بود ، من همه چیز را ساده گرفته بودم ، باید خیلی سریع یک لکشر آماده می کردم تا در برابر ماکسیموس و جادوگران سیاه چیزی برای گفتن داشته باشم .
همینطور که حرف هایمان در مورد جادوگران سیاه جلو می رفت نام جمشید به میان آمد ، جاناتان گفت که او به جادوگران سیاه هشدار داده بود که در صورت عملی نکردن درخواست ما جمشید را خواهد کشت ، آنها هم به همین خاطر دست به کار نشده بودند ، به گفته ی جاناتان در آن زمان همان سه نفر می توانستند تعداد زیادی از ما را بکشند .
حالا من و جاناتان فقط ایستاده بودیم وبه حرف هایی که بین یوهان و گرک ردو بدل می شد گوش می دادیم ، استفان هم فقط گوش می داد ، یوهان به همه ی حاضران قول داد تا به همه یاد بدهد که چطور می شود از تمام قدرت یک روح استفاده کرد .
هرچقدر که یوهان بیشتر از قدرت های یک روحین تن می گفت استفان خوشحال تر و موزی تر می شد ، انگار در افکار خود نقشه هایی را می پروراند ، از او خیلی خوشم آمده بود ، طوری که احساس می کردم او می تواند مرا از این منجلاب نجات دهد .
یکی از اجنه ها هم به طور مداوم خون برای حاضرین اماده می کرد ، آنهم خون اژدها ، آن اجنه راب نام داشت ، او بعد از تئودور ، جن مسئول بود ، او هم مانند تئودور جنی پرتجربه بود ، اما هرچه بود در مقابل اطلاعات تئودور چیزی نبود .
همینطور که یوهان و گرک جزئیات را برای دوازده برادر توضیح می دادند من با راب صحبت می کردم ، از او در مورد مخازن خون قصر سوال کردم ، او گفت که مخازن خون انسانی کم است اما مخازن خون اژدها پر پر است ، به گفته ی او چندین اژدها در این هفت قصر زندگی می کردند که خون این قصر ها را تامین می کردند و در این همه سال که کسی از این قصر ها استفاده نمی کرد مخازن خون کاملا پر شده بودند .
به گفته ی راب او از نزدیکان تئودور بوده و خیلی چیزها درمورد اومی داند ، قرار شد که اومسئولیت تمام اجنه ها را به عهده بگیرد.
وقتی راب را مرخص کردم به یوهان نگاه کردم ، یوهان در مورد جیمی صحبت می کرد ، که او چطور به سراغ آنها آمده و همه ی آنها را بیدار کرده تا به کمک من بیایند ، او در مورد کارهایی که جیمی می توانست بکند حرف می زد ، اینطور که یوهان در مورد جیمی لاکستر حرف می زد به نظر می رسید او هم تحدید جدی ای برای ما به حساب می آمد.
بلاخره موضوع دستگیری ماکسیموس و بلایی که بر سر عصای او آمده بود پیش کشیده شد ، اما جاناتان به طرز ماهرانه ای افکار را از این قضیه دور کرد .
آنها در مورد قرار دادی که من در اوضاع بدی امضا کرده بودم حرف می زدند ، یکی از برادران ترس مطالب فوق العاده ای را در مورد قرار داد ها به ما گفت ، از جمله این مطالب جریان مرگ من بود ، او می گفت که اگر کسی بمیرد قرار داد خود به خود از بین می رود و دیگر هیچ اعتباری ندارد ، اما به نظر من این فقط در قرار دادهایی صدق می کرد که بر روی زمین بسته می شد ، نه دنیایی که ماکسیموس در آن زندگی می کرد .
عجیب اینجا بود که استفان فقط گوش می داد و کلامی حرف نمی زد ، او زیرکانه همه چیز را زیر نظر داشت .
