يك شنبه 17 شهریور 1387   
پشتیبانی از تمام نیوک های ارائه شده، انواع مد، ماژول، بلوک و امکانات دیگر در اختیار شما قرار خواهد گرفت.
بچه هاي ايروني :: مشاهده موضوع - سوار سیاه
پرسشهای متداول
پرسشهای متداول
جستجو
جستجو
لیست اعضا
لیست اعضا
گروههای کاربران
گروههای کاربران
مدال‌ها
مدال‌ها
مدیران سایت
مدیران سایت
درجات
درجات
مشخصات فردی
مشخصات فردی
ورود
ورود
پیامهای خصوصی
پیامهای خصوصی
كاربران گرامي اگر مطلبي مورد استفاده شما قرار گرفت و قصد تشكر از آن را داريد، خواهشمنديم به جاي ارسال پست بي مورد از كليد استفاده كنيد.
فهرست بچه هاي ايروني » داستان‌هاي فانتزي

ارسال موضوع جدید   پاسخ دادن به این موضوع   تشکر کردن از تاپیک   Printer-friendly version
سوار سیاه رفتن به صفحه : 1, 2, 3, 4, 5, 6, 7, 8, 9, 10  بعدی
مشاهده موضوع قبلی :: مشاهده موضوع بعدی  
نویسنده پیام
ABAD
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 43

تشکر: 5
تشکر شده 33 بار در 16 پست



امتیاز: 1098

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 1 / 81  
 2%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 13  
 38%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 4 اردیبهشت 1387 - 13:53    عنوان:  سوار سیاه پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام
اسم من عباد
اسم بدی نیست من که دوسش دارم Big Grin
من یه داستان دارم مینویسم به اسم سوار سیاه که احتمالا
تا اخر هفته دو سه فصلشو میذارم  Winking
فقط امیدوارم خوشتون بیاد Winking

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند fatima
metti
دوست برتر
دوست برتر


عضو شده در: 15 اسفند 1386
پست: 2361

تشکر: 54
تشکر شده 10 بار در 10 پست

محل سکونت: شاهی

امتیاز: 4307

مدال‌ها: 0
مرحله : 39
میزان فعالیت: 4757 / 4757  
 100%
سرعت فعالیت: 2232 / 2232  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 60 / 160  
 37%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 4 اردیبهشت 1387 - 14:00    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

منتظره داستانیم !
اما  عباد جان حداقل یک فصل میدادی بعد این تایپکو میزدی بهتر نبود   I dunno  !!!

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
fatima
مدیر گفتگوی آزاد
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9501

تشکر: 168
تشکر شده 258 بار در 200 پست

محل سکونت: قلب پروانه blank.gif


امتیاز: 27162

مدال‌ها: 0
مرحله : 63
میزان فعالیت: 20073 / 20073  
 100%
سرعت فعالیت: 9406 / 9406  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 426 / 454  
 93%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 4 اردیبهشت 1387 - 19:19    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

ABAD,  عزيز منتظر داستانتون هستيم....

از نام داستان معلومه كه تخيليه!! درسته؟

_________________
   
       اشـــــتباه نكنيد  
 
     پروانه شب سياه نيست،
 
    اينگونه تصوّرش كنيد:
 
     همرنگ تنها روزنه اميد شما
 
       در تاريكي شبهاي تيره  
 
     همشكل آرزوهاي زيباي شماست
 
     بر لوح طلايي دفتر زندگي      
 
   هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
 
    (نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
 
  او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
 
   به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
 
                       
 

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
Ganimed
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 14 اسفند 1386
پست: 86

تشکر: 19
تشکر شده 10 بار در 8 پست

محل سکونت: دنياي ناشتاخته

امتیاز: 1030

مدال‌ها: 0
مرحله : 8
میزان فعالیت: 6 / 159  
 4%
سرعت فعالیت: 76 / 76  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 19  
 26%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 4 اردیبهشت 1387 - 23:17    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

من از حالا دارم لحظه شماري مي كنم

موفق باشي   Rose    OK    Rose

_________________
عنان من كه رها مي كني نمي داني

كه با هزار كمند دگر نيابم دست

http://ganymede.blogfa.com

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email مشاهده وب سایت این کاربر
fatima
مدیر گفتگوی آزاد
مدیر گفتگوی آزاد


