| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
kimeia
تازه کار

.gif)
عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 57
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 11 بار در 4 پست
امتیاز: 856
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 14 |
|
|
|
42% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 - 15:52 عنوان: |
|
|
| نه من با حذف اون تيكه ها مخالفم در ضمن سريعتر داستان بده مرديم بابا |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
Ganimed
تازه کار


عضو شده در: 14 اسفند 1386
پست: 86
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 19 تشکر شده 10 بار در 8 پست
محل سکونت: دنياي ناشتاخته
امتیاز: 1030
مدالها: 0
مرحله : 8
| سرعت فعالیت: |
76 / 76 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
5 / 19 |
|
|
|
26% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 18 اردیبهشت 1387 - 18:03 عنوان: |
|
|
عباد جان ، منم دلم نمي خواد هيچ قسمتي رو حذف كني و منتظر ادامه ي داستانت هستم
ولي فكر نمي كنم منظور اينونتور حذف كردن اون بخشها بود
به هر حال جمال خودتو عشقه عزيز زودتر فصل بعد رو بده ه ه ه . . . . _________________ عنان من كه رها مي كني نمي داني
كه با هزار كمند دگر نيابم دست
(فقط كاربران عضو ميتوانند لينكها رو مشاهده كنند. عضو شويد و يا وارد شويد.) |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : ABAD |
jazire
تازه کار


عضو شده در: 15 اسفند 1386
پست: 34
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 2 تشکر شده 0 بار در 0 پست
امتیاز: 389
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
7 / 11 |
|
|
|
63% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 - 09:59 عنوان: |
|
|
حذف کن چون خود هاگوارتز یه تقلید از گروشام گرینج این رو من بزگترین ضعف رولینگ میدونم حالا تونیا از بزرگترین ضغف رولینگ تقلید کن
ممنون |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
ABAD
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 52
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 7 تشکر شده 35 بار در 17 پست
امتیاز: 1331
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
1 / 14 |
|
|
|
7% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 - 16:08 عنوان: |
|
|
سلام به همه
اول اینکه فکر کنم داستان اماده است و فکر کنم فردا یا احتمالا پس فردا اونو میزارم
دوم اینکه من از ایدهای اونها استفاده میکنم چون من بزرگترین نویسنده جهان نیستم
اما یه توضیح راجبع داستان من گذشته هاگوارتزرو نمی نویسم یعنی شخصیت داستان من اصلا شبیه ولدمورت یا کس دیگه ای نیست که یه تقلید باشه
این فصل رو بخونید بعد اگه دیدید که داستان توی مدرسه و دهکده زیاد جالب نیست از
فصل بعد من اونهارو حذف میکنم
از همتون ممنونم که داستان منو دنبال میکنید  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : fatima, Ganimed |
Tonks66
تازه کار


عضو شده در: 15 اسفند 1386
پست: 49
آغازگر 0 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 2 بار در 2 پست
محل سکونت: Iran
امتیاز: 1544
مدالها: 0
مرحله : 5
| سرعت فعالیت: |
38 / 38 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
11 / 13 |
|
|
|
84% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 20 اردیبهشت 1387 - 02:02 عنوان: |
|
|
خوب من تازه داستان شما رو خوندم داستان جالبي هست .اما بهتره همين طور كه داستان رو پيش ميبري شبيه تشبيهات داستان هري پاتر نشه مثلا اون قسمت انتخاب اون پسر به عنوان شكار بان اگه بيشتر روي داستانت كار كني حتما خيلي داستان زيبايي خواهد شد. .منتظر ادامه داستان هستيم ممنون. _________________
 |
| بند انگشتی, برای دیدن عکس به صورت کامل بر روی آن کلیک نمایید |
مثل شقایق زندگی کن کوتاه اما زیبا مثل پرستو کوچ کن فصلی اما هدفمند مثل پروانه بمیر ..... دردناک ولی عاشق .  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
ABAD
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 52
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 7 تشکر شده 35 بار در 17 پست
امتیاز: 1331
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
1 / 14 |
|
|
|
7% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: جمعه 20 اردیبهشت 1387 - 23:01 عنوان: |
|
|
سلام به همه
حالتون چطوره ؟
اول باید بگم که از اینکه داستان منو میخونید کمال تشکر و دارم
|
نقل قول:
|
|
اما بهتره همين طور كه داستان رو پيش ميبري شبيه تشبيهات داستان هري پاتر نشه
|
اما باید بگم اون درسته که توی مدرسه کار میکنه یا حتی درس میخونه ولی در کل اصلا اون وارد دنیای درس مشق این جور چیزا نمیشه .البته به جز چندتا درگیری جزی با دانش اموزهای مدرسه  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
fatima
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9514
آغازگر 721 تاپيك
تشکر: 174 تشکر شده 263 بار در 203 پست
محل سکونت: قلب پروانه 
امتیاز: 27284
مدالها: 0
مرحله : 63
| میزان فعالیت: |
19976 / 19976 |
|
|
|
100% |
| سرعت فعالیت: |
9406 / 9406 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
439 / 454 |
|
|
|
96% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: شنبه 21 اردیبهشت 1387 - 12:53 عنوان: |
|
|
اوا يعني چي؟
پستت رو ديدم گفتم فصل دادي....