موضوع ماکسیموس مهمترین مسئله ای بود که باید به آن رسیدگی می کردیم، آری او توانسته بود قدرتش را با حیله ای از دستان من در آورده ، و راه خودش را به این دنیا باز کند.
***
یوهان در مورد ماکسیموس و قدرت آتشی که باخود داشت صحبت می کرد ، او دوباره مسئله ی شکست خوردن ماکسیموس را پیش کشیده بود ، که به یکباره سکوت کردو جایش را بر روی صندلی اش صاف کرد و گفت : چیزی رو که الان می خوام بگم رو شاید جناب جاناتان خیلی خوب بدونن ، اما فکر نکنم کس دیگه ای توی این جلسه باشه که از این حرفایی که می زنم خبر داشته باشه .
همه به او زل زده بودیم ، حالا او واقعا در مرکز توجه همه قرار داشت ، او به انگشتانش نگاه می کرد، انگار میخواست فکر کند که باید از کجا شروع کند ، بلاخره سرش را بالا آورد وگفت : نمی دونم در مورد عصای ماکسیموس چیزی می دونید یا نه ؟
او بعد از نگاهی به همه رو به جاناتان گفت : شما با چه وسیله ای تونستین اون شمشیرو از بین ببرید .
جاناتان که به یکباره ابروهایش بالا رفتند روبه یوهان گفت : برای چی اینو می پرسی.
یوهان گفت : من امروز متوجه چیزی شدم که اگه شما جواب این سوالمو بدین می تونم علت تعلل ماکسیموس و حتی خودشو نشونتون بدم .
بی اختیار از جایم بلند شدم و رو به یوهان گفتم :تو در مورد چی داری حرف می زنی .
استفان گفت : یعنی تو می دونی ماکسیموس کجاست .
یوهان رو به جاناتان گفت : اگر جناب جاناتان بگن چطور تونستن شمشیرو از هم جدا کنن من هم جواب میدم .
جاناتان گفت : من نمی تونم اینو به هیچکس بگم .
یوهان سرش را پایین انداخت و گفت : حالا مطمئن شدم ...
رو به یوهان گفتم : چی رو مطمئن شدی؟ .
یوهان رو به من گفت : امیدوارم منو ببخشید که بدون اجازه به کتابخانه ی قصر رفتم و بعضی از کتابهارو خوندم ، نمی تونستم ریسک کنم ، احتمال داشت که جناب جاناتان از قضیه با خبر بشن.
گفتم :می گی چه اتفاقی افتاده یا نه .
یوهان گفت :فقط اینو بهتون بگم که ماکسیموس خود اکسل مورتیمر هستش ، اینو جناب جاناتان خیلی خوب می دونن .
جاناتان که خیلی عصبانی شده بود خنده ی خشمگینی کرد و گفت : مثل اینکه دیونه شدی .
یوهان گفت : نه سرورم ، نمی خواستم که این مطلبو بگم اما وقتی دیدم که شما می خواین چی کار کنین مجبور شدم که توی جمع این مطلبو بیان کنم .
جاناتان رو به یوهان گفت : امکان نداره تو از چیزی خبرداشته باشی
رو به جاناتان گفتم : تو می دونستی ماکسیموس کیه ؟
جاناتان گفت : بله .
سکوت سنگینی در تالار حکمفرا شد ، تمام نگاه ها بر روی جاناتان قفل شده بود ، همه او را به چشم خائن نگاه می کردیم .
جاناتان از جایش بلندشد و گفت : آره اون داره درست می گه اکسل خود ماکسیموسه ، من خیلی راحت تونستم اونو پیدا کنم ، حالا هم می خوام بکشمش .
یوهان گفت :اما سرورم راه قبلی دیگه چاره ساز نیست .
جاناتان چشمانش را تنگ کرد و گفت : تو خیلی بیشتر از اونی که باید می دونی
یوهان خواست چیزی بگوید اما من وسط حرفش پریدم و رو به جاناتان گفتم : اگر اکسل ماکسیموسه پس چرا اونو نمی کشین .