عضو شده در: 12 تیر 1386
پست: 9501

تشکر: 168
تشکر شده 258 بار در 200 پست

محل سکونت: قلب پروانه blank.gif


امتیاز: 27162

مدال‌ها: 0
مرحله : 63
میزان فعالیت: 20073 / 20073  
 100%
سرعت فعالیت: 9406 / 9406  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 426 / 454  
 93%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 4 اردیبهشت 1387 - 23:19    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

                                    
Ganimed نوشته است:           
من از حالا دارم لحظه شماري مي كنم

موفق باشي   Rose    OK    Rose           
داره لحظه شماري ميكنه تا نقدش كنه   Big Grin
_________________
   
       اشـــــتباه نكنيد  
 
     پروانه شب سياه نيست،
 
    اينگونه تصوّرش كنيد:
 
     همرنگ تنها روزنه اميد شما
 
       در تاريكي شبهاي تيره  
 
     همشكل آرزوهاي زيباي شماست
 
     بر لوح طلايي دفتر زندگي      
 
   هرجا سياهي هست ، ديده ميشود
 
    (نه براي آنكه سياهي را دوست دارد...!
 
  او زاده شب است، پس هرگاه در تاريكي خيالت
 
   به دنبال ماوا و امّيدي بودي... صدايش كن تا راهنمايت باشد... )
 
                       
 

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
metti
دوست برتر
دوست برتر


عضو شده در: 15 اسفند 1386
پست: 2361

تشکر: 54
تشکر شده 10 بار در 10 پست

محل سکونت: شاهی

امتیاز: 4307

مدال‌ها: 0
مرحله : 39
میزان فعالیت: 4757 / 4757  
 100%
سرعت فعالیت: 2232 / 2232  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 60 / 160  
 37%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: چهار‌شنبه 4 اردیبهشت 1387 - 23:45    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

                                    
نقل قول:           
داره لحظه شماري ميكنه تا نقدش كنه           

نسیه حساب کن کلشو ببرم !
ابن داستانه پس چی شد   Big Grin  !!!

_________________

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی مشاهده وب سایت این کاربر
ABAD
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 43

تشکر: 5
تشکر شده 33 بار در 16 پست



امتیاز: 1098

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 1 / 81  
 2%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 13  
 38%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1387 - 08:55    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

سلام به همه  Big hug  
مرسی از اینکه بهم لطف دارین  Love Strock  
فکر کنم بتونم داستانو تا عصر به صورت ان همینجا بذارم   Nasty  
ولی خواهشن زیاد ازم ایراد نگیرین  Praying

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند James, Inventor
ABAD
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 1 فروردین 1387
پست: 43

تشکر: 5
تشکر شده 33 بار در 16 پست



امتیاز: 1098

مدال‌ها: 0
مرحله : 5
میزان فعالیت: 1 / 81  
 2%
سرعت فعالیت: 38 / 38  
 100%
مانده تا مرحله بعد: 5 / 13  
 38%
[وضعيت كاربر:آفلاین]

پست تاریخ: پنج‌شنبه 5 اردیبهشت 1387 - 12:09    عنوان:   پاسخگویی به این موضوع بهمراه نقل قول

