پشتیبانی از تمام نیوک های ارائه شده، انواع مد، ماژول، بلوک و امکانات دیگر در اختیار شما قرار خواهد گرفت.
بچه هاي ايروني :: مشاهده موضوع - هری پاتر و شوالیه های سپید
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدال‌ها
مدال‌ها
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
كاربران گرامي اگر مطلبي مورد استفاده شما قرار گرفت و قصد تشكر از آن را داريد، خواهشمنديم به جاي ارسال پست بي مورد از كليد استفاده كنيد.
فهرست بچه هاي ايروني » فن‌فيكشن(هري پاتر)

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
هری پاتر و شوالیه های سپید رفتن به صفحه 1, 2  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
Azerakhsh
مدير گفتگوي آزاد و فانتزي
مدير گفتگوي آزاد و فانتزي


عضو شده در: 14 مرداد 1387
پست: 433
آغازگر 25 تاپيك

تشکر: 4
تشکر شده 23 بار در 21 پست

محل سکونت: تو دست زئوس blank.gif


امتیاز: 5744

مدال‌ها: 0
مرحله : 19
میزان فعالیت: 215 / 798  
 27%
سرعت فعالیت: 381 / 381  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 16 / 49  
 32%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 14 مرداد 1387 - 20:04    عنوان:  هری پاتر و شوالیه های سپید پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دوستان این اولین داستان من است...شاید ازش خوشتون نیاد..ولی اگر هم مسخره بود...بازم لطف کنید و نظراتتون رو به من بگید....تا بتونم داستانم رو در ادامه بهتر کنم...ممنون Happy
**************
هری پاتر وشوالیه های سپید
کاری از
Azerakhsh (فقط كاربران عضو مي‌توانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
دوستان این اولین داستان من است...مرا در طی داستان با نظرات و نقد های گرانبهایتان یاری فرمایید...تا یک داستان زیبا رو در پایان داشته باشیم
«ممنون ومتشکر از مدیریت سایت بچه های ایرونی»









فصل اول(یاران جدید)