پس چي شد؟؟؟؟  _________________
اشـــــتباه نكنيد
پروانه شب سياه نيست،
اينگونه تصوّرش كنيد:
همرنگ تنها روزنه اميد شما
در تاريكي شبهاي تيره
همشكل آرزوهاي زيباي شماست
بر لوح طلايي دفتر زندگي
هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
(نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
|
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
alipor
خودمونی شده


عضو شده در: 4 اسفند 1386
پست: 567
آغازگر 18 تاپيك
تشکر: 3 تشکر شده 5 بار در 5 پست
محل سکونت: خانه عشق
امتیاز: 1001
مدالها: 0
مرحله : 21
| میزان فعالیت: |
199 / 996 |
|
|
|
20% |
| سرعت فعالیت: |
475 / 475 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
49 / 56 |
|
|
|
87% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: شنبه 21 اردیبهشت 1387 - 17:31 عنوان: |
|
|
ایول داش چه کردی!کرتم به مولا!
البته فک کنم اگه یکم مشکلاتش بیشتر بشه و به فصل های بعدی برسه جالب ناک تر بشه! خودمونیما خوب مینویسی
ادامشو رد کن بیاد  _________________ کاش که به وسعت یه نگاه مرا آرامشی می دادی از آن چشم های زیبای قشنگت
 
|
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
ABAD
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 52
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 7 تشکر شده 35 بار در 17 پست
امتیاز: 1331
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
1 / 14 |
|
|
|
7% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: دوشنبه 23 اردیبهشت 1387 - 12:53 عنوان: |
|
|
سلام به همه
از اینکه دیر کردم باید ببخشید
خوب این فصل به نظر خودم جا داشت که بیشتر روش کار بشه
اما نشد .ببخشید
بازم از اینکه داستان منو میخونید متشکرم
فصل چهارم: امیلی!
بخندی به فلاس زدم ورفتم کنارش می دونستم که قراره چه بلایی سرم بیاد .برای همین تا می تونستم به فلاس
نزدیک شدم دوباره همون حس فشردگی و بعد سر گیجه بهم دست داد .بازم می تونستم رنگهای رو ببینم که
از اطرافم رد می شدن . ولی اینبار زود تموم شد, مثل اینکه مسافت کمی رو این جوری طی کردیم.
به محض اینکه پام به زمین رسید حس کردم که می خوام بالا بیارم و..............
فلاس : لعنتی, ببین با لباسم چکار کردی؟ دستو پا چلفتی !
بازم روی لباس فلاس بالا اوردم ! اما اینبار از قصد این کارو کرده بودم چون می دونستم فلاس عمدا از این
روش استفاده کرده تا به اینجا برسیم. اون می خواست با این کارش منو تحقیر کنه چون خوب می دونست
که اگه با این روش بریم حالم بهم می خوره! اما فکر کنم که خوب از خجالتش در اومدم !
خودمو به یه گوشه رسوندم نمی خواستم نزدیک فلاس باشم چون میترسیدم لبخندمو ببینه و بفهمه از قصد این
کارو کردم
کم کم حالم بهتر شد . ما توی یه کوچه بودیم . به نظر متروکه بود و غیر از چندتا خونه هیچ چیز دیگه ای نبود
انگار سالهاست که کسی توی اون خونه ها زندگی نکرده .
فلاس : پاشو باید حرکت کنیم , نکنه می خوای تا صبح اینجا بشینی ؟
حالم بهتر شده بود از روی زمین بلند شدم . نگاهی به فلاس انداختم, تمام لباسهاش تمیز بودن! انگار اصلا
کثیف نشده بودن ! نمی دونم اون به چه سرعتی وچطوری تونسته بود که لباساشو تمیز!
فلاس راه افتاد من پشت سرش حرکت می کردم نمی خواستم مثل یه بچه کوچولو کنار اون راه برم .