خوب مثل اینکه داستان زودتر اماده شد   Big Grin  
تقدیم به شما  Winking  

سوار سیاه
َ
اسم من جیمزه , جس جیمز دوتا اسم, هیَچ موقع نفهمیدم  چرا دوتا اسم معرف منه.
به قول استادم تو دو روحی در یک جسم یکی سیاه وسرکش یکی سفید و ارام .
اما به نظر من این سرنوشت من بوده که دوتا اسم داشته باشم.
اما الان همه منو جیمز صدا می کنند, شاید وقتی که به گذشته فکر می کنم
می بینم این یه نشونه بوده که من دوتا اسم دارم.
البته اسم واقعیمو وقتی فهمیدم که وارد قصر خانواد گی مون شدم
در هر صورت کی فکرشو می کرد که من ,جس جیمز وارث کوه ممنوعه, کلید دار دروازه .......
توی این سیاهچال گیر بیفته و منتظر این باشه که پسر شیطان پاشو تو این دنیا بذاره
  شاید اگر کمی بیشتر دقت می کردم, اینجا گیر نمی افتادم
  اینجا, توی سیاه چاله این قصر, جایی که هیچ وقت فکر نمی کردم به این وحشتناکی باشه.
به اولین روز فکر می کنم به روز تولدم
کاش به دنیا نمی امدم یا اون روز به دست شیاطین کشته می شدم,
همراه پدر ومادرم !!!
از وقتی دنیارو حس کردم سه سالم بود  قبلشو یادم نمی یاد  خاطراتم از اون موقع به بعد هستن خاطراتی
تلخ و شیرین .
سالها بعد من سر اغاز زندگی خودمو  از پیرمردی شنیدم
.اون بهم گفت که چطوری من از اون حادثه جون سالم به در بردم  
شایدم دست تقدیر بود  یا یه نقشه از طرف شیطان برای به دست اوردن من .
چند سال بعد وقتی که هفت سالم شد. از زندگی درک بیشتری نسبت به سایرین داشتم .
نمی دونم چرا اما با بچه ها هم سن خودم کمتر رابطه داشتم  ترجیح می دادم
توی خودم باشم  و کمتر جلوی چشم بزرگترا باشم تا نتونن خلوتمو به هم به زنن
همه فکر می کردن من یه ادم گوشه گیر و خجالتی هستم
اما این طور نبود من فقط می خواستم گاهی با خودم تنها باشم .
چون حس خاصی  موقعه تنهایی بهم دست می داد
می تونستم راحت فکر کنم وبا خودم حرف بزنم !!!
انگار من دو نفر بودم  دو نفر که توی یه جسم زندانی شده بودن که از هر نظر با هم فرق داشتن.
اما هر دو نفر با هم بودن و این زندان رو دوست داشتن .
یکیشون همیشه بد بین بود و به همه چیز
شک داشت به همه, حتی ارچیبالد((Archibald پیر, پیرمردی که منو اون روزپیدا وبزرگ  کرد
وحالا من به اون می گم پدر بزرگ!!!
اون تنها زندگی می کنه چون سالها پیش همسرو فرزندشو ازدست داده بود
و حالا من جای بچه شو براش پرکرده بودم .
اونم توی روزگاری که اهریمن تازه سر بلند کرده بود و هیچ چیز نمی تونست جلوی این
سرکشی اونهارو بگیره و اونهارو از این دنیا بیرون کنه.
ارچیبالد درمانگر این اسمی بود که مردم بهش می گفتن
بیشتر مریض های اون مردمی بودن که از چنگال
شیاطین نجات یافته بودن ولی زخمی شده بودن .
اونارو معالجه می کرد هنگام معالجه,  اونها از وقایعی که
براشون اتفاق افتاده بود براش می گفتن
اینکه شیاطین چه جوری بودن,  چطور به اونها حمله کردن
وچند نفر از اونهارو کشتن ویا اسیر گرفتن تا بعدن سلاخیشون کنن
به خواهشهای قبل از مرگ اونها گوش
میداد حتی گاهی وقتا براشون قبل ازمرگ دعا می کرد تا راحت بمیرند
هر روز کسانی بودن که به این قلعه می رسیدن .
قلعه ای که فکر می کردم بزرگترین قلعه دنیاست.
ولی در بین راه طعمه شیاطین می شدن
پدربزرگ هر روز مشغول مداوای افرادی بود که به قلعه می رسیدن .
جایی که هیچ کدوم از شیاطین فکر حمله به اون وپیروز شدن رومثل یه رویا می دیدن
اما شاید این رویاشون روزی به واقیعت تبدیل بشه .

