| مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی |
| نویسنده |
پیام |
emily
تازه کار


عضو شده در: 30 دی 1386
پست: 36
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 2 بار در 2 پست
امتیاز: 127
مدالها: 0
مرحله : 4
| سرعت فعالیت: |
29 / 29 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
9 / 11 |
|
|
|
81% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 - 07:26 عنوان: |
|
|
سلام ...
به به چه داستان عالي واقعاً كه جالب بود . دستت درد نكنه .  _________________ فكر كردن شغل ذهن است و خواب ديدن تفريح آن "ويكتور هوگو"
 |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : ABAD |
kimeia
تازه کار

.gif)
عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 57
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 11 بار در 4 پست
امتیاز: 856
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 14 |
|
|
|
42% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 - 14:07 عنوان: |
|
|
| داستانت موضوع خوبي داره و من به شخصه اونو دنبال مي كنم |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
James
مدیر كل


عضو شده در: 14 اردیبهشت 1386
پست: 1616
آغازگر 135 تاپيك
تشکر: 216 تشکر شده 165 بار در 114 پست
محل سکونت: سرزمينم، ايران
امتیاز: 8254
مدالها: 1 (ادامه...)
مرحله : 34
| میزان فعالیت: |
903 / 3226 |
|
|
|
28% |
| سرعت فعالیت: |
1540 / 1540 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
4 / 124 |
|
|
|
3% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 - 14:13 عنوان: |
|
|
با درود
بالاخره وقت كردم و دو فصل اول رو خوندم.
به نظر داستان جالبي مياد و پتانسيل تبديل شدن به اثر موندگار رو داره.
هنوز اول داستانه و نميهش زياد چيزي گفتم.
ادامه بده... |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
ABAD
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 52
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 7 تشکر شده 35 بار در 17 پست
امتیاز: 1331
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
1 / 14 |
|
|
|
7% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: پنجشنبه 12 اردیبهشت 1387 - 09:01 عنوان: |
|
|
سلام به همه
ممنون که نظرتون ببابت داستان مثبته
james عزیز راست میگه هنوز اول داستانه و نميشه زياد چيزي گفت
ولی از فصلهای بعدی کم کم روند داستان مشخص میشه .فکر کنم
راستی فکر کنم فصل بعد زودتر اماده بشه  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
ABAD
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 52
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 7 تشکر شده 35 بار در 17 پست
امتیاز: 1331
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
1 / 14 |
|
|
|
7% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: شنبه 14 اردیبهشت 1387 - 15:45 عنوان: |
|
|
سلام به همه بازم اومدم
می بینم که خیلی دل تنگم شدین
از بابت نظر هاتون هم متشکرم
ولی این رسمش نیست
ولی چه کنم که دوستون دارم برای همین......
[b]سوار سیاه[/b]
فصل سوم :اولین دشمن!؟
زودتر از اینها منتظرت بودم, فلاس!
وقتی سرمو برگردوندم یه پیرمررو دیدم که پشت سرمون ایستاده بود. تعجب کردم ,که چطور موقعه
ورود حضورشو نتونستم حس کنم! تا جایی که یادم میاد من همیشه خیلی راحت میتونستم حضور
ادمهای که اطرافم بودن رو حس کنم , حتی اونهایی که جایی پنهان شده بودن ,میتونستم حضورشونو
حس کنم اما این بار نتونسته بودم حضور اون مرد رو حس کنم!!!
اون پیرمرد گفت فلاس پس اسم اون مردی که منو همراه خودش اینجا اورده بود اسمش فلاس بود!
فلاس :می بخشید جناب مدیر یه مشکل کوچیک پیش امده بود .
اون سرشو به طرف من گرفته بود واین جمله رو گفت.
اقای مدیر نگاهی به من انداخت گفت :چه مشکلی پیش امده بود؟
فلاس: توضیحش کمی سخته بهتره خودتون ببینید
اون پیرمرد که فلاس اقای مدیر صداش میزد رفت وپشت میزش نشست یه میز ساده از جنس بلوت
که روی اون میز جز چندتا پرکه به رنگهای مختلفی بودن, یه گوی سفید رنگ ویه گلدون کوچیک قرار داشت
حالا که به اطرافم دقت میکنم می بینم اتاق مدیر خیلی سادتر از اون چیزی بود که فکرمی کردم چون به
جز اون میز فقط چندتا صندلی بود و یه کتاب خونه که سمت چپ اتاق قرار داشت دیگه خیلی ساده بود!!!
به نظرم جای چندتا پوست خشک شده از حیونها توی اتاق خالی بود شایدم یه مجسمه!