میتونستم صدای همهمه مردم رو بشنوم اما نمی دونستم از کجاست؟ از اون کوچه وارد یه کوچه دیگه شدیم
توی اون کوچه بجای خونه های ردیف هم, چندتا مغازه هم وجود داشت . به نظر نمیرسید که کسی به اون
مغازه ها بیاد.شایدم به همین خاطر ورشکست شده بودن!. چون روی ویترین همه اونها رو با نرده چوبی
پوشیده بودن به جز یه مغازه که به نظر میرسید این کارو خوب انجام نداده بودن چون میشود کلماتی مثل
حامیان شیطان رو از روش خوند !
اما به نظر نمی رسید کسی به اونها توجه کنه , شاید اصلا کسی به اون کوچه توجه نمی کنه؟
حالا می تونستم از ته کوچه مردمی رو ببینم که سر کوچه رد میشدن بدون اینکه نگاهی به داخل کوچه
بندازن!
نمی دونستم دهکده جادوگرا چه جور جایه اما مطمئن بودم خیلی با دهکده ما فرق داره !برای همین کمی
میترسیدم که از اون کوچه خارج بشم!شاید از این میترسیدم که همه بفهمند که من یه جادوگر کوچیک هستم
و بهم بخندن, اخه به نظرم تمام جادوگرا ادمهای پیری هستن .و من کوچکترین عضو اونا باشم؟
اما وقتی که از کوچه خارج شدیم تمام ترسم جای خودشو به تعجب داد ! اطرافم پر بود از مردم عادی !اونها
هیچ فرقی با من نداشتن !؟ نمی دونستم که این همه ادم جادوگرن یه نه برای همین از فلاس پرسیدم :
ما الان توی دهکده جادوگرا هستیم؟
فلاس لحظه ای ایستاد وبه من نگاه کرد انگار اون هم فهمیده بود که من تعجب کردم!؟
نمیدونم چرا وقتی فلاس بهم نگاه میکرد سرم کمی درد گرفت!؟ گفت :اره ,میخواستی کجا باشیم دهکده
هالوها!نکنه میخواستی که جادوگرا همشون شاخ داشته باشن ؟
یعنی این همه جادوگر وجود داره ؟
فلاس: خیلی بیشتر از اونی که فکر کنی جادوگر وجود داره
حالا که به اطراف نگاه میکردم مغازههای زیادی رو میدیدم و ادمهای مختلفی که وارد اونها میشن یا
از کنارشون رد میشدن. صدای یه مرد رو شنیدم که از مغازه روبرم بود که میگفت: حراج بهترین وشیک
ترین لباسهای فصل , از ما بخرید !
اما من هر چی نگاه کردم نتونستم اون مردرو ببینم انگار یه جا قایم شده بود!!!
توی اون کوچه پر بود از مغازهای جورواجوری از وسایل خونه تا مغازههای که احتیاجات مردم رو
می فروختن, چندتا مغازه خیلی بزرگ هم بودن که به نظر لباس میفروختن, مغازههای که تا حالا به این زیبای
ندیده بودم انگار از جواهر ساخته شده بودن!من پشت سر فلاس بودم نمی خواستم که اونو گم کنم ولی خیلی
دوست داشتم به مغازههای اطراف دقت کنم برای همین یه نگاه کوچیک به اون مغازها می انداختم!
همین جور که به اطراف نگاه میکردم یه مغازه نظرمو جلب کرد چون بیرونش پر بود از گیاهای که من تا
حالا ندیده بودم. چیزهای که دفعه اولم بود میدیدم .چون پدربزرگم یه دکتر بود برای همین بهم اسم گیاهرو و
اینکه به چه درد میخورن رو بهم یاد میداد تا اگه یه روز زخمی شدم بتونم خودمومداوا کنم .
اون مغازه منو یاد پدربزرگم انداخت برای همین به طرف مغازه حرکت کردم .میخواستم ازش راجبع
گیاهای که داره بپرسم اصلا حواسم به اطراف نبود فقط داشتم به اون مغازه نگاه میکردم که یعدفعه یه چیزی
محکم خورد توی شکمم !
اول فکر کردم کسی چیزی به طرفم پرت کرده یا شایدم یکی می خواسته ازم یه زهر چشم بگیره.
اما وقتی به جلوم نگاه کردم یه دخترو دیدم که جلوم ایستاده بود انگار هر بلایی بود اون سرم اورده بود!