مشکل اصلی ما شیاطین نبودن بلکه ارباب های شیطانی بودن که با هوش تر می شدن
و هر روز به یک شکل به افراد بیرون قلعه حمله می کردن
و باتمام توان به فکر نابودی ما انسانها بودن .
گاهی وقتا حرفهای سربازانی که از قلعه محافظت می کردن رو می شنیدم که به هم می گفتند
اگه بتونن یکی از ارباب های شیطانی رو بکشن جنگ به نفع ما تموم میشه
اما چیزی رو که اونها نمی دونستن این بود قدرتی فراتر از یک ویا چند ارباب شیطانی
پشت تمام این قضایا بود
خود ارباب ها هم جز سربازا به حساب می امدن .
اینو سالها بعد از استادم شنیدم اون بهم گفت دشمن  واقعی ما انسانها چه کسانی هستن .
وقتی هفت سالم شد پدر بزرگ داستان زندگی من یا بهتر بگم داستان پیدا کردنمو برام گفت:
هفت سال پیش برای پیدا کردن چند نوع گیاه داروئی از قلعه خارج شده بودم
تقریبا وسط های جنگل رسیده بودم که صدای هیاهوی رو شنیدم اول فکر کردم که
شیاطین محاصرم کردن و هر لحظه بهم نزدیک تر میشن.
می خواستم فرار کنم اما به کجا؟
از ترس چشمامو بستم اما بعد فهمیدم که صدا از طرف جاده ای که از توی جنگل می گذره  نمی دونم
چی شد که به طرف اون صدا رفتم
اما وقتی رسیدم دیدم یه مرد داره با شیاطین می جنگه  تا حالا ندیده
بودم این همه شیاطین یه جا جمع بشن اروم نزدیک شدم اخه می ترسیدم متوجه من بشن .
وقتی که جلوتر رفتم دیدم اون مرد داره از یه زن محافظت می کنه  اون زن زخمی روی زمین افتاده بود
ومردی هم که ازش دفاع می کرد بنظر نمی رسید که بتونه کار زیادی براش انجام بده
میشد نا امیدی رو توی  چشمای هر دوشون دید نا امید از اینکه زیاد زنده نمی مونن .
اما توی یه لحظه حس کردم که اون زن داره به من نگاه می کنه به چشمام, و بعد یه حس بد مثل یه
سر درد به سراغم امد و به همون سرعتم تموم شد .
با انگشتام دو طرف سرمو مالش می دادم تا کمی درد سرم کمتر بشه وقتی که دوباره به اونها نگاه کردم
دیدم اونا محاصره شدن .
دیگه نمی شد براشون کاری کرد مرگ یواش یواش بهشون نزدیک می شد
خواستم قبل از اینکه شیاطین اون دوتارو بکشند از اونجا برم تا متوجه من نشن
اما یکدفعه  نوری رودیدم.  
اون مرد غرق در نور بود تمام شیاطین به یکباره درحال دورشدن از او مرد بودن که یکدفعه .....
وقتی چشمامو باز کردم از اون مرد خبری نبود  ولی اطراف پر بود از جنازه های شیاطین
اما اون زن هنوز سالم بود!!!
اون درون یه گوی نورانی قرار داشت فکر کردم اون زن هم الان منفجر میشه ,اما این طور نشد .
بعد از چند لحظه اون نور از بین رفت  .اروم سرشو بلند کرد و به جایی که تا چند لحظه پیش اون مرد
ایستاده بود نگاه کرد و اروم گفت: جیمز!
و بعد به من نگاه کرد مثل اینکه ازمن کمک می خواست
از جام بلند شدم می خواستم به طرفش برم که دوباره صدای شیاطین رو شنیدم.
مثل اینکه گروهی تازه به اونجا نزدیک می شدن .
نگاه اون زن سرشار از خواهش بود. فکر می کردم ازم میخواد که جونشو نجات بدم !
من از ترس شیاطین  دوباره پنهان شده بودم
دوباره داشتم به اون زن نگاه می کردم که حالا داشت به اون موجودات بد ترکیب نگاه  می کرد .
به نظرم اون موجودات لحظه ای ترسیدن به طرف اون زن برن اما دوباره به راهشون ادامه دادن
و اون زن رو محاصره کردن .
اما هیچ کدوم جرات نزدیک شدن به اون رو نداشتن
بعد از چند لحظه از میان اونها راهی باز شد و یکی از اونها جلو امد .
وقتی بهش نگاه می کردم ترس تمام وجودمو می گرفت حتی نمی تونستم از جام تکون بخورم
  فقط به اون اتفاق نگاه می کردم .
اون زن هم داشت به اون موجود نگاه می کرد
وقتی به نزدیکی اون زن رسید شروع به صحبت کرد صدای سردو بی روح که باعث میشد تمام وجود