امتداد مسیر حرکت کالسکه ها در جاده هاگزمید هر لحظه داشت بیشتر میشد وکالسکه های بیشتری به دنبال همدیگر به طرف ایستگاه هاگزمید میرفتند.
در یکی از این کالسکه ها سه دوست در کنار هم نشسته بودند و به آخرین جلوه های هاگوآرتز خیره شده بودن وغرق در افکارشان بودند. هری که میان دو ودستش نشسته بود . بیشتر از آن دو در فکر بود. در این چند روزه اخیر مسیر زندگی اش به طور کامل عوض شده بود .اول آگاهی از هورکراکس ها و رمز نابودی ولدمورت وبعد از آن مرگ دامبلدور ، بزرگترین حامیش و بر دوش کشیدن بار وظیفه ای که پرفسور دامبلدور با مرگش بر دوشش گذاشته بود . تصمیمش برای شروع جستجوی هورکراکس ها و...
نگاهش را از هاگوآرتز که هر لحظه کوچتر میشد برداشت وسرش را به عقب صندلی اش تکیه داد وچشمانش را بست.
هاگوآرتز . اولین جایی که آن را خانه واقعی خود مینامید . اولین جایی که دوستانی پیدا کرده بود .دوستانی که به خاطرش حاضر شده بودند خیلی از خطرها را به جان بخرند. از سال اول تا به حال بارها هم خودش را و هم آنرا در خطر انداخته بود . کسانی که حالا که اینقدر تنها شده بود . باز هم به او گفته بودند که در جستجوی خطیرش تنها نیست و با او همراه میشدند. خدا رو به خاطر دوستانی به این خوبی شکر میکرد . کسانی که او را دوست داشتند.
چشمانش را باز کرد و به آندو نگاه کرد . آنها هم در مقابل به او زل زدند. تا اینکه اولین نفری که مثل همیشه سکوت را می شکست ، یعنی هرمیون به حرف آمد وبا لحنی محتاطانه گفت:
-هری میخواستم یه چیزی ازت بپرسم.
هری با اینکه حدس میزد او میخواهد درباره چی صحبت کند گفت:
-چیه هرمیون؟
هرمیون با کمی نگرانی گفت:
-هری به جینی چی گفته بودی؟ آخه وقتی داشتیم می اومدیم دیدم که گریه می کرد.
قلب هری از این حرف فشرده شد . طاقت گریه کردن جینی را نداشت . از طرفی هم حرف درستی به او زده بود.آنها نباید دیگه با هم ارتباط داشته باشند.
از این رو، رو به هرمیون کرد وبا ناراحتی گفت:
-بهش گفتم دیگه نباید با هم باشیم. چون ولدمورت میفهمه واز اون برای تحریک من استفاده میکنه. اون نباید دیگه با من باشه چون واقعا براش خطرناکه. هرمیون جینی برای من یه حواسپرتی محسوب میشه.... یه حواس پرتی مطلوب.... نمیتونم اونم از دست بدم. اون تنها امید من به زنده بودنه ... نمیخوام بمیره.
هری حرفش را با بغض تمام کرد واشکی که ددر گوشه چشمانش جمع شده بود را پس زد و دوباره چشمانش را بست.
هرمیون هم که دست کمی از هری نداشت گفت:
-ولی هری ... اون تو رو دوست داره ... اینو چندین بار بهم گفته.. .فکر کنم تو حق نداشتی همچین کاری با اون بکنی.
رون که تا حالا سکوت کرده بود گفت :
-یعنی تو میگه هری به خاطر اینکه اونو میخواد از خطر دور کنه کار بدی کرده؟
هرمیون با عصبانیت رو به رون کرد وگفت:
-نخیر رون منظورم این نبود...منظور من این بود که هری نباید اونو از خودش دور کنه اون باعث میشه که هری نیرو بگیره اون...
-ولی هری همینطوریش هم قوی است... اون فقط نمیخواد که جینی در خطر بیفته همین.
-ولی هری...
-هرمیون میشه این بحث رو تموم کنی؟
هری بود که این رو فریاد زده بود. بطوریکه دو دوستش از جا پریدند.هم حوصله بحث بین آن دو را نداشت و هم از اینکه راجع به این موضوع بحث می کردن اعصابش ریخته بود به هم. با خشم گفت:
-هرمیون دیگه نمیخوام راج به این موضوع صحبت کنم ... جینی نباید با ما قاطی بشه ... براش خطرناکه ... اگه دست من بود شما ها رو هم با خودم نمیبردم ولی میدونم که قبول نمی کنید . پس ازت خواهش میکنم دیگه راجع به جینی و این که اون باید با ما بیاد حرفی نزن . باشه هرمیون؟
هری با تحکم این سوال رو پرسید. هرمیون با درماندگی سرش را تکان داد وگفت :
-ولی هری
-گفتم باشه هرمیون؟
هرمیون که حالا کمی ترسیده بود با حرکت سرش موافقت کرد. رون برای اینکه جو رو عوض کنه گفت:
-حالا هری ولش کن... میدونم که تو تصمیم درستی گرفتی ...حالا بیا راجع به ماموریتمون حرف بزنیم.
ولی قبل از اینکه هری جواب بدهد . کالسکه ها توقف کردند و آنها مجبور شدند از آن خارج بشوند. چمدان هایشان را برداشتند و به سمت قطار سرخ رنگ هاگوآرتز حرکت کردند. هری برای آخرین بار برگشت وبه هاگوآرتز که از دور دست معلوم بود نگاهی کرد . آهی کشید وزیر لب گفت:
-خداحافظ هاگوآرتز
رویش را بر گردانند وبه سمت قطار به راه افتاد. میدانست شاید دیگر هاگوآرتز را نبیند میخواست آخرین وداع را کرده باشد. اگر دست خودش بود هرگز دوست نداشت برای آخرین بار خداحافظی کند ولی مجبور بود.آه غمناکی کشید و به قطار نگاه کرد.