جاناتان گفت : اگه اکسل بمیره ماکسیموس آزاد میشه ، ما نمی تونیم این ریسکو بکنیم ، همینطوری تا یه ماه وقت داریم .
گفتم : توچرا مسئله به این مهمی رو از من پنهان کردی .
جاناتان گفت : من قبل از اینکه با شما به توافق برسم اکسل رو زندونی کردم ، از طرفی من می دونستم اگه به شما چیزی در این مورد بگم احتمال داره نزارید اکسلو بکشم .
رو به جاناتان گفتم: اکسل در برابر همه ی مردم دنیا هیچ ارزشی نداره .
جاناتان لبخندی زد و گفت : تنها چیزی که میشه باهاش .......
همه جا برایم به یکباره تیره و تار شد ، احساس درد شدیدی در دست راستم کردم ، انگار کسی داشت با اره مچ دستم را جدا می کرد ، دستم را بالا آوردم و به آن نگاهی انداختم ، شکافی بزرگ بر روی رگ دست راستم ایجاد شده بود ، اما از آن خونی خارج نمی شد ...
از فرط درد فریادی کشیدم و دستم را محکم دردستم گرفتم .
تمام افراد حاضر با تعجب به من نگاه می کردند ، انگار چیزی را که می دیدند باور نمی کردند.
با تمام وجود فریاد کشیدم ، همین فریاد کافی بود که تمام آیینه های تالار به یکباره منفجر شدند ، یوهان از جایش بلند شد و به سمت من دوید ، او سریع دستم را گرفت و به جای شکافی که بر روی دستم افتاده بود نگاه کرد ، او مانند کچ سفید شده بود ، درد را با تمام وجود احساس می کردم با اشاره ای یوهان را به انتهای تالار پرت کردم .
نمی توانستم قدرتم را کنترل کنم ، انگار چیزی در وجودم مرا تسخیر کرده بود ونمی گذاشت که خودم را کنترل کنم ، یوهان طوری به دیوار روبرو برخورد کرد که صدایش در تالار پیچید ، شیشه های خرد شده ی آئینه ها ی دور تالار دربدن تمام افراد حاضر فرو رفته بودند .
گرک را دیدم که دستش را به شمشیرش گرفته بود ، انگار او اصلا به من اطمینان نداشت ، چیزی نکشید که به موجود درونم تبدیل شدم ، با این حالت هنوز به شدت احساس درد می کردم .
استفان وقتی این حالت مرا دید از جایش بلند و رو به جاناتان گفت : چه اتفاقی افتاده ؟
جاناتان که فهمیده بود استفان در مورد موجود درون من می پرسدگفت : این موجود درونشه
او با حالت دلسوزانه ای به من نگاه انداخت و ادامه داد : نمی دونم براش چه اتفاقی افتاده ، هرچی هست داره زجر می کشه ...
با اشاره ای جاناتان را از روی زمین بلند کردم و به کناری پرت کردم و گفتم : چه بلایی داره سر من میاد .
یوهان که تازه از جایش بلند شده بود رو به من گفت : جسدتون سرورم ، یکی داره به جسدتون دست می زنه .
روبه او گفتم : منظورت چیه ؟!؟!؟!
یوهان گفت : وقت توضیح دادن ندارم ، اون شخص باید خیلی قدرتمند باشه که تونسته به جسد شما دست بزنه ، باید خیلی سریع به سراغ جسدتون برید .
جاناتان شمشیرش راکشید ، او از اینکه او را به کناری پرت کرده بودم ناراحت شده بود اما بر خودش مسلت بود ، هر دوازده برادر هم از جایشان بلند شده بودند ، راب را صدا زدم .