اون به ما تعارف کرد که روی صندلیها بشینیم .
فلاس دوباره چوبشو دراورد به سرش نزدیک کرد. دیگه به این نتیجه رسیده بودم که به جای ترسیدن از
فلاس با اون قیافش, بهتره از چوبی که توی دستشه بترسم !
اون چوبو نزدیک سرش برد وچشماشو بست بعد انو از سرش دور کرد .یه رشته نخ نورانی به نوک
چوب چسبیده بود . اینبار زیاد تعجب نکردم اخه یه بار یه سیرک به قلعه اومده بود توی اون سیرک
هم ادمای مختلفی بود .
اونجاهم یه مرد بود که کارای عجیبی می کرد! یکی از این کارهاشم این بود که چندتا دستمالو غیب
می کرد بعد از توی دهنش اونهارو بیرون میاورد, مثل یه طناب .اما فکر کنم فلاس خیلی واردتر
از اون مرد بود! چون به نظرم از توی گوشش اون تیکه نخ بیرون اورد!!!
اون چوبشو نزدیک اون گوی کرد وتمام اون نخ نورانی وارد گوی شد . گوی کمی روشن شد!
دیگه از اینجا به بعدشو می تونستم حدس بزنم , اخه توی اون سیرک یه زنه کولی هم بود که می گفت
میتونه اینده رو ببینه اما فقط یه مشت چرت وپرت تحویل مردم میداد.
چیزهای به مردم می گفت که اونها دوست دوشتن اونهارو بشنون, بعضی وقتهام که میدید مشتریش یه
هالوی پولداره از یه گوی استفاده می کرد تا خوب بتونه سرکیسشون کنه.
احتمالا جناب مدیر هم می خواد همین کارو انجام بده با خودم گفتم پس من الان توی یه سیرکم ؟؟؟ و
اون پیرمرد هم باید مدیر سیرک باشه !
ولی تا حالا ندیده بودم که محل سیرک توی یه قلعه باشه !!!شایدم اینجا برنامه دارن؟
اون پیرمرد یعنی اقای مدیر دستشو روی گوی گذاشت وبه نقطه ای خیره شد.
بعد از چند لحظه دستشو از روی گوی برداشت انگار یه چیز شادی رو دیده بود چون به وضوح می شد لبخندرو توی چهرش دید
خیلی اروم گفت :خوب مثل اینکه اشتباه نکرده بودم !!!
بعد رو به فلاس گفت :بهتره بری که کاری رو که گفتم انجام بدی بعد بیا اینجا , احتمالا یه نفرمی خواد
نظرتو جلب کنه !
فلاس کمی تعجب کرد و نگاهی به من کرد وگفت: هرچی شما دستور بدید. با اجازه
فلاس از اتاق خارج شد ودروبست . حالا من با اقای مدیر تنها توی اتاق بودیم
حالا که به اتاق دقت می کردم یه شومینه گوشه اتاق بود و روی دیوار پر بود از خطاهای محو سیاه
رنگ , انگار تا حالا کسی اینجارو تمیز نکرده !؟
مدیر:خوب مرد جوان من هنوز اسم شمارو نمیدونم , نمی خوای خودتو معرفی کنی ؟
گفتم :اسم من جیمزه !
منتظر بودم تا اسم فامیلمو بپرسه.
من اسم فامیل نداشتم چون پدربزرگم به همه گفته بود منو جیمز صدا کنن .فقط جیمز!
وقتی هم به کسی می گفتم که اسم فامیل ندارم فکر می کردن که دارم بهشون دروغ میگم و باید نیم ساعت
به نصیحتاشون گوش می کردم, اونها همیشه بهم می گفتن که ادمهای دروغگو وقتی بمیرن به جهنم
میرن و اونجا توی اتیش می سوزن. اما من دروغ نمی گفتم!
اما مدیر اسم فامیلمو نپرسید . فقط داشت روی کاغذ چیزی رو می نوشت.
بعد از چند لحظه پرسید خوب مرد کوچک نمی خوای بگی چی شد سر از اون غار در اوردین؟
غار؟اون از کجا می دونست که من توی غار بودم!!! شایدم از اون گوی فهمید!
اون پیرمرد حالا داشت به من نگاه می کرد مثل اینکه منتظر بود که من داستانمو براش تعریف کنم .
منو پدربزرگ برای پیدا کردن چندتا گیاه به دامنه کوهی به اسم وندر رفتیم اما وسطای راه شیاطین
مارو تعقیب کردن, ما هم برای اینکه از دستشون فرار کنیم وارد یه غار شدیم وبعد دوباره یه غار دیگه,
توی اون غار بود که اون اسکلتها به ..............