کمی از من کوتاه تر بود اما چیزی که عجیب بود این بود که اون دختر سوار یه جارو بود!؟
اول فکر کردم که خودش اونو توی هوا نگه داشته اما !!؟ کی تا حالا دیده یه جارو توی هوا پرواز کنه ؟؟؟
ببخشید!!؟
اون دختر هنوز روی اون جارو نشسته بود و به من نگاه میکرد شاید می خواست ببینه که من از دستش
عصبانی یا نه ! اما من به خاطر چیزی که میدیدم اونقدر متعجب بودم که اصلا فراموش کردم که از شدت
ضربه ای که به شکمم خورده توی چشمام اشک جمع شده !!!
من هنوز بلد نیستم این جارو رو کنترل کنم اخه همین امروز اونو برام خریدن , نمی دونستم چه جوری
وامیسته , برای همین خوردم به شما!
نگاهم روی اون دختر قفل شده بود به نظر دختر زیبایی می اومد . موهای قهوه ای رنگ و چشمای عسلی!!!
که یه لبا س شیک به رنگ موهاش پوشیده بود .
وقتی دید که من جوابی بهش ندادم سرشو انداخت پائین ,به نظرم داشت خودشو اماده میکرد که یه جور دیگه
ازم معذرت خواهی کنه . اخه کیو دیدین که وقتی یه ضربه محکم بهش بخوره و اشک تو چشماش جمع بشه
طرف مقابل رو با یه بار معذرت خواهی ببخشه؟؟؟
اون دختر می خواست شروع به حرف زدن کنه که من گفتم: اشکالی نداره , زیاد دردم نگرفت!!!
دروغ به این تابلویی؟؟؟ اون دخترم از حرفم تعجب کرد !!فکر کنم خیلی ضایع شدم برای همین زود موضوع
عوض کردم و گفتم :میشه بگید اون چیه که سوار شدین؟
اون لبخندی بهم زد و گفت:این یه جاروی پرنده است !
جاروی پرنده ؟
اره یه جاروی پرنده, کادوی تولدمه که پدرم برام خریده اخه فردا شب تولدمه!؟ ولی چون من خیلی اونو
دوست داشتم زود ازش گرفتم ولی حیف که بیشتر از این بالا نمیره !
مگه اینها بالاتر از اینم میتونن برن؟؟؟
با این نه, اما مدلهای دیگه ای هست که خیلی سریع پرواز می کنن وتا ارتفاع زیادی هم میتونن بالا برن .
کنجکاو شده بودم , اخه یه جارو مگه میتونه توی هوا هم پرواز کنه ؟
صدای یه زن رو شنیدم که داشت به ما نزدیک میشود و گفت : امیلی بروک معلوم هست کجا غیبت زده؟ مثلا
قراره که من مراقبت باشم اگه مادرت بفهمه که گذاشتم سوار اون جارو بشی وباهاش اینور اونور بری که
اخراجم میکنه.
این صدای یه زن نسبتا چاق بود که داشت به ما نزدیک میشود .امیلی ,پس اسم اون دختر امیلی بود!
امیلی :من که جای دوری نرفتم .من فقط داشتم جارومو به این پسر نشون میدادم!!!!!
اون دختر نگاهی به من کرد . چون حالا من بودم که داشتم شاخ در می اوردم !
اون خیلی اروم بهم گفت :خواهش میکنم چیزی بهش نگو اگه اون بفهمه که من نمیتونم این جارو رو کنترل
کنم دیگه نمی ذاره سوارش بشم !........خواهش میکنم !؟
میتونستم برق التماس رو توی چشما ش ببینم به نظرم این جوری خیلی جذاب تر میشود !!!
سرموبه نشانه اینکه من چیزی به کسی نمیگم تکون دادم .حالا دیگه اون زن به کنارمون رسیده بود و گفت:
وقت رفتنه بهتره که با دوستت خداحافظی کنی , باید برای جشن فردا اماده بشیم
امیلی: باشه الان میام , راستی اسم من امیلی بروکه . فردا شبم تولدمه . خونه مون هم اون طرف مزرعه
میرانتسه اگه خواستی بیا اونجا خوشحال میشم . اون با یه چشمک ازم خداحافظی کرد!!!
اونا به طرف یه مغازه لباس فروشی شیک رفتن احتمالا باید پولدار باشن !
نمی دونستم که باید چه کار بکنم , من هنوز وارد این دنیا نشده به یه جشن تولد دعوت شده بودم !!!
اونم جشن تولد یه دختر !!همیشه ترجیح میدادم با پسرا دوست بشم. چون به نظرم اصلا نمیشه به یه
دختر اعتماد کرد!!!