ادم یخ بزنه و نتونه کاری بکنه
اون مثل یه روح بود سفید با چهرای غیرعادی چهرای که با نگاه کردن
به اون باعث میشد که ارزوی مرگ کنی .
اگه او بچه رو به من بدی قول میدم خیلی سریع راحتت کنم
جوری که هیچ دردی رو حس نکنی
انوقت می تونی بری پیش شوهرت تا با هم زندگی کنید
وبعد شروع به خندیدن کرد خنده ای سرد و بی روح
به نظرم این بهترین پیشنهادی بود که اون موجود به اون  زن می تونست بده
چون اون زن در حال مرگ بود
خون زیادی اطرافش ریخته بود اما با تمام وجودش از بچه اش مراقبت می کرد .
حالا می فهمیدم که چرا اون زن با نگاهش از من کمک میخواست .
به خاطر بچه اش  بچه ای که با تمام وجود اون رو توی اغوش گرفته  بود.
اون زن سرفه ای زد و مقداری خون بالا اورد اون موجود دوباره شروع به خندیدن کرد و گفت
بهتر زودتر تصمیم بگیری قول می دم از بچه ات به خوبی مراقبت کنم
و دوباره خندید
تمام اون شیاطین با حرص و ولع زیاد به اون زن نگاه می کردن می خواستن هر چه زودتر اون رو از بین
ببرن اما انگار اجازه این کارو نداشتن
اون زن لحظه ای بهم نگاه کرد شاید می خواست ببینه من هنوز اونجا هستم یا نه .
رو به اون موجود کرد و گفت:
بذار قبل از مرگم باهاش خداحافظی کنم
از اون فاصله نفهمیدم داره چکار می کنه مثل اینکه داشت صورتشو می بوسید و جمله هایی رو زیر لب
می گفت .
به یکباره خنده های اون موجود تبدیل به فریادی شد که می گفت : بکشید ش  بکشید ش
تمام شیاطین به یکباره به سمت اون زن هجوم بردن ولی اون زن در هاله ای از نور غرق شده بود و بعد
منفجر شد طوری که هیچ کدوم از شیاطین زنده نمودن.
از اون زنم اثری نبود .
میترسیدم جلو برم . فکر میکردم اون بچه هم مرده ولی وقتی صدای گریه انو شنیدم به طرفش رفتم
تمام لباسهاش  از بین رفته بودن ولی اون بچه هنوز سالم بود خیچ خراشی روی بدنش نبود تعجب کردم که
یه بچه چه جوری از اون انفجار جون سالم به در برده.
اون زن خودشو فدا کرد تا بچه اش زنده بمونه.
  هوا رو به تاریکی بود باید برمیگشتم .قبل از غروب خورشید دروازهارو می بستن و تا روز بعد هیچ کسی
رو به قلعه راه نمی دادن .
خواستم برگردم اما وجدانم بهم اجازه نمی داد که تورو تو او شرایط تنها بزارم
اما دودل بودم برای چی باید تورو با خودم می بردم  یه حسی بهم می گفت تو ستاره شومی داری و حتی
باعث از بین رفتن خانوادت شده بودی شایدم نفرین شده بودی.
اما هرجور که بودی به نظر خطرناک نمی امدی با خودم به قلعه اوردمت تا بزرگت کنم
و بهت طبابت یاد بدم .
بعدها فهمیدم که اون موجود یکی از ارباب های شیطانی بوده که به خانوادت حمله کرده بود.
این سرگذ شت من بود که فقط یکبار انو شنیدم چون احساس می کردم پدربزرگ از اینکه نتونسته بود
به مادرم کمک کنه ناراحت بود یا شایدم میترسید که انرو یه ادم ترسو بدونم .
منم هچوقت به اون حادثه اشاره ای نکردم چون نمی خواستم انو ناراحت کنم.
از خانوادم به غیر ازیه اسم یه یادگاری هم داشتم اونم گردنبندی بود که به گردنم بود
پدربزرگ می گفت:
این گردنبند از روزی که از زمین بلندت کردم توی گردنت بود.
هیچ وقتم نخواستم بازش کنم چون به نظرم برات شانس میاره
منم حس خاصی نسبت به اون گردنبند داشتم گردنبندی که یک طرف اون شکلی عجیب