دود از دودکش بخار قطار بیرون میآمد ودر هوا پخش میشد و حالت رقیقی به هوا می داد. همه در جنب وجوش تکاپو بودند تا خود و وسایلشان را به داخل قطار ببرند هری به همراه رون وهرمیون از میان جمعیت را باز می کردن و میرفتند.
هری یک لحظه صورت جینی در میان جمعیت تشخیص داد که به او خیره شده بود. برای لحظه ای نگاهشان در هم قفل شد. ولی هری سرش را برگردانند ودوباره به جلو رفت.
وارد قطار شدند. کشان کشان چمدان هایشان را میکشیدن وبه دنبال کوپه خالی میگشتند. کسانی که از کنار آنها میگذشتند ویا کسانی که در کوپه ها بودند همه ش به هری خیره میشدند وبا هم پچ پچ می کردن. هری دیگر اهمیتی به حرف ها ونگاه های خیره آنان نمیداد ولی هنوز برایش اذیت کننده بود. به سرعت از واگن ها میگذشتند. تا اینکه در واگن آخر یک کوپه خالی گیر آوردن و وسایلشان را به داخل بردند.
وقتی هری نشست متوجه شد که رون و هرمیون هنوز ایستاده اند. گفت:
-برای چی نمیشینید؟
رون با شرمندگی گفت :
-آخه هری ما ارشدیم. مگه یادت رفته ‍؟ ما فعلا باید بریم کوپه ارشدها دوباره میایم پیشت.
و همراه با هرمیون از کوپه خارج شدند و هری را در تنهایی گذاشتند. قطار با سوت بلندی که تا چند ثانیه طنینش در گوش هری زنگ میزد به راه افتاد .
دشتها و تپه ها به سرعت شروع به حرکت کردند. یعنی در نگاه هری حرکت میکردند . هری از پنجره به بیرون خیره شده بود و در افکارش غرق بود تا اینکه صدای باز شدن در کوپه او را به خود آورد. صورتش را برگردانند و نویل را دید که پشت سرش لونا ایستاده بود.
نویل که نفس نفس میزد و روی صورتش عرق نشسته بودند گفت:
-سلام هری ...میشه ما اینجا بشینیم...آخه همه کوپه ها...پر شده
هری لبخندی زد وگفت :
-البته...بفرمایید.
نویل ولونا وارد شدند و در را پشت سرشان بستند. نویل رو به روی هری نشست و لونا کنار هری . هری که کمی معذب شده بود کمی در جایش جابه جا شد وبه سمت پنجره رفت . لونا هم که انگار متوجه شده باشد خود را دوباره نزدیک هری کرد. نویل که هموز عرق کرده به نظر میرسید گفت:
-چقدر هوا گرمه ... خدا کنه کمی خنکتر بشه
هری با لبخندی بر لب گفت:
-نویل عزیز به لطف دیوانه سازها فکر کنم وقتی به خونه رسیدی حسابی خنک بشی
لبخند بر لبهای نویل خشکید وترس جایش را در صورتش گرفت.
هری که این وضعیت را دید گفت:
-شوخی کردم بابا
لونا که با دقت به هری نگاه میکرد. تکانی به چوب دستی اش داد . ولی هیچ کس متوجه آن نشد.
بالاخره به حرف آمد و با حالتی رویا گونه وبدون مقدمه گفت:
-هری کی میخوای بری دنبال هورکراکس ها؟
انگار یک سطل آب یخ روی هری خالی کردن. با تعجب وچشمانی گرد شده به لونا نگاه کرد وگفت:
-تو چی گفتی؟
لونا هم با چشمانی گردشده که معمولا وقتی هیجانی میشد بیشتر گرد میشد گفت:
-پروفسور دامبلدور بهم گفته.... میدونم که میدونی... پس خودت رو به بی خبری نزن...و این هم میدونم که تو هم با دامبلدور کلاس خصوصی راجع به ولدمورت داشتی.
هری که هر لحظه به تعجبش افزوده میشد گفت:
-ولی دامبلدور برای چی به تو گفته؟
لونا سرش را پایین گرفت وگفت:
-اینو دیگه نمیتونم بهت بگم ولی شاید یه روزی بفهمی ... فقط میخوام بدونی که من هم با تو به دنبال هورکراکس ها میآم... چون پرفسور دامبلدور بهم دستور داده ..... و توهم نمیتونی قبول نکنی
هری که هر لحظه ممکن بود از تعجب شاخ در بی آورد اصلا انتظار همچین حرف هایی رو از لونا نداشت.. شاید هرکس دیگری میگفت کمتر تعجب میکرد.. ولی لونا لاوگود؟ باورش نمیشد... یعنی امکان نداشت...ولی اگه دامبلدور به او نگفته بود پس چه کسی این را به او گفته بود؟ از کجا میدانست که هورکراکسها وجود دارند و یا بدتر از اون از کجا میدانست که هری میخواهد به دنبال آنها برود. هنوز در شک بود که صدایی نامش را صدا زد
-هری
هری برگشت و به نویل نگاه کرد . انگار دوباره یه سطل آب ریختند روش . اما ایندفعه آب داغ..... یعنی نویل همه حرف های آنها را شنیده بود؟ با وحشت به نویل نگاه کرد وسپس به لونا . لونا مثل اینکه متوجه منظور هری شده باشد. فورا گفت:
-نگران نباش قبل از اینکه شروع کنم به صحبت سریع یه طلسم سکوت بینمون ایجاد کردم
هری نفس راحتی کشید . تا حدودی خیالش راحت شده بود. ولی هنوز هم که هنوزه باورش برایش سخت بود که لونا هم از موضوع با خبر بود
به خاطر همین گفت:
-ولی من باور نمیکنم که پروفسور دامبلدور بهت گفته باشه...راستشو بگو کی بهت گفته؟
لونا کمی ناراحت شد ولی گفت:
-فکر کردی فقط خودت با دامبلدور کلاس داشتی .....نه خیر جانم...من هم کل سال با اون کلاس خصوصی داشتم
هری که به سختی صدایش در می آمد گفت :
-پس چرا چیزی به من نگفت؟
-اینش رو دیگه نمیدونم.
هری با عصبانیت گفت:
-ولی تو از کجا میدونستی که من با دامبلدور کلاس داشتم