راب - جن خانگی - کنار من ظاهر شد ، درد شدیدی داشتم اما نمی توانستم به آن توجه کنم ، باید هرچه زودتر به سراغ جسدم می رفتم ، آن کسی که توانسته بود بر سر جسد من برود حتما می توانست مرا هم بکشد .
باید سریع دست به کار می شدم ، رو به یوهان و جاناتان گفتم : فقط شما بیاید
رو به راب کردم و گفتم : تو برادران ترسو ببر پیش افراد تازه وارد .
استفان رو به من گفت : من با شما میام .
رو به او گفتم : نه بهتره تو همینجا بمونی ، تو فعلا ضعیف هستی دلم نمی خوادتو رو از دست بدم .
درد کمتر شده بود خودم را جمع و جور کردم و رو به جاناتان ویوهان گفتم : بریم
به قبرستانی که در آن زنده شده بودم آپارات کردم ، هوا کم کم تاریک می شد ، دردم هنوز زیاد بود اما می توانستم آن را تحمل کنم ، باد سردی در قبرستان می وزید ، قبرستان کاملا سوت و کور بود ،طوری که احساس ترس می کردم.
بوی عجیبی هم در قبرستان پیچیده بود ، سایه ی آفتاب خیلی کم به این قبرستان می تابید اما از همین نور کم سنگ قبرها سایه های بزرگی درست کرده بودند.
زیر سایه یکی از مقبره ها ظاهر شده بودم ، خیلی سریع و بی سرو صدا به سمت قبر خودم حرکت کردم ، چیزی نکشید که قبرم را از دور دیدم ، یک نفر بالای قبر من نشسته بود ، خاک های روی قبر مرا بیرون ریخته بود و داشت چیزی را از قبر من بر می داشت .
دستم را به سمت آن شخص گرفتم و باتمام وجود خواستم که زجر بکشد .
آتشی سفیر کشان از از نوک دست من خارج شد و به سمت آن شخص حرکت کرد ، آن شخص از جایش بلند شد و به سرعت از مقابل طلسم من کنار رفت ، سریع او را شناختم او خود جیمی لاکستر بود ...
جاناتان و یوهان در همین لحظه در قبرستان ظاهر شدند ، خیلی سریع طلسم ضد آپارات قدرتمندی را در فضای قبرستان اجرا کردم ، این طلسم را برای اولین بار که به زبان می آوردم
زمین به یکباره به لرزه در آمد ، آتشی به یکباره دور تا دور مرا فرا گرفت و شعبه ای از ان به آسمان رفت ، همه جا به یکباره تاریک شد و ابرهای سیاه رنگی که رگه های قرمزی داشتند بالای سرم ظاهر شد ، تقریبا تا فاصله چهارصد یا پانصد متر دور تا دور من از این ابر ها ظاهر شده بود .
با اینکه همه جا تاریک شده بود باز هم می توانستم همه چیز را ببینم ، این طلسم ضد آپارات من بود که چنین ابرهای سیاه رنگی را بالای سرم ظاهر کرده بود ، ابرها خیلی به زمین نزدیک بودند طوری که احساس می کردم با من فقط صد متر فاصله دارند .
جاناتان و یوهان با دیدن طلسمی که من اجرا کرده بودم هر دو مانند دیوانه ها در جا خشکشان زد ، خشم طوری وجودم را فرا گرفته بود که می توانستم با ان زمین را زیرو رو کنم .
لاکستر شروع به خندیدن کرد و رو به من گفت : می بینم به سرعت خودتو رسوندی اینجا .
رو به لاکستر با صدایی پر از خشم گفتم : دیگه کارت تمومه .
لاکستر را دیدم که با این حرف من به خودش لرزید و لبخند بر روی لبانش خشک شد ، او سریع دستش را به سمت قبر من گرفت و گفت : موظب باش ، اگه من بخوام در جا می کشمت .
جاناتان فریاد زد و گفت : اگه همین حالا تسلیم نشی جابه جا می میری.