فلاس: معلوم هست کدوم گوری هستی ؟ نیم ساعته که دارم دنبالت میگردم !!!
تازه یادم افتاد که من داشتم پشت سر فلاس میرفتم تا وسائلمون بخریم .
فلاس: حتما باید دستتو بگیرم تا گم نشی؟ کودن احمق!!! زود باش راه بیفت من تمام روز رو واسه
تو وقت ندارم .
اون بازم هرچی دل میخواست به من گفت . باید بهش ثابت میکردم که نیازی به اون ندارم .
گفتم :من نیازی به تو ندارم که بخوای همراهم بیای, خودم می تونم وسائلمون رو بخرم . فقط نمی دونم چی
میخوام وگرنه خیلی وقت پیش اونهارو تهیه کرده بودم .
انگار فلاس منتظر همین جمله بود گفت: خوب پس میتونی وسائلتو بخری؟ها؟ بیا این پول اینم لیست وسائلی
که باید بخری . در ضمن اون سکه های که از طلا هستن اسمشون گالیونه اونهای دیگه ناته.
مواظب باش که گمشون نکنی دستو پا چلفتی این دستمزد یه ماهته . در ضمن وقتی برای خریدن چوب دستی
میری این نامه رو هم بده به صاحب مغازه بگو از اطرف اقای مدیره . فقط به اون, نه به کس دیگه یاد باشه
که باید به مغازه میلاک بری فهمیدی؟
گفتم: نترس من مثل تو کودن نیستم ,خودم میتونم از پس کارهام بر بیام .
نمی دونم چرا هیچوقت نتونستم با فلاس خوب صحبت کنم !
فلاس: کودن اون ....... وقتی کارت تموم شود بیا تو کافه بیانتو , من اونجام اگرم نبودم همونجا صبر می
کنی تا بیام, فهمیدی؟
کافه بیانتو !؟ نمی دونستم کجای دهکده ست ولی حاظرم نبودم از احمق بپرسم نمی خواستم فکرکنه
که حتی نمی تونم یه کافه رو پیدا کنم .
باشه میام خداحافظ. چند قدمی که از فلاس دور شدم که یعدفعه فلاس فریاد کشید وگفت:اگه یه وقت گم شدی
بجای گریه کردن اون کله پوکتو به کار بنداز!
بعد شروع به خندیدن کرد.می دونستم اون فلاس نامرد عمدا این جمله رو بلند گفته بود تا همه بهم بخندن.
اون نامه ای رو که فلاس بهم داده بود رو توی جیبم گذاشتم باید اونو صحیح سالم دست اون شخص میرسوندم
لیست وسائلی که قرار بود بخرم باز کردم
1.لباس 2. کتابهای سال اول تحصیلی +(جانوران جادوی و زبان باستانی )
3. چوب دستی
لباس !؟.من با خودم لباس داشتم اما همشون کهنه شده بودن بهترین لباسم هم, الان تنم بود
می خواستم طبق لیستی که فلاس بهم داده بود عمل کنم, یعنی از لباس فروشی شروع کنم اما چیزی که بیشتر
دوست داشتم, داشتن یه چوب دستی بود می خواستم یکی از اونهارو داشته باشم چون به نظرم خیلی به دردم
می خورد.
اما مغازه میلاگ کجا بود ؟باید میپرسیدم اما از کی؟ یاد اون دختر افتادم شاید بشه یه جوری از زیر زبونش
نشونی مغازه میلاک رو پرسید. به نظرم این بهترین راه بود چون اون به من مدیون بود!؟
به طرف لباس فروشی رفتم اما قبل از اینکه وارد مغازه بشم یه نگاه کوتاه به سرو وضعم انداختم همه چی
خوب بود. فقط یکم لباسام خاکی بود که اونم حل کردم . داخل مغازه شدم , مغازه بزرگی بود اما از بیرون
اصلا به نظر نمیرسید که اینقدر بزرگ باشه داشتم دنبال امیلی میگشتم که یاد یه چیزی افتادم اونم اینکه چه
جوری سر صحبت باهاش باز کنم ؟نمی خواستم اون بفهمه که من یه تازه واردم .که دیدم جلوم ایستاده ولی
پشتش به من بود اما یه دفعه یه چیزی به ذهنم رسید!
کمی از جلوی لباسم رو پاره کردم چون بنظرم بهترین روش بود!!! .بعد نزدیک امیلی شدم وبلند فریاد زدم:
ببخشید میشه بگید از لباسی که اندازه من باشه کدوم قسمت مغازه است ؟ فروشنده یه نگاهی به من کرد گفت:
باید بری ته فروشگاه در ضمن من کر نیستم!
