fatima
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9514
آغازگر 721 تاپيك
تشکر: 174 تشکر شده 261 بار در 201 پست
محل سکونت: قلب پروانه 
امتیاز: 27284
مدالها: 0
مرحله : 63
| میزان فعالیت: |
20029 / 20029 |
|
|
|
100% |
| سرعت فعالیت: |
9406 / 9406 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
439 / 454 |
|
|
|
96% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387 - 01:54 عنوان: 1سال گذشت |
|
|
اين متن به نظرم حالب اومد
بازم سلام
اين چندمين سلامه كه جواب ندادي چندمين دفعه است كه بدون اين كه ببينمت سلام ميكنم چند بار تا حالا چشامو بستم تو رويام تو رو تصور كردم
نمي دونم فكر كنم دوباره ديونه شدم
ديگه نمي دونم چي بگم ديگه حتي اشكي ندارم
باز دستام داره مي لرزه
همه چي تو ذهنم رژه ميره همه روزاي در كنار هم بودن
هنوز باور ندارم نيستي هنوز باور نمي كنم بدقولي كردي هنوز چشمان خيسم به دنباله نشانه اي از تو اند
چه زود رفتي
وقتي به گذشته مون فكر مي كنم مي بينم هيچ وقت تصور روز نبودنت رو نكرده بودم حسرت گذشته رو نمي خورم چون الان فقط جسمت پيش من نيست
بهت حسوديم ميشه خيلي هم حسوديم ميشه يادته ميگفتي دوست دارم هميشه از حالت خبر داشته باشم بدونم چي كار مي كني ؟ كاش اون موقع معناي آرزوتو فهميده بودم نمي ذاشتم آرزو كني حالا تو رفتي جايي كه همه چيز منو زير نظر داري و به جاش من بايد فقط تو قاب عكست لبخندتو ببينم بعضي وقتا كه يادم ميافته تو داري منو مي بيني جلو اشكامو ميگيرم تو نبيني يادمه گفته بودي دوست ندارم اشكاتو ببينم ببين من هنوزم به فكرتم
من به قولم عمل كردم ببين چه خوب همه حرفات يادمه اما تو به قولت عمل نكردي
اين قدر خوب بودي كه خدا هم طاقت نياورد از تو دور باشه اما اين انصاف نبود منم دوستت داشتم اين قدر كه نتونم نبودنت رو تحمل كنم حتي بعد از1 سال
ادم چه موجود ضعيفيه واسه حفظ چيزايي كه دوسشون داره خيلي ضعيفه
چه چيزايي كه واسه ادم بي ارزشن و بعدا با ارزش ميشن پارسال همين روزا بهت گفتم به زودي مي بينمت ديدمت اما وقتي كه ديگه نمي تونستي جوابمو بدي
مي دونم مي خواستي جوابمو بدي اما نذاشتن تو نمي تونستي تو چشاي من نگاه كني و جواب ندي واسه همين چشماتو بسته بودن نذاشتن پيشت بمونم تا حداقل به جبران اين همه وقت نبودنت ببينمت
قدر بودنتو ندونستم
و حالا دارم حسرت روزايي رو مي خورم كه بودي و تمام وجودم سرشار از عطر حضورت بود
يادته مي گفتي خيلي كم صبر و طاقتي؟ حالا نيستي ببيني چه سنگ شدم
نيستي ببيني 1 سال نبودنت رو طاقت آوردم نيستي ببيني تمام اين مدت نبودنت نداشتنت رو تحمل كردم كه ديگه بهم نگي كم طاقت
نمی داوم تا کی می تونم تاب بیاورم این روزهای مکرر بی تو را که گویی پایان نمی شناسند.
نمی دونم تا کی توان زیستن روزهایی را دارم که پیش از این به امید تو سر می شد و حال، من بی امید زندگی ام چه کنم؟
نه بودنت را می گذارند و نه عاشقی مرا ... تا کی تاب بیاورم بر این لحظه های سکوت که باز خنجر می زند بر زخم های دیرینه ی قلبم. ببین که این دل بی قرار من دیگر جایی برای شکستن ندارد و چشم حوایی ام دیوانه وار تر از مجنون هوای تورا دارد.
نمی دانم پس از این تاب می آورم نبودن تورا؟؟! ... نمی دانم!
خدایا، خوب نگاه کن این کودک درمانده از روزگارت را ... این است حال و روز دلدادگی و دلواپسی من ... نگو این تاوان عشق است که خوب می دانم تو بر بنده های مجنونت عاشق تری ...
نگذار! ... مرا به خود وامگذار که اگر لحظه ای بودنت را از یاد برم، از بودن خود دست خواهم کشید.
مهربان ترین فرشته ی زمینی من! اینک محکوم به سکوت شده ام، محکوم به ندیدنت و نشنیدنت، اما باور کن این قلم زدن ها تنها چیزی ست که برایم باقی مانده و پایان این نوشتن ها یعنی خداحافظ و خداحافظ پایان من است .
خدايا حتما وقتي بهش گفتم هيچ كس نمي تونه تو رو از من بگيره بهت برخورد اره ؟ خدايا بهم جواب بده بهم بگو چه قدر ديگه بايد نبودنشو تحمل كنم بگو من ديگه طاقت ندارم نمي تونم با خاطره اش زندگي كنم
چي كار بايد بكنم تو كه اونجايي خدا دوستت داره بهش بگو يكي اون پايين دلش خيلي تنگ شده منو كه ديگه هيچ وقت نمي ذاري برم پايين بذار اون بياد بالا
 |
| بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید |
_________________
اشـــــتباه نكنيد
پروانه شب سياه نيست،
اينگونه تصوّرش كنيد:
همرنگ تنها روزنه اميد شما
در تاريكي شبهاي تيره
همشكل آرزوهاي زيباي شماست
بر لوح طلايي دفتر زندگي
هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
(نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
|
|