وطرف دیگه اون دوحرف(J ) که یکی قرینه یکی دیگه بود
حاضر نبودم لحظه ای اونرو از خودم دور کنم حتی به خاطر اینکه نخواستم اونو
به گردن کلفت مدرسه بدم باهاشون دعوام شد .
یه دعوای سخت! ولی در کمال تعجب من برنده اون دعوا شدم
هیچی از اون حادثه یادم نمی اد جز اینکه این من بودم که مشت اولو خوردم
اما بعد از چند لحظه که به حالت عادی برگشتم دیدم تمام اونهایی که اطرافم بودن روی زمین افتادن
من کاری نکرده بودم ولی میدونستم اگه از اونجا دور نشم شب با یه عصا زیر بغلم برم خونه!!!
با تمام سرعت از اونجا دور شدم ولی چه فایده تعدادی از اون ادمهای بیگناهی که مورد حمله من واقع
شده بودن(یعنی همشون) وقتی نتونستن پیدام کنن زیر ابمو پیش پدربزرگ زدن!!!
بقیه روز رو توی قلعه می گشتم به امید اینکه کمی از عصبانیت پدربزرگ کم بشه دیگه از پرسه زدن
خسته شده بودم به طرف خونه رفتم خودمو برای هرتنبیهی اماده کرده بودم می دونستم کاری اشتباهی
انجام داده بودم اما من از روی عمد این کارو نکرده بودم باید به پدربزرگ میگفتم .
سرمو بالا اوردم تا به راه ادامه بدم که دیدم جلوی در خونه ایستادم برام عجیب بود که چطور به این
سرعت به اینجا رسیده بودم اما وقتی یادم امد چی در انتظارمه این موضوع رو فراموش کردم
با تمام شجاعتم درو باز کردم
وقتی وارد شدم تعدادی از مردم که زخمی شده بودن داخل خونه بودن دیگه
برام عادی شده بود که ببینم کسی زخمی ویا مرده .
  چند نفرشون برام دست تکون میدادن و لبخندی بهم میزدن
مثل اینکه اونهام از موضوع دعوای من با خبر شده بودن
و از اینکه من یک تنه از پس همه برامده بودم خوشحال بودن .
صدای فریادی منو به خودم اورد صدا از داخل اتاقی بود که محل اصلی کار پدربزرگ بود
داخل اتاق رفتم دیدم پدربزرگ درحال مداوای یه سربازه.
جلوتر رفتم تا منو ببینه  وقتی منو دید یه نگاه کوتاه بهم کرد.
اون داشت خون روی پاشو پاک می کرد مثل اینکه پاش له شده بود دیگه نمی شد براش کاری کرد
دفعه اولم نبود که از این صحنه ها میدیدم دیگه عادت کرده بودم
داشتم به پای اون سرباز نگاه میکردم و اینکه چه جور حادثهای باعث شده بود این اتفاق بیفته
که صدای پدربزرگ شنیدم  
برو اون اره بیار
وقتی پدربزرگ این جمله گفت اون سرباز از ترس جیغی کشید و شروع به التماس کرد که به جای قطع
کردن پاش  کار دیگه ای براش انجام بده ولی پدربزرگ در کمال خونسردی گفت :
یا جونت یا پات حتی یه جادوگرم نمی تونه پاتو بهت برگردونه
من اره کنار دست پدربزرگ گذاشتم و همونجا  ایستادم به اونها نگاه کردم.
توی قلعه دکتری زیادی بودن که مردمو معالجه می کردن
حتی شایعه بود که چندتا جادوگرم وجود داره که فقط خاندان سلطنتی رو
معالجه می کنن و کاری به مردم عادی ندارند .
شایعی بود که می گفت اگه اونا به مردم کمک کنن
قدرتشون رو از دست میدن قدرتی که برای داشتن اون باید سالها زحمت می کشیدن و فقط افراد
مخصوصی می تونستن به اون دست پیدا کنن .
اونا توی سرزمینی دور دست اموزش میدیدن جایی که پای هیچ انسانی به اونجا نرسیده
جایی بین جنگل ممنوعه !!!
جنگلی که هیچ کس تا عمق اون پیش نرفته  .شایدم رفتن ولی زنده برنگشتن برای همین شایعات زیادی