نتونستم بقییه حرفمو ادامه بدم بغض گلومو گرفت .اگه یک کلمه دیگه حرف میزدم اشکم درمی امد .
دوست نداشتم جلوی یه غریبه گرییه کنم!
اون پیرمرد هم چیزی نگفت, مثل اینکه فهمیده بود که دیگه نمی تونم ادامه بدم .
بعد از چند لحظه گفت : دوزخیها , ما به اون اسکلتها میگیم دوزخیها
اول نفهمیدم که چی گفت اما بعد گفتم: شما از کجا میدونید که چی به ما حمله کرد؟؟؟
مدیر:من از خیلی چیزها با خبرم , چیزهایی که حتی خودتم راجبع خودت نمی دونی!!!
با خودم گفتم اخه اون پیرمرد چی از من میدونه ؟اون فقط یه فالگیر پیره , حتما الانم میگه کف دستتو بده
من تا فالتو بگیرم , شایدم میخواد بهم بگه که وقتی بزرگ شدی چندتا زن میگیری!!!!!!!!
مدیر:خوب اقای جیمز تا قبل از اینکه با پدربزرگت به طرف کوه حرکت کنید کجا زندگی می کردین؟
گفتم :توی یه قلعه به اسم هکاروس.
مدیر: تا حالا شده که حس کنی جای تو اونجا نیست؟
من فقط کمی سرمو تکون دادم
اون پیرمرد کمی به جلو خم شد و گفت:
تا حالا شده احساس خطر کنی وبعدش برات اتفاقی افتاده باشه ؟
این بار مستقیم توی چشمای اون پیرمرد نگاه کردم وگفتم :شما از کجا میدونید؟
مدیر:گفتم که من از خیلی چیزها با خبرم , در ضمن باید بگم که من یه فالگیر نیستم !!!
نگاهمو از اون دزدیدم و پیش خودم گفتم:اون از کجا فهمید که من بهش میگم فالگیر؟اصلا.............
مدیر:میدونی اون مردی که تورو به اینجا اورد, چه جوری پدربزرگتو به پرواز دراورد؟
کمی فکر کردم واقعا چه جوری اون پدربزرگمو به پرواز در اورد؟شایدم ........با یه چوب!
گفتم :با یه تیکه چوب که از توی لباسش در اورد پدربزرگمو بلند کرد ,حتما توی سیرک بهش یاد دادن!
اون پیرمرد کمی سرشو به دو طرف تکون دادو گفت:
مدیر:اون چوبی که تو میگی فقط یه وسیله است ,اون فقط قدرت ما رو چند برابر میکنه همین.
گفتم:اما اون چوب چه قدرتی از شمارو چند برابرمیکنه ؟اون که خیلی کوچیکه؟
کم کم خطوط سیاه رنگ روی دیوار پررنگ تر شده بودن, انگار اونها جای تابلوهایی بودن که قبلا
روی دیوار وجود داشتن .
مدیر:اون چوب می تونه قدرت درونی ما رو بیشتر کنه!
کنجکاو شده بودم برای همین با دقت به حرفهاش گوش میدادم .
گفتم : قدرت درونی؟ مدیر:بله , قدرت جادو!!!
جادو!!!!اما.........اما.........اون پیرمرد دستشو به نشانه سکوت بالا برد وگفت :درست شنیدی جادو
وباید بگم که ما جادوگریم .حتی تو هم یه جادوگری!!!
اون پیرمرد وقتی حالت چهره منو دید جمله اخرو اضافه کرد.چون انقدر حرفهای اون پیرمرد روم
تاثیر گذاشت که دهنم از تعجب باز موند !!!
همیشه فکر می کردم که جادو و جادوگری یه افسانه یا یه شایعه است. پس اگه اونا وجود دارن
یعنی همه شایعه های که در موردشون هست راسته , یعنی اونا منو اوردن اینجا تا ازخونمم استفاده کنن؟
اره اونا دارن میمرن وبه خون تازه نیاز دارن تا زنده بمونن. واسه همینه که همشون پیرن!
سریع به طرف میز رفتم وگلدون کوچیکی رو که روی میز بود برداشتم و به حالت تهدید کننده ای بالای
سرم بردم و گفتم : اگه جرات داری بیا جلو!اگه فکر کردی که میزارم از خونم استفاده کنید کور خوندید
اما اون پیرمرد از جای خودش تکون نخورد !فقط به من نگاه می کرد گفت:تو متوجه نیستی خود توهم یه
جادوگری به اطرافت دقت کن! به تابلوها ,به لوازمی که روی دیوار هستن .وقتی وارد اتاق
شدی هیچ کدوم از اونها وجود داشتن ؟ فقط یه نفر که قدرت جادویی داشته باشه می تونه اونهارو ببینه !