لونا دوباره سرش را زیر انداخت وگفت:
-منم نمیدونستم تا اینکه اون روز که با هم داشتید میرفتید دنبال اون هورکراکس درون غار به من درباره تو همه چیزو گفت وگفت که کمکت کنم بقیشونم پیدا کنی ونابودشون کنی
-ولی تو از کجا میدونی که من و اون اونروز با هم به غار رفتیم.
لونا سرش را بالا آورد وبا ناباوری به هری خیره شد وگفت:
-یعنی تو نمیدونی منو دامبلدور با هم دیگه جای اون هورکراکس رو پیدا کردیم؟..... ولی نگذاشت که بریم با هم نابودش کنیم... گفت میخواد با کس دیگری بره اونجا واون رو و نابود کنه.
هری واقعا تعجب کرده بود. چرا لونا؟ بخاطر همین گفت :
-ولی لونا چرا دامبلدور به تواینا رو گفته ... چرا تو کمکش کردی مگه تو چه قدرتی داری.
لونا گفت:
-گفتم که اینش رو فعلا نمیتونم بهت بگم ... ولی به موقعش خودت میفهمی.... فعلا مسئلا اینه که منو و تو باید بریم دنبال هورکراکس های ولدمورت....البته اگه پیشگویی رو نشنیده بودم ونمیدونستم که دامبلدور با تو هم کلاس داشته ترجیح میدادم با کس دیگری برم.
هری از حرف آخر لونا ناراحت شد ولی از یک چیز تعب کرده بود اونم این که...
-ببینم مگه تو هم پیشگویی رو شنیدی؟
لونا سرش را تکان و گفت:
-البته که شنیدم.
-ولی چرا دامبلدور اینها رو به تو نشون داده لابد میخوای بگی تو کلاساتون هم به خاطرات ولدمورت میرفتید.
لونا با سرش جواب مثبت داد. هری دیگر نمیدانست چه بگوید . فقط سرش را به پشت صندلی اش چسباند واز عصبانیت چشمانش را بست. چرا؟ چرا دامبلدور این کار را کرده بود. برایش قابل درک نبود. آن پیشگویی هیچ ارتباطی با لونا نداشت . پس چرا دامبلدور به لونا هم نشان داده بود. چرا خاطرات ولدمورت را به او هم نشان داده بود. مگر او چه کسی بود. ولی هری چاره ای نداشت باید او را هم با خود میبرد.یا شاید هم لونا هری رو با خودش میبرد
لونا که دید هری سکوت کرده است به نویل نگاه کرد. نویل از اینکه هری جوابش را نداده بود متعجب بود. و متعجب تر این که میدید لبهای دو دوستش تکان میخورند ولی صدایی از آنها نمیآید . حدس زد که شاید طلسم سکوت در کار باشه به همین خاطر بیخیال آندو شده بود وچشمانش را بسته بود و خواب او را ربوده بود.
لونا وقتی دید نویل هم خواب است . دو باره رو به هری کرد وگفت:
-هری برنامت برای شروع جستجو چیه؟
هری چشمانش را باز کرد.باید به او میگفت. هنوز مطمئن نبود که میتوانست به او اطمینان کند یا نه. ولی او همه چیز را میدانست. به خاطر همین گفت:
-ببین لونا من برنامه ای فعلا ندارم. رون وهرمیون هم همین طور..
لونا جیغی زد وبا هراس گفت:
-تو به اونا هم راجع به این موضوع چیزی گفتی؟
هری که تعجب کرده بود گفت:
-آره...خود پروفسور دامبلدور بهم گفت بهشون بگم.
لونا سرش را تکان داد و با ناراحتی گفت:
-منو باش که فکر میکردم فقط من وتو پروفسور دامبلدور وجینی از این موضوع با خبریم..
هری خشکش زد. اول درست حرف لونا را نفهمید ولی بعد ناگهان وقتی به خود آمد فریاد زد:
-چی؟جینی هم میدونه؟
لونا که از فریاد هری جاخورده بود گفت:
-آره خوب اونم میدونه ... یعنی پروفسور دامبلدور بهم گفت که بهش بگم
هری هم عصبانی بود وهم متعجب. عصبانیتش بخاطر دامبلدور بود که جینی را وارد این ماجرا کرده بود. و تمام رشته های هری را پنبه کرده بود. باید میدانست جینی دختری نیست که با یک حرف ساده هری مبنا بر اینکه باید از هم جدا بشوند قبول کند. پس او همه چیز را میدانست.
متعجب بود از اینکه چه چیزهایی که درست جلوی چشمانش اتفاق افتاده بود و او از آنها بی خبر بود.
لونا در ادامه حرفش گفت:
-اتفاقا اگر تویی و پیشگویی وجود نداشت من میخواستم با جینی برم.
هری دیگه این دفعه کاملا متعجب شده بود. گفت:
-مگه تو و جینی تنهایی میتونستین از پس هورکراکس ها و ولدمورت بربیاید.؟
-خب آره ... پروفسور دامبلدور به غیر از نشان دادن اون خاطره ها یه سری آموزشهای پیشرفته جادوگری هم به من داد تا قوی تر بشیم.
هری دوباره داشت عصبانی میشد. به همین خاطر گفت:
-پس چرا به من اون آموزش ها رو نداد ؟
لونا با تعجب گفت:
-نداد‍؟
هری با عصبانیت فریاد کشید:
-نخیر نداد.
و با عصبانیت هوا را از بینی اش خارج کرد. چرا؟ چرا دامبلدور به هری آموزش های جادویی نداه بود ولی به لونا داده بود. یعنی به فکر هری نبود که به جای جادو یک سری چرت وپرت وخاطره نشانش داده بود؟ یعنی نمیدونست که هری چقدر به اون آموزشها احتیاج دارد؟ باید جواب سوالهایش را میگرفت به خاطر همین رو به لونا کرد وگفت:
-چرا دامبلدور به تو آموزش های جادویی داد ولی به من فقط یک سری خاطره نشون داد؟مگه پسر برگذیده من نیستم؟ مگه من نباید ولدمورت رو نابود کنم؟