وجود داره  میگن: درختا توی اون جنگل حرکت می کنن و به هر موجودی حمله میکنن
حتی اربابهای شیطانی هم با اون همه قدرت هم به اونجا نزدیک نمیشن .
خیلیهاهم میگن که استاد بزرگ کسی که بیش از پانصد انسان فانی  عمرکرده بود اونجارو طلسم کرده
کسی که میگن جادو از اون متولد شده و بهش جادوگر اعظم میگن .
اون بوده که جادورو به زمین اورده
و برای اولین بار جادورو به افرادی که انتخاب می کرد یاد میداد ودر اونجا قلعه ای محکم بنا کرده
و توی اون قلعه برجی بسیار بلند وجود داره که از اونجا سرزمین خودشو اداره میکرد
حتی میگن از پادشاههای زمان خودش قول همکاری می گیره که احتیاجات اون قلعه تامین کنن
ودر عوض به چند نفر از شاگردانش اجازه میده از جادو برای کمک به خاندانهای سلطنتی استفاده کنن
اینها شایعاتی بودن که مردم هر روز برای هم می گفتن
حتی می گفتن جادوگرا ادمهای خودخواهی هستنو برای اینکه بتونن عمر خودشون بیشتر کنن
از خون انسانها تغذیه می کنند برای همین هم اونا به صورت
مخفی بین مردم زندگی میکنن تا بتونن از خون اونها استفاده کنند .
هیچ کس تا حالا اونها ندیده حتی جادوگرای که میگن در خدمت پادشاه هستن
اینها همه شایعاتی بودن که بین مردم رواج داشت ولی همه دوست داشتن باور کنن
جادوگرانی هم وجود دارن که توی مواقع سختی به اونها کمک میکنن .
صدای پدربزرگ بود که منو به خودم اورد که میگفت از اتاق برم بیرون
منم حرفشو گوش کردم چون نمی خواستم بهانه جدیدی دستش بدم
پدربزرگ نسبت به اون اتفاق زیاد واکنش نشون نداد ولی شب قبل از خواب گفت:
من میدونم تو یه بچه معمولی نیستی ولی سعی کن عادی باشی سعی کن کاری کنی همه باهات
دوست باشن نه اینکه دشمنت باشن وازت دوری کنن
من معنی این حرف اونشب نفهمیدم ولی فردا صبح به وضوح درک کردم که اون حرف چه معنی داشته
چون توی مدرسه کمتر کسی به کارم کار داشت شاید می ترسیدن دوباره ازم کتک بخورن
منم اینجوری بهتر دوست داشتم.
چون حس میکردم جای من اینجا نیست !!!
من هرروز بیشترو بیشتر توی خودم فرو میرفتم دیگه کمتر با همسن وسالام رابطه برقرارمی کردم
به حرف بزرگترا کمتر گوش میدادم اما توی مدرسه بهترین بودم
دیگه به اینکه همه بهم میگفتن غیرعادی عادت کرده بودم
من بیشتر وقتمو بیرون از قلعه می گذروندم جاهای می رفتم که هیچ بچه پاشو اونجا نذاشته بود
اما نزدیک غروب برمی گشتم .
البته یکبار دیر به قلعه برگشتم وقتی رسیدم درهای قلعه بسته بود
ولی چون نگهبانهای داخل قلعه پدربزرگمو می شناختن دوباره مجبور شدن دروازه باز کنن
منم با خونسردی تمام وارد قلعه شدم .
غافل از اینکه تا یه هفته باید به شکم بخوابم!!!
یکی از سربازا منو تا خونه همراهی کرد چون خونه ما نزدیک دروازها بود
فکر کردم اون سرباز می خواد با پدربزرگم صحبت کنه
اما غافل از اینکه اون سرباز داره زیر ابمو پیش پدربزرگ میزنه:
که پسر خوندت بعد از بسته شدن درها به قلعه رسیده
همه میدونستن که ارچیبالد منو پیدا کرده اما نگفته بود چه جوری چون میترسید برام دردسر بشه
ولی اون منو جیمز صدا میکرد و به همه هم گفته بود منو جیمز صدا کنن
اون فکر میکرد این اسم پدرم بوده