و تو هم یکی از اون افراد هستی .
با اینکه می ترسیدم زیر چشمی نگاهی به اطراف کردم اون مرد راست می گفت تمام اتاق پرشده بود
از تابلوهایی که موقعه ورود هیکدوم روی دیوار نبودن تابلوهای که تصویر متحرک داشتن!!!
مدیر: بهتر کمی فکر کنی توهم اون قدرتو داری ,قدرتی که باعث شد اون موجودات رو اتیش بزنی
تو هم از جادو استفاده کردی چون تو یه جادوگری .فقط باید باورش کنی!
دیگه صبرم تموم شده بود اون از کجا می دونست که چه بلای سر اون موجودات اومده
بلند فریاد زدم تو که توی اون غار نبودی پس این چیزهارو از کجا می دونی؟
مدیر:از خود تو , از ذهنت ! من که چیزی بهش نگفتم پس منظورش از ذهنت, چی بود؟
گفتم : تو که تو ذهن من نیستی, چون اینجا جلوم نشستی , پس این چیزهارو از کجا می دونی ؟
مدیر:حق با توست من توی ذهن تو نبودم , من به خودم اجازه نمی دم که به ذهن کسی نفوذ کنم
اما همیشه راههای دیگه ای هم هست که من پی ببرم که تو, اون موجودات توی غار اتیش زدی و
یه سپر دور خودت درست کردی!!!
گفتم: چه جوری؟چطور فهمیدی؟
مدیر: هنوز برای دونستن این موضوع زوده اقای جیمز!!!
نمی دونم چرا اما احساس می کردم که اون مرد دروغ نمیگه و میشه بهش اطمینان کرد اون هنوز
داشت به من نگاه می کرد. کمی گلدونی که دستم بود رو پائین اوردم تا به حرف زدنش ادامه بده اما
اون چیز دیگه ای نگفت .
بعد از چند لحظه گفت:بهتر نیست بشینی؟ هنوز مسائل زیادی هست که باید بهشون رسیدگی کنیم و
منم وقت زیادی ندارم
گلدون پائین اوردم به طرف صندلی حرکت کردم . روی صندلی نشستم که بیشترین فاصله رو با مدیر
داشت و گلدون رو جوری توی دستم گرفته بودم که بشه راحت پرتابش کرد!!!
مدیر:خوب حالا سوال اصلی اینه که بعد از پدربزرگت , کی قیم توست؟
من که به اون مرد گفتم من غیر از پدربزرگم کسی رو نداشتم . در ضمن خودم هم می تونم از خودم
مراقبت کنم و به کسی هم نیاز ندارم .
مدیر:در این شکی نیست که می تونی از خودت مراقبت کنی ولی سوال اینه که چه جوری می خوای از
دست شیاطین زنده بمونی ؟کجا زندگی کنی ؟ و از کجا غذا برای خوردن گیر بیاری؟
گفتم :نمی دونم چه جوری می تونم ار دست شیاطین فرار کنم اما می دونم که می تونم شکمم سیر کنم
چون می تونم کار کنم ودر عوضش پول یا غذا بگیرم .
به نظر می اومد اقای مدیرنمی دونه از دست من چه کار باید بکنه برای همین به پشت صندلیش
تکیه داد .کمی مکث کرد وبعد گفت:
مدیر: اما بچه ای به سن تورو به یتیم خونه می فرستن , جایی که از بچه های بی سرپرست نگهداری
می کنن
یتیم خونه ؟می دونستم یتیم خونه چه جور جایی . توی قلعه یه کلیسا بود که توش از بچه هایی
مراقبت می کردن که پدر ومادرشون توسط شیاطین کشته شده بودن جایی که من حتی از نزدیکیش
هم رد نمی شدم . اون بچه ها همیشه گرسنه بودن چون غذایی برای خوردن نداشتن و مجبور بودن
برای سیر کردن شکمشون دست به هر کاری بزنن . گدائی , دزدی, ................
حتی فکر رفتن به اونجارو هم نمی کنم .هیچ وقت!
گفتم :من کار می کنم هر کاری که باشه ولی حاضر نیستم به یتیم خونه برم اگرهم به زور منو اونجا
بفرستین قول میدم قبل از طلوع افتاب از اونجا فرار کنم شما نمی تونید منو اونجا نگه دارین.