لونا سرش را تکان داد و لحنی منطقی وار گفت:
-ببین هری شاید دامبلدور در تو یه چیزایی دیده بود که فکر میکرد. نیازی به آموزش نداری. تو نیروی خیلی زیادی داری فکر کنم خودت هم این رو میدونی.. تو تا به حال چند بار با ولدمورت رو در رو شدی وجان سالم به در بردی به نظرت این کار کمیه؟ اون میدونست که چکار میکنه شاید به این خاطر به من آموزش داد وگفت که به جینی هم آموزش بدم که به تو کمک کنیم. توهم که میگی رون وهرمیون هم میدونن لابد هم میخوان باهات بیان . مگه نه؟
هری با سرش جواب مثبت داد . ولی بعد متوجه نکته ای شد و گفت:
-ببینم مگه تو به جینی هم آموزش دادی؟ یعنی اونم الان قوی تر شده؟
-آره
هری از طرفی هم خوشحال شده بود وهم ناراحت از اینکه از گردونه آموزشی دامبلدور خارج بود. ولی از این هم خوشحال بود که جینی قوی شده و میتواند از خودش مراقبت کند وحتی به هری هم کمک کند. حالا دیگه زیاد نگران جینی نبود. چون فهمید که او هم قوی شده است.
به لونا که هنوز به هری خیره شده بود تا تاثیر حرف هایش را ببیند گفت:
-ببینم مگه تو چقدر قوی شدی؟
لونا مغرور جواب داد:
-خیلی
هری با تمسخر گفت:
اه..مثلا چقدر؟
لونا که معلوم بود رنجیده شده است:
-اگه خیلی دلت میخواد میتونم بهت نشون بدم.
-چه جوری؟ مثلا میخوای نویل رو به غورباغه تبدیل کنی؟
و با دست به نویل که خواب بود اشاره کرد وپوزخند زد. هری از این کارش هدفی داشت میخواست که او را تحریک کند تا ببیند چقدر قوی است. این طوری به قدرت جینی هم پی میبرد.
لونا که خیلی سعی میکرد خودش رو کنترل کند با خشم گفت:
-یه دوئل حسابی چطوره؟
هری با تعجب گفت:
-اینجا؟
-نخیر...
لونا تکانی به چوب دستی اش داد و وردی را زمزمه کرد و گفت:
اینجا..
هری دهانش از تعجب باز مانده بود. کوپه آنها اکنون به اندازه یک سالن نهار خوری بزرگ شده بود و مناسب برای دوئل کردن بود. هری لبخندی زد وگفت:
-خب فکر کنم یه چیزایی یاد گرفتی ....پاشو ببینم.
لونا هم با عصبانیت بلند شد و رو در روی هری در میان سالن ایستاد. هری چوبش را در آورد و تعظیمی کرد . و منتظر ماند تا لونا هم این کار را بکند. لونا کمی خم شد و به سرعت وقبل از اینکه هری بتواند کاری انجام دهد یک طلسم آبی رنگ به سمت هری فرستاد. هری هیچ کاری نتوانست بکند. سرعت لونا حیرت انگیز وبعید از او بود. طلسم به هری برخورد کرد وباعث شد یک سری شاخه و برگ دور هری را بگیر و او را زندانی بکند.
هری چوبش را تکانی داد ویکی از طلسم هایی که از کتاب شاهزاده یاد گرفته بود را اجرا کرد و تمام شاخه و برگ ها را آتش زد. لونا با اینکه تعجب کرده بود اما به سرعت چوبش را بلند کرد و خواست یک طلسم دیگر بفرستد که ایندفعه هری سریعتر بود و قبل از اینکه لونا کاری بکند فریاد زد:
-هازون نگریم
طلسمی قرمز رنگ به سمت لونا رفت وچون لونا همچین طلسمی را تا حالا ندیده بود نتوانست ضد طلسمی بخواند . طلسم به او برخورد کرد وباعث شد موهای طلایی و بلند لونا یکدفعه پودر بشوند. لونا جیغی زد و با عصبانیت و وحشت به هری گفت:
-با موهام چیکار کردی؟
هری لبخندی زد و گفت:
-اول قبول کن که شکست خوردی بعد برات درست میکنم.
-هرگز
لونا با جیغ این را فریاد زد و شروع به طلسم فرستادن اونم به صورت رگباری به سمت هری کرد. هری بیچاره خیلی از اونا رو تونست دفع کند وحتی جا خالی بدهد ولی نتوانست از چند تا از آنها قصر در برود وبه همین علت مبارزه بالا گرفت. هری هرچه در چنته داشت را رو میکرد ولی مثل اینکه لونا راستی راستی قوی شده بود .....
****************************
رون و هرمیون تازه از گشت زنی و حرفهای اضافه خلاص شده بودند وداشتند به سمت کوپه خودشان میرفتند.رون با خستگه دستی لای موهایش کرد وبرای بار دهم گفت:
-هرمیون من دیگه بریدم...حسابی خستمون کردن.
هرمیون نگاه استفهام آمیزی به رون انداخت و در حالی که وارد واگن بعدی میشد گفت:
-رون این وظیفه ماست که این کارها رو انجام بدیم و لطفا دیگر غر نزن وبیا
رون دوباره زیر لب غری زد ولی دیگر سخنی نگفت.آنها با هم واگن ها را پشت سر میگذاشتند وبه جلو میرفتند. که ناگهان صدایی از پشت سرشان گفت:
-آهای رون. هرمیون
هر دو برگشتند. دختر مو قرمزی در حالی که لبخند میزد به آنها نزدیک میشد.
رون گفت:
-چیکار داری جینی؟
جینی بدون توجه به رون رو به هرمیون کرد و گفت :
-هرمیون میتونم یه چیزی بپرسم.... شما لونا رو ندیدید؟
-چرا وقتی داشتیم از کوپه هری بیرون می اومدیم با نویل داشتند به طرف کوپه ما می اومدند . فکر کنم رفتن پیش هری...
جینی خشکش زد وچشمانش گرد شد ورنگش پرید. هرمیون که متوجه تغییر حالت جینی شده بود با نگرانی گفت:
-چی شد جینی؟
اما جینی به او گوش نداد و با بیشترین سرعت ممکن به راه افتاد . همان طور که داشت میدوید فریاد زد:
-زود باشید ...چرا وایستادید. کوپه تون کجاست؟
رون وهرمیون از این رفتار جینی تعجب کردند ولی به دنبالش راه افتادند ودویدند. همین طور که داشتند پیش میرفتند رون با عصبانیت گفت:
-این دختره دیوونه چشه؟
هرمیون که نگران به نظر میرسید گفت:
-نمیدونم رون ولی فکر کنم به هری مربوط باشه..
به آخرین واگن یعنی واگنی که کوپه شون در آن بود رسیدند. همه داشتند آنها را با تعجب نگاه میکردند جینی ایستاده بود ونفس نفس میزد و همین طور گفت:
-کدوم کوپه س ؟ زود باشید
هرمیون هم که سینه اش تیر میکشید گفت:
-اون یکی
وبا دست به آن کوپه اشاره کرد. هرسه به طرف کوپه رفتند اما در یک قدمی آن ناگهان در کوپه از جا کنده شد وهری با شدت هر چه تمام تر به بیرون پرتاب شد.رون و هرمیون و جینی هر سه خشکشان زد . چند نفر دیگر هم که دیده بودند همین حالت را داشتند. هری به زور از جایش بلند شد ولی بلافاصله یک طلسم زرد رنگ به طرفش آمد و او را خشک کرد وبر زمین انداخت. هرمیون جیغی زد ورون و جینی وحشت زده به طرف هری رفتند . رون سریعا هری را آزاد کرد و برگشت ببیند که چه کسی این کار را کرده است که ناگهان لونا لاوگود اونم از نوع کچلش از در بیرون پرید و چوبش را مستقیما به سمت هری گرفت. همه آنقدر در شوک بودند که نتوانستند عکس العملی نشان بدهند. اما در این میان هری فقط لبخند میزد. لونا با جیغ وداد و گفت:
-حالا تسلیم میشی یا نه؟
هری هم گفت:
-البته ... وای پسر تو خیلی معرکه ای.
زیر چشمان لونا کبود شده بود واز گوشه لبش خون میریخت . وضع هری بدتر بود. تمام صورتش کبود و خونی بود وردایش چاک چاک شده بود.
لونا با این حرف هری لبخندی زد ولی سریعا چشمانش پر از اشک شد و دستش را به سر بی مویش کشید و با زاری از هری التماس کرد که موهاییش را برگرداند. هری دوباره لبخند زد و تکانی به چوب دستی اش داد و وردی را زمزمه کرد. بلافاصله موهای لونا برگشت وانگار که هیچ وقت نابود نشده بود. لونا از خوشحالی جیغی زد وبه آغوش هری پرید. هری از این کار لونا کمی قرمز شد وبه لونا گفت که بلند شود. لونا با خشنودی گفت:
-هری حالا دیدی من قوی ام ...ولی توهم قوی هستی ها.. حسابی حالم رو گرفتی.
هری دوباره لبخند زد وبه کمک لونا از جایش بلند شد وبه اطرافش نگاه کرد . رون وهرمیون وجینی با قیافه هایی که مخلوطی از تععجب وترس و خنده بود به او زل زده بودند. تعدادی از دانش آموزان که در راهرو بودند هم دست کمی از سه دوستش نداشتند. هری خنده ای کرد وگفت:
-از همتون غذر خواهی میکنم. سپس دست هرمیون و رون و جینی را گرفت و به نوبت به داخل کوپه هولشون داد . آنها هم که هنوز در شوک بودند بدون هیچ حرفی به داخل رفتند. هری هم به داخل رفت ولونا هم پشت سر او وارد شد و افراد داخل راهرو را متعجب به حال خود گذاشت.
******************
همه سر جای خود نشستند . رون وهرمیون هنوز در شوک آنچه دیده بودند قرار داشتند. اما جینی کمی به خود مسلط تر شده بود. شاید تنها کسی که از دیدن لونا با آن وضعیت تعجب نکرده بود. فقط جینی بود. هری و لونا دوباره کنار هم نشسته بودند و به حاضرین نگاه می کردند. جالب اینکه نویل هنوز هم خواب بود . احتمالا به خاطر طلسم سکوت لونا بود که هنگام دوئل بیدار نشده بود. هرمیون کمی به خودش آمد و اولین چیزی که توجه ش را جلب کرد زخمهای هری و لونا بود . پس به سمت آنها رفت و با لحنی آمرانه گفت:
-هری . لونا میخوام زخم هاتون رو درمان کنم.
ابتدا با چند ورد زخم های هری که شدیتر بود را خوب کرد و سپس به سراغ لونا رفت. همه در آن چند لحظه سکوت کرده بودند. تا اینکه بعد از کار هرمیون رون کسی بود که اولین سوال را پرسید.
-هری نمیخوای توضیحی راجع به کارتون بدید.. .. شما دوتا داشتید با هم دوئل میکردید؟
جمله آخر را در حالی بیان کرد که معلوم بود واقعا از این موضوع تعجب کرده است.
هری نگاه خیره همه را بر خود حس می کرد. زیرا فعلا سرش پایین بود. لبانش را با زبانش خیس کرد وبالا را نگاه کرد و گفت:
-ببینین بچه ها.. رون وهرمیون منظورم شماهاست.....(نگاهی به جینی کرد وگفتHappy چون فکر کنم جینی از همه چیز خبر داره.
این را با کنایه رو به جینی گفت. جینی هم سرخ شد وسرش را پایین انداخت . رون و هرمیون ابتدا یک نگاه به جینی کردند سپس دوباره به هری خیره شدند. رون با بیقراری گفت:
-خب؟
هری نفس عمیقی کشید و میخواست که همه چیز را تعریف کند که ناگهان صدای لونا بالا رفت وگفت:
-هری بهتره من توضیح بدم . اینطوری بهتره.