لاکستر رو به جاناتان کرد ، او وقتی جاناتان را دید و صدایش راشنید به یکباره در جایش خشکش زد ، او باحالتی لرزان رو به جاناتان گفت : تو ....
همین یک لحظه غفلت کافی بود که خودم را با یک آپارات سریع به او برسانم و بالای سرش قرار بگیرم ، طلسم شکنجه را از فاصله ی یک متری بر روی او اجرا کردم ، او از روی زمین بلند شد و یکی دو متر جلوتر بر روی زمین افتاد .
او آتش گرفته بود و فریاد می زد ، یوهان را دیدم که با چشمانی تنگ شده به او نگاه می کرد، فریاد های لاکستر همه جا را پرکرده بود ، جاناتان به سمت لاکستر می رفت و در راه دیدم که لاکستر با دیدن او به یکباره در جایش ایستاد .
با اینکه در حال شکنجه شدن بود اما با دیدن جاناتان ایستاد و به او نگاه کرد ، جاناتان شمشیرش را کشیده بود و هر لحظه به لاکستر نزدیک می شد ، احساس قدرت می کردم ، طوری که بی اختیار می خندیدم .
آتش دور تا دورم به قدری زیاد شده بود که کم کم جلوی دیدم را می گرفت
حالا من هم به سمت لاکستر حرکت می کردم ، دست خودم نبود فقط می خواستم او را طوری شکنجه کنم که بمیرد ، او مرا با جادوگران سیاه درگیر کرده بود پس باید به بدترین شکل شکنجه می شد ، لاکستر دیگر نتوانست تحمل کند و بر روی زمین افتاد و به خودش پیچید .
یوهان گفت : سرورم اونو زنده نگه دارین ،اون باید زنده بمونه .
با اشاره ای طلسم شکنجه را از روی او برداشتم ، حالا با لاکستر فقط دو یا سه متر فاصله داشتم ، یوهان از ترس آتشی که به دور من بود به من نزدیک نمی شد اما جاناتان درمحدوده ی آتشی که دورتادور من بود قرار داشت .
رو به لاکستر فریاد زدم : تو با چه جراتی به قبر من نزدیک شدی .. نکنه فکر می کنی منو می تونی بکشی؟
لاکستر که به خودش می پیچید چیزی زیر لبش زمزمه می کرد ، جاناتان رو به لاکستر گفت : تو رو خیلی خوب می شناسم ، خیلی دلم می خواست تو رو بکشم .
لاکستر که خودش را در میان ما می دید به سختی بر روی زانو هایش بلند شد و گفت : به حسابتون می رسم .
او این را گفت و با اشاره ای خیلی بلند پرید ، اینجا طلسم ضد آپارات قوی ای گذاشته بودم به همین خاطر اینچنین می پرید .
چند متر جلوتر از او ظاهر شدم او با دیدن من راهش را عوض کرد ، با اشاره ای زنجیر هایی آتشین را به سمتش فرستادم ، انتهای زنجیر ها به آتش دور من وصل بودند و سر آنها در هوا به دنبال لاکستر می رفتند .
زنجیر های آتشین خیلی سریع لاکستر را دوره کردند و دور او حلق زدند ، چیزی نکشید که او را بر زمین زدند . زنجیر ها داشتند اورا می سوزاندند و در بدنش فرو می رفتند .
لاکستر بر زمین افتاد ، او به قبر ها برخورد می کرد و سنگ های آنها با برخورد با زنجیر متلاشی می شد ، خشم در وجودم موج می زد هرچه می گذشت به جای اینکه از عصبانیتم کاسته شود به آن اضافه می شد ، به سمت لاکستر به پرواز در آمدم ، من تا به حال اینچنین پرواز نکرده بودم .
بالهای بزرگم را طوری باز کرده بودم که مرا خیلی وحشتناک جلوه می داد ، لاکستر زجه زنان رو به من گفت : من رو ببخشید .