مدیر:مثل اینکه حق با توست, ولی تو کجا می خوای زندگی کنی ؟ توی قلعه نمی تونی بری چون اگه
بفهمند پدربزرگت مرده تورو به یتیم خونه میفرستن .
اون راست می گفت اگه اونا می فهمیدن که پدربزرگ مرده حتما منو به اونجا میفرستن .
چیزی به ذهنم رسید گفتم : اینجا توی این قلعه , اینجا به اندازه کافی جادارین منم می تونم براتون کار کنم
و در عوض مزدم بهم غذا بدین , ازتون خواهش می کنم !
مدیر: تو می دونی اینجا کجاست؟
نه!!! اما می دونم که به یه خدمتکار نیاز دارین, من می تونم خیلی براتون مفید باشم ,حتی از پزشکی هم
سر در میارم .
مدیر : تو متوجه نیستی , اینجا یه مدرسه است نه یه سیرک که توی یه قلعه باشه ما اینجا به اندازه
کافی خدمتکار داریم
مدرسه ؟؟؟اما اینجا که کسی نیست؟
مدیر: بله یه مدرسه که به بچه های که مثل تو قدرت جادویی دارن یاد میده که چطور از این قدرتشون
استفاده کنه و باید بگم الان هفته اول تابستونه و مدرسه هم تعطیله برای همین کسی اینجا نیست
گیج شده بودم من توی یه مدرسه بودم که به شاگرداش جادوگری یاد میداد!!!
گفتم:اما منم قدرت جادویی دارم پس منم میتونم اینجا بمونم؟
مدیر:درسته که تو قدرت جادویی داری اما باید بگم که همه این دانش اموزان از سن 13 سالگی به بعد
می تونن وارد این مدرسه بشن چون اون زمانه که قدرت جادویی هر فرد ظاهر میشه و ما اونو به
اینجا میاریم و به مدت 5 سال اونو اموزش میدیم که چطور از قدرتش استفاده کنه
اما منم قدرت جادویی دارم این من بودم که توی اون غار دوزخیهارو نابود کردم اونم باچیزی که شما بهش میگین جادو!
مدیر:درسته که تو اونهارو نابود کردی ولی تو الان هشت سالته نه سیزده سال ؟
اون راست می گفت من فقط هشت سالم بود وباید پنج سال صبر می کردم تا بتونم وارد این مدرسه
بشم . دیگه گریه ام گرفته بود چرا هیچ جا جای من نبود من که به کسی بدی نکرده بودم
با بغض گفتم: نمی شه من زودتر از سن سیزده سالگی اینجا درس بخونم ؟
مدیر:متاسفم مرد جوان این قانون اینجاست و من هم این قانون رو نذاشتم !
پس کی این قانون مسخره رو گذاشته؟ مدیر: وزارت جادوگری!
اونجا دیگه کجاست؟ مدیر: هنوز زوده که جواب این سوالتو بدونی!
پس من باید چه کار کنم ؟دیگه داشتم گریه می کردم اما توی خودم , توی وجودم اشک می ریختم
نمی خواستم اون فکر کنه که دارم بهش التماس می کنم .
مدیر:خوب از اونجایی که تو به سن قانونی نرسیدی که به عنوان یه دانش اموز وارد اینجا
بشی و کسی رو نداری که ازت مراقبت کنه و از همه مهمتر اگه به یتیم خونه بری, از اونجا
هم فرار می کنی و ممکنه قبل از ورودت به اینجا جونتو از دست بدی من مجبورم............
اون کمی مکث کرد انگار داشت فکر میکرد. وقتی که مکثش طولانی شد گفتم: مجبورید چکار کنید؟
ارزو می کردم که جمله ای رو نگه که مجبور بشم گلدون رو تو سرش خورد کنم!!!
چون می دونستم فایده ای نداره.
مدیر:خوب مثل اینکه من چاره دیگه ای ندارم , من تورو به عنوان شکاربان دوم مدرسه انتخاب
می کنم
هاااا؟؟؟نمی دونستم باید خوشحال باشم یا ناراحت شکاربان دیگه چیه؟برای همین گفتم:
یعنی من باید برای مدرسه شکار کنم؟
مدیر:نه لازم نیست که این کارو انجام بدی البته فعلا. تو فقط به عنوان شاگرد شکاربان اینجا میمونی ودر
عوض کاری که انجام میدی کمی پول و غذا میگیری چه طوره؟
این بهتر از اون چیزی بود که انتظارشو داشتم ولی ....... شما گفتین که به عنوان یه شاگرد که
نمی تونم اینجا بمونم اون وزارت خونه که نمی ذاره؟
مدیر:درسته ولی تو به عنوان یه دانش اموز اینجا نمی مونی تو به عنوان یه شکاربان اینجا هستی
در ضمن نگران اینهم نباش که وزارت خونه جلوتو بگبره من به عنوان مدیر مدرسه این اختیارو دارم
که هر کسی رو بخوام به استخدام اینجا در بیارم !