هری در دلش از لونا خیلی متشکر بود. زیرا واقعا نمی دانست از کجا باید شروع کند. لونا رو بقیه کرد و آمرانه گفت:
-لطفا دقیق گوش کنید . چون فقط یک بار میگم. سپس تعریف کرد. تمام چیزهایی که به هری گفته بود را برای آندو بازگو کرد. رون و هرمیون با هر جمله ای که لونا می گفت. تعجبشان بیشتر وچشمانشان گرد تر میشد. تا اینکه لونا حرفش را تمام کرد وبا لبخندی به آنها نگاه کرد وحالتی به خود گرفت که انگار یک هفته است که حرفی نزده است. رون و هرمیون هنوز مشغول هضم اطلاعات جدید بودند وتا چند لحظه کسی حرفی نزد. تا اینکه هرمیون سرش را بی قراری تکان داد و رو به هری کرد و گفت :
- هری تو میخوای چیکار کنی؟ یعنی لونا هم با میاد؟
-منظورت اینه که لونا و جینی هم با ما میان. مگه نه؟
هرمیون به جینی نگاه کرد که این حرف را زده بود و ابروو هایش بالا رفت . و گفت:
-مگه تو هم می خوای با ما بیای.
جینی دست به سینه شد و با عصبانیت گفت:
-پس چی. من و لونا همه جا با همیم. اگه اونم بره منم مجبورم برم وهیچ کس هم نمیتونه جلوی من رو بگیره. .... هیچ کس.
کلمه آخر رادر حالی که به هری خیره شده بود گفت. هری آهی از روی درماندگی کشید . میدانست حق با او است. به دو دلیل چاره ای نداشت. یکی اینکه اگر نمیگذاشت جینی بیاید او خیلی ناراحت می شد ودوما اصلا نمیتونست اجازه ندهد زیرا لونا با او بود و او را با خود تنهایی می برد.
واقعا درمانده شده بود. رو به بقیه کرد. و گفت:
- بچه ها من نمیتونم نذارم جینی بیاد . برای اینکه... برای اینکه..
هری حرفش را تمام کرد زیرا نمی خواست دوستانش بدانند که او در مقابل دو تا دختر کم آورده است.
جینی که انگار می دانست که حرف هری چطور تمام میشد. مغرورانه و با اطمینان لبخندی تحویل هری داد که معنیش این بود:
- خودتم میدونی که هیچ قدرتی در برابر ما نداری.
- و هری در دلش گفت که واقعا همین طور است. او از پس آندو برنیامده بود. یعنی نمیتوانست بربیاید.
رون و هرمیون هم تعجب کرده بودند . ولی خوشجال هم بودند . زیار هری در کنار جینی بهتر و نیرومندتر ظاهر میشد. رون برای اینکه بحث را عوض کند گفت:
-راستی چرا داشتید با هم میجنگیدید؟
لونا ریز ریز خنده ای کرد و با شادمانی گفت:
-هری دلش میخواست بدونه که من چقدر قوی هستم که البته همه میدونیم که فهمیدنش براش گرون تموم شد.
و روبه جینی کرد و هردو با هم خندیدند. هری هم که میخواست ایندفعه کم نیاورد گفت:
-مثل اینکه یادت رفته داشتی التماس می کردی موهای جناب عالی رو برگردونم وگرنه بدون اون مو ها کمی شبیه لاک پشت های خوشگل نمیشدی؟
و ایندفعه هری رو به رون و هرمیون کرد واین بار آندو با هری خندیدند. لونا هم که خودش خنده اش گرفته بود. گفت:
-منظورت از لاکپشت خوشگل چی بود؟
و هری هم فهمید که چه گفته! بلافاصله سرخ شد و برای اینکه بحث را عوض کند گفت:
-هی شما دو تا برنامتون برای شروع چی بود؟
لونا که میدانست هری بحث را عوض کرده است . دو باره خندید و وقتی که خنده اش را فرو خورد گفت:"
-راستش برنامه خاصی برای شروع نداشتیم. میخواستیم به خانه گونت ها بریم
-خانه گونت؟
هری با سردگمی این را گفت. سپس دوباره رو به لونا کرد و با تعجب گفت:
-ببینم مگه دامبلدور اونجا نرفته بود و حلقه اسلیتیرین رو نابود نکرده بود.
لونا سری تکان داد وگفت:
-آره ... ولی شاید چیزی رو فراموش کرده باشه و یا.... ببینم مگه اونجا روستای لیتل هنگلتون نیست؟ .
-چرا
-خب پس به نظرت ممکن نیست که ولدمورت یکی دیگر از جاودانه ساز هاشو اونجا بگذاره
هری کمی فکر کرد وبه این نتیجه رسید که حق با لونا است..مگر نه اینکه ولدمورت بعد از دوباره به قدرت رسیدنش یک پیرمرد مشنگ رو کشت؟.شاید همون موقع هورکراکسش رو هم درست کرده..بله منطقی به نظر میرسید...به لونا گفت:
-لونا فکر کنم حق با تو باشه..حتما اونجا یه خبرایی است..یه سری بعدا اونجا بزنیم بد نیست.
لونا سرش را تکان داد و نگاهش را متوجه جینی کرد.رون و هرمیون هم هری را نگاه میکردند وانگار باور نمیکردند که این همون هری چند ساعت پیش هست.هری لبخندی وزد و از پنجره به بیرون نگاه کرد..مناظر سرسبز دیگه داشت تموم میشد و آنها داشتند وارد محدوده شهری میشدند...هری با خود فکر کرد که چه چیزهایی درست در یک ساعت گذشته تغییر کرد.باعث تعجب بود...او حالا یاران جدیدی داشت..انها یک گروه رو تشکیل داده بودند..یک گروه که میخواست با پلیدی مبارزه کنه...
*******************************
خب دوستان این هم از فصل اول داستان . امیدوارم خوشتون اومده باشه...و.امیدوارم که با نظراتتون مرا در بهبود هر چه زیاد تر این داستان یاری کنید..منتظر نظرات و نقدهای شما هستم.....
«آذرخش»