فریادم باعث شد امیلی به طرفم نگاه کنه اما من انگار نه انگار که اونو ندیدم از کنارش رد شدم
امیلی: اهای , هی صبر کن تو اینجا چه کار میکنی ؟
منم جوری وانمود کردم که از دیدنش خوشحال شدم
سلام حال چطوره؟
امیلی : تو اینجا چه کار میکنی؟
هیچی می خواستم برم به مغازه میلاک اما چون لباسم پاره شده بود اومدم اینجا تا یکی دیگه بخرم!
امیلی:راستی؟؟؟نکنه لباست توی اون برخورد پاره شوده باشه؟
اون درست زد به هدف همون جوری که من میخواستم
اره, اما اشکالی نداره اون فقط یه اتفاق بود که باعث شود, ما باهم دوست بشیم !؟
اون داشت به من نگاه میکرد منم مجبور شدم بهش نگاه کنم انگار اون میخواست ببینه که من راست میگم
یا نه ؟ منم دیدم اوضاع داره ناجور میشه گفتم:
خوب دیگه من دارم میرم امیدوارم بتونم دوباره ببینمت!
به طرف عقب فروشگاه حرکت کردم که امیلی خودشو به من رسوند وگفت: یه لحظه همین جا وایسا الان میام
منم نمیدونستم که اون میخواد چکار کنه برای همین همون جا وایستادم بعد از چند لحظه اون به طرفم اومد
انگار چیزی رو پشت سرش پنهان کرده بود .روبروم ایستاد وگفت: بازم از بابت اون اتفاق ازت معذرت
میخوام امیدوارم منو ببخشی و لطفا این هدیه رو هم ازمن قبول کن راستی اسمت چیه؟
اون برام یه لباس خریده انگار باور کرده بود که اون باعث شده که لباسم پاره بشه
گفتم: اسم من جیمز و باید بگم که نمی تونم اینو ازت قبول کنم اون فقط یه اتفاق بود همین.
امیلی :نه من باعث شدم که لباست پاره بشه خواهش میکنم قبولش کن.
منم با کمال میل اونو قبول کردم!! وپوشیدم یه لباس قهوه ای رنگ که به رنگ موهام هم میخورد. به نظرم
خیلی خوش سلیقه بود ! شایدم همه دخترا خوش سلیقه هستن!؟
دوباره ازش تشکر کردم . می خواستم ازش بپرسم که میدونه مغازه میلاک کجاست؟ اما خجالتم شد برای
همین ازش خداحافظی کردم . شاید بهتر بود از یکی می پرسیدم. داشتم از مغازه خارج میشدم که دوباره
امیلی جلوم سبز شد و گفت: میری به مغازه میلاک؟ صبر کن منم باهات بیام اخه مسیر ماهم ازهمون طرفه!
امیلی به طرف اون زن برگشت نمی دونم چی بهش گفت اما وقتی برگشت دیگه جاروش توی دستش نبود!
امیلی : تو چرا داری به مغازه مورگن پیر میری؟
مورگن پیر؟ خوب میخوام یه چوب دستی بخرم این که خیلی واضحه؟
امیلی :نه منظورم اینه که چرا از مغازه های مک دان خرید نمیکنی ؟ اونها که خیلی بهتر از اون پیرمرد
بد اخلاق هستن؟ تازه مغازه شون هم خیلی شیکه! حتی پدرم میگه که مک دانها با وزارت خونه هم قرداد
دارن دیگه کسی طرف مغازه مورگن نمیره ..چون اونها از یه روش دیگه برای شناسایی چوب دستی استفاده
میکنن .
نمی دونستم میلاک کیه اما به نظرم ادمی بود که از دستش جون سالم به در میبردی تبدیل به یه قهرمان میشدی!
مورگن چطور ادمیه؟به نظرم باید ترسناکه باشه نه؟
امیلی: خوب اون یه پیرمرد همیشه عصبانی که برای اینکه چوب دستی مورد نظرتو پیدا کنه دستتو........
نفهمیدم امیلی داره چی بهم میگه دوباره احساس خطر میکردم اما نمی دونستم از کجا؟که یعدفعه صدای
فریاد یه مرد ازتوی مغازه سمت چپم شنیدم که میگفت: فرار کنین !؟
انگار اونجا طاعون امده بود تمام مردم خودشونو تو یه چشم به هم زدن از مغازه به بیرون پرت کردن و
همونجا روی زمین دراز کشیدن بعضی هام یه گوی نورانی اطرافشون رو گرفت. حالا فقط منو امیلی اونجا
ایستاده بودیم نمی دونستم که باید چکار کنم
که یعدفعه مغازه منفجر شد !