نمی دونستم چه جوری باید ازش تشکر کنم,اون زندگیمو نجات داد کاری که بعدها چندین با ر برام انجام داد.
صدای ضربه ای به در منو به خودم اورد در باز شد وفلاس وارد اتاق شد
فلاس : کاری رو که گفته بودین انجام دادم, اما نمی دونم چرا گفتین یه اتاق دیگه به کلبم اضافه کنم . من که جام اونجا راحته؟
مدیر: درست سر وقت . بنشین چیزهایی هم هست که تو باید بدونی اونم اینکه اون اتاق برای تو نیست
برای دستیارته
فلاس : دستیار؟؟؟ اما من که دستیار لازم ندارم من خودم می تونم از پس کارهام بربیام اقای ویکنز!!!
مدیر: عجله نکن بهتر بقییه حرفامو بشنوی , خوب اون دستیار الان روبروت نشسته , اون دستشو بالا
برد تا مانع حرف زدن فلاس بشه . وتو از امروز وظیفه نگهداری و اموزش اونو به عهده داری .
فلاس: نگهداری؟ اقای مدیر شما که بهتر میدونید چه چیزهایی اطراف کلبه من وتوی اون جنگل وجود
داره چطور از من می خواین یه بچه نیم وجبی رو با خودم این ور انور ببرم ؟حاظرم شرط ببندم اون
حتی شبا جاشو خیس می کنه !
دیگه صبرم تموم شده بود اون فلاس احمق هر چی دلش خواست به من گفت باید جوابشو می دادم .
تو لازم نیست هوای منو داشته باشی یا اینکه بخوای تشکمو بشوری! من خودم کارامو انجام میدم نیازی هم
به یه ادم کله پوک مثل تو ندارم !
فلاس نگاهی از روی تحقیر به من کرد گفت:وقتی که شبا از ترس توی رختخوابت گریه کردی ,اون وقت
می فهمی که من چی میگم!!!
فکر نمی کنم , از یه گاو که روی دوتا پاش راه بره و بتونه حرف بزنه ئ خی به ادم زول بزنه چیز
عجیب تری هم وجود داشته باشه!
وقتی من این جمله رو گفتم رنگ فلاس تغییر کرد می دونستم الان میخواد بلایی سرم بیاره!
کم کم دعوا داشت بیخ پیدا می کرد که اقای مدیر گفت :
بس کنید با هر دوتون هستم .اما تو فلاس همین که گفتم اون از امروز دستیار توست حالا اماده شو باید به
دهکده ببریش که وسائل مورد نیازشو بگیره ویه چوب جادویی!!!
می تونستم خنده فلاس رو ببینم که وقتی اقای مدیر بهش گفت که من دستیارش هستم . اما مثل اینکه فلاس از
اقای مدیر حساب می برد چون بدون هیچ حرفی از دفتر بیرون رفت .
اون زمان از رفتارم نسبت به فلاس پشیمون نشدم ولی بعد از چند روز حاظر بودم هر کاری بکنم که منو به
خونش راه بده !!! کاش ازش معذرت خواهی کرده بودم .ولی....... این شروع جنگ منو فلاس بود, جنگی
که حالا تمام مدرسه از اون با خبر بودن!!!
یاد حرفی که مدیر گفته بود افتادم . گفتم : چوب جادویی؟ مثل همونی که فلاس داره؟؟؟
مدیر:بله, اما نه مثل اون شبیه به اون , با اون چوب میتونی راحتتر جادو کنی !
اما من که می تونم بدون چوب جادو کنم , توی اون غار که من بدون چوب جادو کردم !
مدیر :بله, اما باید اینو بدونی که همه از این چوبها استفاده می کنن حتی تو هم باید از این چوبها استفاده کنی
چون اون جادویی که تو ,توی غار انجام دادی فقط یه واکنش بود که هنگام خطر از خودت بروز میدادی .
توی مواقع عادی هیچکس نمی تونه بدون چوب جادو کنه! البته به جز جادوهای کوچیک که بازم به پشتوانه
جادوی هر کس بستگی داره !در ضمن بهتره راجبع اتفاق توی غار به کسی چیزی نگی!