کنار او بر روی زمین فرود آمدم و گفتم : اینو باید وقتی که به من خیانت می کردی فکرمی کردی!!
زنجیر دستانش را کاملا پوسانده بود طوری که به زودی دستانش قطع می شد ، او داشت در مقابل من می سوخت .
یوهان خودش را کنار من رسانید و گفت : سرورم زنده ی اون بیشتر از مردش به درد من می خوره .
گفتم : من خیانتو تحمل نمی کنم .
یوهان گفت : اول باید بفهمیم برای چی می خواست به شما آسیب بزنه .
گفتم : این پرسیدن نداره ، اون می خواست منو بکشه.
یوهان گفت : اون نمی تونه شمارو بکشه خودش خیلی خوب اینو می دونه .
بالهایم هنوز باز بودند ، و آتشی که دور تا دور من در حال سوختن بود سایه ای وحشتناک بر روی لاکستر انداخته بود .
لاکستر به یکباره زنجیر های دور خودش را پاره کرد و پا به فرار گذاشت ، او طوری می دوید که فکرش رانمی کردم کسی بتواند چنین فرار کند ، تا خواستم به خودم بیایم او در میان هوا زمین ناپدید شد .
او از منطقه ای که ابرهای سیاه بالای آن را گرفته بود خارج شده بود ، اصلا متوجه نبودم که اینقدر به حاشیه ی مکانی که طلسم ضد آپارات را بر روی آن اجرا کرده بودم نزدیک بود .
لاکستر را در ذهنم آوردم و به سمتش آپارات کردم ، هیچ امیدی نداشتم که بتوانم به سمت او آپارات کنم ، اما در کمال ناباوری دیدم که می توانم .
خیلی سریع در خیابانی ظاهر شدم ، خیابان پر بود از مردم عادی ، اولین کسی که مرا دید دختری کوچک بود که وقتی مرا دید شروع به جیغ زدن کرد ، مادر دختر بچه سمت دخترش امد و او را برداشت و فرار کرد .
خیابان یکدست سنگ فرش شده بود ، از این خیابان ها کمتر در شهر دیده می شد ، مردم با دیدن من همگی پا به فرار گذاشتند ، هنوز بالهایم باز بودند و به شکل موجود درونم بودم ، اینجا مکانی مشنگ نشین بود .
فرصت فکر کردن نداشتم باز لاکستر را در ذهنم آوردم و خواستم به سمت او آپارات کنم اما هیچ اتفاقی نیفتاد ، او باز به جایی رفته بود که نمی توانستم دنبال او بروم.
باخشم فریاد زدم : لاکستر ....

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی
a-amirkhani
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 20 اردیبهشت 1386
پست: 33
آغازگر 1 تاپيك

تشکر: 1
تشکر شده 37 بار در 16 پست

محل سکونت: نیروگاه سیتی

امتیاز: 351

مدال‌ها: 0
مرحله : 4
میزان فعالیت: 0 / 61  
 0%
سرعت فعالیت: 29 / 29  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 6 / 11  
 54%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 14 مرداد 1387 - 17:50    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

در همین لحظه صدای آژیر ماشینی از انتهای خیابان آمد ، فهمیدم که پلیس ها به سمت من می آیند ، باید کمی اینجا می ماندم شاید لاکستر همین دور و اطراف بود چون من نمی توانستم به پیش او آپارات کنم .
به دور و اطراف نگاهی انداختم ، در خیابان های شهری قدیمی بودم .... ، این را از ساختمان ها و خانه های قدیمی آن می توانستم بفهمم ، همه در حال فرار بودند ، آنها از دیدن من پا به فرار گذاشته بودند .
اولین ماشین پلیس خودش را به خیابانی که در آن بودم رسانید و با فاصله بیست متری من ایستاد و افراد پلیس از ماشین خارج شدند .