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : sasuke, James
:
khorzo_khan
دوست حرفه ای
دوست حرفه ای


عضو شده در: 15 تیر 1387
پست: 1104
آغازگر 14 تاپيك

تشکر: 19
تشکر شده 11 بار در 8 پست

محل سکونت: DAEMON WORLD

امتیاز: 8969

مدال‌ها: 0
مرحله : 29
میزان فعالیت: 1242 / 2142  
 58%
سرعت فعالیت: 1022 / 1022  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 17 / 94  
 18%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: دوشنبه 14 مرداد 1387 - 20:17    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

اگه میشه Pdf رو بزار.مر30
_________________
برای خواندن فن فیکشن  "هری پاتر و مرگخوار ولدمورت" به لینک زیر مراجعه کنید: 
(فقط كاربران عضو مي‌توانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)





[img]http://upload.iranblog.com/1/1217461863.jpg[/img]

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر شناسه عضویت در Yahoo Messenger
Azerakhsh
مدير گفتگوي آزاد و فانتزي
مدير گفتگوي آزاد و فانتزي


عضو شده در: 14 مرداد 1387
پست: 433
آغازگر 25 تاپيك

تشکر: 4
تشکر شده 23 بار در 21 پست

محل سکونت: تو دست زئوس blank.gif


امتیاز: 5744

مدال‌ها: 0
مرحله : 19
میزان فعالیت: 215 / 798  
 27%
سرعت فعالیت: 381 / 381  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 16 / 49  
 32%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: سه‌شنبه 15 مرداد 1387 - 13:04    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ببخشید دوستان اما من نمیدونم چه جوری باید پی دی اف بذارم..لطفا راهنماییم کنید

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger
larten
دوست حرفه ای
دوست حرفه ای


عضو شده در: 19 خرداد 1386
پست: 1345
آغازگر 8 تاپيك

تشکر: 43
تشکر شده 28 بار در 27 پست

محل سکونت: والینور

امتیاز: 5947

مدال‌ها: 0
مرحله : 31
میزان فعالیت: 583 / 2536  
 23%
سرعت فعالیت: 1211 / 1211  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 65 / 104  
 62%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 16 مرداد 1387 - 03:08    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

بد نبود باید جلوتر بری تا ببینیم چجوری پیش میره
_________________
You can pray to God
You can pray to Allah
You can pray to whomever
He will not hear you
your empty prayers
you embarrass yourself
like some infected junkie
you're searching for a fix

---------------------------------------------------------------------

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
FinalFantasy
مدير پايگاه نقد و فن فيكشن
مدير پايگاه نقد و فن فيكشن


عضو شده در: 17 اردیبهشت 1387
پست: 266
آغازگر 10 تاپيك

تشکر: 20
تشکر شده 41 بار در 24 پست

محل سکونت: اصفهان blank.gif


امتیاز: 3890

مدال‌ها: 0
مرحله : 15
میزان فعالیت: 48 / 488  
 10%
سرعت فعالیت: 233 / 233  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 9 / 35  
 25%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 16 مرداد 1387 - 08:13    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

با يه نرم افزار ميتوني فايل هاي ورد رو به پي دي اف تبديل كني اگه سرچ كني پيداش ميكني Jo Jo Jo Jo

اگه خواستي هم خبرم كن تا برات آپش كنم برو دانلودش كن با كرك و سريال نامبر هستش Cooll Cooll

داستانت رو هم خوندم خوب بود ادامه بده ولي زياد فكاهيش نكن Applause Applause

_________________
از دوستانی که علاقه مند به عضویت در تیم نقد سایت هستند خواهشمندم به من یه پیام خصوصی مبنی بر عضویت در تیم نقد بزنند **************************************************************
یه پیر خردمند میگفت : این انتخابهای ما هستند که سرنوشت مارو مشخص میکنند
بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید


براي خوندن داستان بسيار زيباي فاينال فانتزي 8 به لينك زير مراجعه فرماييد (فقط كاربران عضو مي‌توانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger
khofash
دوست فعال
دوست فعال


عضو شده در: 3 مرداد 1386
پست: 942
آغازگر 55 تاپيك

تشکر: 0
تشکر شده 9 بار در 8 پست



امتیاز: 2244

مدال‌ها: 0
مرحله : 27
میزان فعالیت: 305 / 1795  
 17%
سرعت فعالیت: 857 / 857  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 25 / 83  
 30%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 16 مرداد 1387 - 08:28    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

دوستان اینم پی دی اف: (فقط كاربران عضو مي‌توانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.)
داستان قشنگیه. منتظر ادامه هستیم.

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger
soks_sia
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 18 خرداد 1387
پست: 39
آغازگر 0 تاپيك

تشکر: 11
تشکر شده 4 بار در 2 پست

محل سکونت: زير كابينت

امتیاز: 884

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 0 / 81  
 1%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 1 / 13  
 7%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 16 مرداد 1387 - 16:02    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام آذرخش عزيز

داستانت شروع خوبي داشت ولي

- شايد بهتر بود نويل رو هم وارد ماجرا ميكردي تا 3 به 3 باشن چون هر چي باشه نويل هم فرزند 2 تا كاراگاه هستش و البته جمعشون هم جمع ميشد Idea

- بعد از اينكه دوئل تموم شد كوپه رو به حالت اول در نياوردن يعني معلوم نشد كي درآوردند كه لونا دوباره بغل هري نشست. I dunno

- البته يه چند تا غلط املايي هم داشتي

موفق باشي Applause

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی شناسه عضویت در Yahoo Messenger
Azerakhsh
مدير گفتگوي آزاد و فانتزي
مدير گفتگوي آزاد و فانتزي


عضو شده در: 14 مرداد 1387
پست: 433
آغازگر 25 تاپيك

تشکر: 4
تشکر شده 23 بار در 21 پست

محل سکونت: تو دست زئوس blank.gif


امتیاز: 5744

مدال‌ها: 0
مرحله : 19
میزان فعالیت: 215 / 798  
 27%
سرعت فعالیت: 381 / 381  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 16 / 49  
 32%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 17 مرداد 1387 - 05:16    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

از همتون به خاطر نظرات ارزشمند تون ممنونم....خب درسته یه جاهایی رو ناقص ول کردم و رفتم....
ولی شما هنوز فصل دو رو نخوندید...
در مورد نویل باید بگم که اونم دخالت داره....
خیلی هم زیاد...ولی هنوز وقتش نیست که اون قاطی بشه

و در آخر باید از خفاش عزیز که پی دی اف داستان رو گذاشتن تشکر ویژه بکنم Happy

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email شناسه عضویت در Yahoo Messenger </