ما زیاد با اون مغازه فاصله نداشتم دیگه برای هر کاری دیر شده بود !
تیکه های شیشه ویترین مغازه مستقیم به طرف ما می اومدن انگار یکی اونهارو به طرف ما پرت کرده بود!؟
امیلی پشت من پناه گرفته بود . شاید من چیزی برای از دست دادن نداشتم اما به امیلی مدیون بودم !
خودمو سپر امیلی کردم تا بهش اسیبی نرسه. نمی خواستم به کسی قبل از مرگم مدیون باشم !
دیگه اون شیشه ها بهم رسیده بودن .میتونستم برخودشون رو با پوستم حس کنم .
اما؟؟؟؟ به نظرم یه چیزی اینجا درست نبود , یا من خیلی راحت بی درد مرده بودم یا اینکه !!!!
اروم چشمامو بازکردم شاید میترسیدم اگه اینکارو سریع انجام بدم , بمیرم!؟
نفهمیدم چی شوده بود اما به نظرم اون خورده شیشه ها دیگه بهم
نزدیک نمی شدن! همشون همونجا روبروم , توی هوا شناور بودن !!!!!حتی میتونستم بهشون دست بزنم !!
به نظرم این عادی نبود .وقتی به اطرافم نگاه کردم, هیچکس از جاش تکون نمی خورد حتی امیلی!!
اونم اصلا تکون نمی خورد انگار که خشک شده بود !!!
نمی دونستم باید چکار کنم . یه حسی بهم میگفت که این وضعیت زیاد دوم نمیاره. توی هوا پر از خورده شیشه
بود اگه همونجا وایمیستاودیم حتما بهمون میخوردن . به نظرم اونقدر زمان نداشتم که بخوام امیلی رو با خودم
از اونجا ببرم .بهترین کار این بود که روی زمین دراز بکشیم .اما امیلی چی؟ اون مثل یه مجسمه شده
بود برای همین اونو بلند کردم وانداختم زمین !!!
خودم روی زمین کنارامیلی دراز کشیدم .
حالا صدای مردم اطرافمو میتونستم بشنوم , انگار همه میتونستن دوباره حرکت کنن !
همه از جاشون بلند شده بودن حتی امیلی هم از جاش بلند شد ! ولی به نظرم داشت دستشو به خاطر
دردی که داشت میمالید!
انگارکه همه این اتفاقها فقط برای من بود؟
من هنوز روی زمین بودم. تمام بدنم درد میکرد انگار از یه صخره پائین افتاده بودم نمی تونستم از جام حرکت
کنم !!!
وقتی امیلی دید که من هنوز روی زمین هستم خندید و گفت :بهتر از جات بلند شی دیگه خطری نیست!
اما من نمی تونستم از جام بلند شم نیاز داشتم همونجا استراحت کنم .
امیلی به طرفم اومد و دستمو گرفت و از جام بلندم کرد اما این کارش باعث شد که درد توی تمام بدنم پخش
بشه.به خاطر دردی که داشتم توی چشمام اشک جمع شده بود.!
دلم میخواست همونجا روی زمین دراز بکشم وکسی هم کاری بهم نداشته باشه .
امیلی وقتی چشمای پر از اشک منو دید فکر کرد که به خاطر انفجار اون مغازه ترسیدم !!!چون گفت:
امیلی: بهتره که نگران چیزی نباشی دیگه خطری نیست اون فقط یه مغازه بود که وسائل اتیش بازی رو
میفروشه برای همین بعضی وقتا بعضیا اونهاروهمونجا ازمایش میکنن برای همین اینجوری میشه !
اون فکر میکرد که من به خاطر انفجار ترسیدم ! منم سعی نکردم که قانعش کنم که من به خاطر چیز دیگه ای
توی چشمام اشک جمع شده نه از ترس!؟
امیلی حالت خوبه؟خیلی نگران شدم وقتی شنیدم اون مردیکه احمق بازم مغازه اش رومنفجر کرده, شماها
که حالتون خوبه؟
به نظرم این صدای زنی بود که امیلی همراهش به اینجا امده بود من انقدر توی بدنم احساس درد میکردم که
حتی نمی تونستم که سرمو بلند کنم
مثل اینکه حال دوستت خوب نیست , امیلی؟
امیلی : اره فکر کنم از انفجار ترسیده !!! برای همین شوکه شده !