من این حرف مدیررو قبول نداشتم چون توی اون غار من خیلی راحت می تونستم به موجود درونم دستور
بدم! و اون هم خیلی راحت به دستوراتم گوش میداد!؟
حالا هم که فکر می کنم میبینم اون موجود هنوز توی وجودمه, فقط انگار دوباره به زنجیر کشیده شده!!!
مدیر: حالا میرسیم به اینکه وظیفه تو اینجا چیه؟و چکار باید انجام بدی؟خوب تو تا وقتی که به سن سیزده
سالگی برسی اینجا هستی یعنی به مدت پنج سال , و چون سال تحصیلی هم توی این مدرسه پنج ساله , تو
علاوه بر کارهای که برای معلمین انجام میدی باید هر سال , یک سال تحصیلی رو تمام کنی !
گفتم : چه جوری مگه شما نگفتین که من نمی تونم مثل بچه های دیگه سر کلاس بشینم ؟اون وزارت خونه که
نمیذاره ؟
مدیر: وزارت خونه مشکلی رو پیش نمیاره چون تو سر هیچ کلاسی نمیری !یعنی هیچ کس نباید بفهمه که تو اصلا درس میخونی!!!
پس من چه جوری باید اونهارو یاد بگیرم؟
مدیر: اینو دیگه خودت باید بفهمی؟ البته می تونی از اساتید کمک مختصری بگیری, ولی این خود تو هستی
که باید تلاش کنی که اونهارو یاد بگیری و برای اینکه مطمئن بشم که خوب از پس کارهات بر امدی هفته اول
هر تابستون خود من ازت امتحان میگیرم و باید بگم من ادم بسیار سختگیری هستم !!!
پس تو از الان به مدت یک سال وقت داری . تا خوب اماده بشی.
اما نکته اخر اونم اینکه تو فقط در سال دوبار اجازه داری که به دفتر من بیای ,بار اول فقط به سوالاتت پاسخ
میدم اما دفعه بعد این تو هستی که باید به سوالات من پاسخ بدی واگه نتونی این کارو انجام بدی , از اینجا
اخراج میشی!!! حالا میل خودته که چه موقعه دوست داشته باشی از این دو فرصت استفاده کنی میتونی یک
ماه دیگه یا حتی یک سال دیگه اما بدون در هر صورت تو فقط یک سال وقت داری نه بیشتر!
خوب حالا وقتشه که بری.من باید با کسی خصوصی صحبت کنم.
درهمین لحظه در باز شد و فلاس وارد اتاق مدیر شد, می خواستم به طرفش برم و ازش معذرت خواهی کنم
اما اون اصلا بهم توجهی نکرد, انگار که من اصلا وجود ندارم !منم ترجیح دادم که همین رفتارو نسبت بهش داشته باشم
از اتاق بیرون امدم .حالا که به اطرافم نگاه می کردم چیزهای عجیبی میدیدم توی اون راه رو بازم پر بود
از تابلوهای متحرک , تابلوهایی که بعضیا شون خالی بودن! وقتی که به پشت سرم نگاه کردم دیدم دوتا
مجسمه دو طرف در ورودی اتاق مدیر وجود داره! مجسمه های که من نمی دونستم که شکل چه حیونی
هستن .شایدم اصلا حیون نبودن!؟
زیاد منتظر نموندم, فلاس از اتاق بیرون امد انگار داشت چیزی رو توی پالتوش جا میداد بعد گفت: دنبالم بیا
وبعد به سرعت حرکت کرد نمی دونستم که داریم به کجا میریم ولی حس خوبی نسبت به فلاس نداشتم اون از
چندتا راه رو, و یه سالن گذشت من چون مجبور بودم سریع حرکت کنم نمی تونستم زیاد به اطراف دقت کنم .
از یه در بزرگ رد شدیم حالا بیرون توی محوطه بودیم نسیم خنکی داشت می وزید . فلاس بازم به راهش
ادامه داد میتونستم بوی جنگل رو حس , حتی می تونستم صدای اب رو بشنوم ,بعد از چند دقیقه پیاده روی
نزدیک یه دروازه اهنی بزرگ شدم اونقدر محو دیدن اطراف بودم که حتی به ذهنم نرسید که به پشت سرم
نگاه کنم ,فلاس به طرف در رفت و اونو باز کرد چند قدم که از دروازه دور شدیم فلاس ایستاد وگفت :
از محوطه طلسم خارج شدیم اینجا میتونیم اپارات کنیم زود باش باید بریم
من چند قدم از فلاس فاصله داشتم که گفتم : یعنی چی که از محوطه طلسم خارج شدیم والان باید کجا بریم
و اون کلمه اپارات چه معنی میده؟
فلاس : اپارات یه جور غیب شدن که میتونیم باهاش از جایی به جای دیگه بریم ,مثل دفعه قبل که از غار
تا اینجا اومدیم .وباید بگم که داریم به دهکده میریم تا وسائل جنابعای رو بخریم !