نمی دونم چرا مامورهای وزارت خونه مغازه اون احمق نمی بندن اون حتی روی مغازه اش یه طلسم
ساده هم نگذاشته , چرا اونها تا حالا متوجه نشدن, ناسلامتی کارمندان وزارت خونه قدرتمندترین افراد کشور
هستن. اون وقت نفهمیدن که این مغازه یه طلسم حفاظتی ساده هم روش نیست!؟ بهتره به پدرت خبر بدم اون
حتما میدونه که باید باهاش چکار کرد!بهتر زود تر برگردیم چون ممکنه خانوادت نگران بشن.
خوب مرد کوچک تو باید کجا بری؟
حتی نمی تونستم نگاهمو روی اون زن قفل کنم چه برسه به اینکه بخوام جواب اونو بدم !همین جور سرم
پایین بود که امیلی گفت: اون داشت به مغازه میلاک پیرمیرفت!
خوب بهتره اونو تا اونجا همراهی کنی چون به نظر نمی اد بتونه یه قدم هم برداره !؟
امیلی به طرفم اومد اون خودشو برام مثل یه تکیه گاه کرد نمی دونستم داریم به کدوم قسمت دهکده میریم
اما از اینکه روی پاهای خودم میتونستم راه برم خوشحال بودم
امیلی : خوب دیگه رسیدیم این مغازه ای که می خواستی بری من دیگه باید برم .امیدوارم حالت بهتر بشه
راستی فردا منتظرتم!
اون منو جلوی مغازه مورگن تنها گذاشت و رفت. نمی دونم کی وارد مغازه شدم فقط وقتی به اطرافم دقت
کردم روبروم یه ویترین خالی بود وکنار اون یه صندلی که مطمئن بودم اگه روش بشینم حتما میشکنه!!!
همنوجا روی زمین نشستم به امید اینکه یکی متوجه ورود من به اون مغازه بشه وزیاد منتظر نموندم که
صدای یه مرد رو شنیدم : تو دیگه کی هستی ؟ بهتره زود گورتو از اینجا گم کنی من پول یا مفت ندارم به
کسی بدم!
اما من گدا نبودم و تا حالا توی زندگیم به کسی التماس نکردم . سرمو بلند کردم باید بهش میفهموندم که من گدا
نیستم .نامه ای که اقای مدیر داده بود رو از زیر لباسم بیرون اوردم .دیگه نمی تونستم طاقت بیارم .همونجا
توی مغازه افتادم .فقط تنها چیزی که یادم میاد این بود که اون مرد یه نوشیدنی خیلی شیرین بهم داد وگفت :
معلوم هست چه بلای سر خودت اوردی؟ انگار هیچ جادوی تو بدنت نیست !؟
حالم بدتر ازاونی بود که بخوام جواب اون مرد رو بدم حتی نمی تونستم چشمامو باز کنم اون بازم یه چیزهای
دیگه ای هم گفت اما من نفهمیدم .
نمی دونم چقدر خوابیده بودم اما هنوزم تمام بدنم درد میکرد!حتی چشمام, اونهام درد میکردن اما میتونستم
صدای صحبت دونفرو بشنوم .دوتا مرد که به نظرم صدای یکی از اونها خیلی برام اشنا بود انگار اون
صدارو بارها شنیدم اما هرچی فکر کردم نمی تونستم اونو به یاد بیارم انگار تمام خاطراتم پشت یه دیوار
سنگی خیلی بزرگ قرار داشتن دیواری که فقط برای من بود.شایدم من فقط میتونستم اونو ببینم
کم کم میتونستم صدای اون دومرد رو واضح بشنوم که به هم می گفتد:
الان چند روزه که اینطوریه وقتی که دیدمش مثل ادمای بود که جادورو ازتوی بدنش دزدیده باشن .حتی
توی ذهنشم هیچی نیست . تو فکر میکنی چه بلای سرش اومده باشه؟
به نظرم طرف مقابل یکم سکوت کرد شاید داشت فکر میکرد بعد گفت :
اینکه یکی بخواد روح جادو رو از بدن یه بچه بیرون بکشه خیلی کمه. تقریبا مطمئن هستم که اون هنوز قدرت
جادوی خودشو داره
از کجا میدونی؟ اگه قدرت جادوشو از دست داده باشه دیگه به اون چوبدستی که گفتی نیازی نداره !؟
اینکه من از کجا میدونم که اون هنوز قدرت جادویشو از دست نداده زیاد مشکل نیست چون دورتا دور انو
| |