اون دهکده از اینجا خیلی دوره؟ چرا اپارات میکنیم؟ اصلا راه دیگه ای نیست برای رسیدن به اونجا؟
فلاس با بی حوصلگی تمام گفت: اون دهکده همین نزدیکیهاست و اینکه چرا اپارات میکنیم باید بگم که
من از این روش خوشم میاد, البته راههای دیگه ای هم هست که میشه به اونجا رفت ولی من دوست دارم
الان از این روش استفاده کنم!
می دونستم فلاس یه نقشه ای داره اینو میشود از چشماش فهمید ! پس اگه اون اینجوری دوست داشت
منم مشکلی نداشتم لبخندی زدم و به طرفش حرکت کردم !!!
پیش به سوی دهکده!؟
از بابت اینکه تعداد صفحه هات داستان کمه ببخشید از فصلهای بعدی جبران میکنم
راستی من برای چند نفر پیام شخصی فرستادم ولی هنوز جوابی دریافت نکردم
صندوق هاتون رو چک کنید  |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : Ganimed, fatima, metti |
fatima
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9514
آغازگر 721 تاپيك
تشکر: 174 تشکر شده 263 بار در 203 پست
محل سکونت: قلب پروانه 
امتیاز: 27284
مدالها: 0
مرحله : 63
| میزان فعالیت: |
19973 / 19973 |
|
|
|
100% |
| سرعت فعالیت: |
9406 / 9406 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
439 / 454 |
|
|
|
96% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 - 23:00 عنوان: |
|
|
عالي بود
من منتظرم _________________
اشـــــتباه نكنيد
پروانه شب سياه نيست،
اينگونه تصوّرش كنيد:
همرنگ تنها روزنه اميد شما
در تاريكي شبهاي تيره
همشكل آرزوهاي زيباي شماست
بر لوح طلايي دفتر زندگي
هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
(نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
|
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
|
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند : ABAD |
ABAD
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 52
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 7 تشکر شده 35 بار در 17 پست
امتیاز: 1331
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
1 / 14 |
|
|
|
7% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 - 10:14 عنوان: |
|
|
سلام به همه بازم پیدام شد
اول از همه از fatima گلم ممنونم که داستان منو دنبال میکنه .عکستم خیلی باحاله
خوب توضیح راجبع فصل بعد بدم اونم اینکه اون توی دهکده با ادمهای
مختلفی اشنا میشه و به یه مهمانی دعوت میشه و............
اما یه گله دارم از تون . اونم اینکه یه نظری چیزی بدین
اما یه درخواست دارم کسی هست که به من کمک کنه؟ اگه هست یه خبر بهم بده (خصوصی) |
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
fatima
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9514
آغازگر 721 تاپيك
تشکر: 174 تشکر شده 263 بار در 203 پست
محل سکونت: قلب پروانه 
امتیاز: 27284
مدالها: 0
مرحله : 63
| میزان فعالیت: |
19973 / 19973 |
|
|
|
100% |
| سرعت فعالیت: |
9406 / 9406 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
439 / 454 |
|
|
|
96% |
[وضعيت كاربر:آفلاین]
|
تاریخ: دوشنبه 16 اردیبهشت 1387 - 12:20 عنوان: |
|
|
سلامممم
خوب من هر دفعه خواستم نظرم رو بدم و بگم كه خوبه! چون انتقادي نداشتم از كليد ارسال تشكر استفاده كردم
شما هم اگه پايين هر فصل كه گذاشتي رو ببيني ميفهمي همه ميان و تشكر ميكنن!!
كمك در چه زمينه اي ميخوايد؟  _________________
اشـــــتباه نكنيد
پروانه شب سياه نيست،
اينگونه تصوّرش كنيد:
همرنگ تنها روزنه اميد شما
در تاريكي شبهاي تيره
همشكل آرزوهاي زيباي شماست
بر لوح طلايي دفتر زندگي
هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
(نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
|
|
|
بازگشت به بالای صفحه |
|
kimeia
تازه کار

.gif)
عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 57
آغازگر 1 تاپيك
تشکر: 1 تشکر شده 11 بار در 4 پست
امتیاز: 856
مدالها: 0
مرحله : 6
| سرعت فعالیت: |
49 / 49 |
|
|
|
100% |
| مانده تا مرحله بعد: |
6 / 14 |
|
|
|
42% |
| |