اون شب کتک مفصلی از پدربزرگ خوردم جوری که تا یه هفته نمی تونستم جایی بشینم
حتی شبا مجبور بودم به شکم  بخوابم!!!
یه فاجعه بود دیگه توی مدرسه همه می دونستن چه بلایی سرم امده
چون مجبور بودم  ایستاده به درس گوش بدم!!!
با خودم عهد کردم که حتما جواب خوبیه اون سربازو بدم
همین اتفاق کافی بود که همیشه دوساعت قبل از غروب خورشید خودمو به قلعه برسونم
یه روز نزدیکهای غروب بود که به خونه رسیده بودم.
دیدم یه گاری داره به دروازها نزدیک میشه
سوار اون گاری یه پیرمرد بود زیاد غیر عادی نبود ولی نمیدونم چرا من ماتم برده بود و بهش نگاه می کردم
یه پیرمرد با ریش وموهای سفید اول فکر کردم یه کولی یا یه دست فروشه که به اینجا امده
شایدم هردو اخه چند سالی بود که حمله شیاطین یه اینجا کم شده بود
شایع بود اونها به جای دیگه حمله کردن
ولی توی چهره اون پیرمرد چیز عجیبی بودکه من اون موقعه نفهمیدم وقتی به نزدیکی من رسید
گاریشو نگه داشت و نشونیه نزدیکترین پزشک ازم پرسید منم به خونمون اشاره کردم و گفتم:
پدربزرگم یه پزشکه
از گاری پیاده شد وگفت:
   میشه منو به پدربزرگت معرفی کنی
فقط سری تکون دادم و راه بهش شون دادم
پدربزرگ تو خونه در حال درست کردن مرهم برای یکی از بیماراش بود
اون پیرمرد به داخل راهنمایی  کردم درسته که سنش زیاد بود اما خیلی سرحال به نظر می امد واز
چیزی خوشحال!!!
میتونم کمکتون کنم؟؟
بله من نیازبه یه گیاه داروئی به نام سیرنوپیناز دارم.
ایا شما از این گیاه دارید؟
پدربزرگ گفت:بله ازاون برای مداوای بیماران صرعی استفاده میکنم  
ایا کمی از این گیاه رو به من مفروشید؟؟؟  پول خوبی میدم !
اون پیرمرد وقتی حالت چهره پدربزرگ دید جمله اخرو گفت
پدربزرگ کمی فکر کرد اما بعد قبول کرد وگفت:
اخه بدست اوردن این گیاه خیلی سخته این گیاه فقط توی کوهها رشد می کنه وهر کسی هم نمی تونه انو پیدا
کنه تو کل قلعه فقط من از این گیاه دارم
اون پیرمرد گفت: خوشحالم از اینکه تونستم این گیاه پیدا کنم چون قبیله من نیاز شدیدی به این گیاه دارن
شما می تونید از این گیاه برای من تهیه کنید؟
پدربزرگ گفت: باشه اما تا هفته دیگه باید صبر کنید چون من به اندازه کافی ازاین گیاه ندارم
وباید براتون تهیه کنم  
پیرمرد کفت: پس من هفته دیگه به دیدنتون میام  و این پول به عنوان ودیعه به شما میدم
تا مطمئن باشید که بر می گردم
قبل از اینکه از در بیرون بره به من نگاهی کرد و رفت
روزبعد پدربزرگ به من گفت که فردا برای تهیه اون گیاه از قلعه بیرون میره وتا چند روز بعد نمیاد
به نظرم پدربزرگ از اینکه باید چند شب بیرون قلعه باشه ناراحت بود یا شایدم از جایی که باید میرفت!
من بهش پیشنهاد دادم که منو با خودش ببره
اما قبول نکرد مثل اینکه ازقبل جوابشو اماده کرده بود
اما من هر کسی نبودم به قول پدربزرگم از من سمج تر وجود نداره
پیشنهاد من کم کم تبدیل شد به خواهش به  هر دری میزدم فایده ای نداشت بازم جوابش نه بود
حتی تهدید کردن هم فایده ای نداشت
فقط   نه نه نه
اون روز عصر ازعصبانیت داشتم منفجر میشدم
کاشکی میتونستم دق و دلیمو سر یکی خالی کنم
یه دفعه در بازشد ویه نفر با یه چوب زیر بغلش وارد شد
مستقیم به اتاق پدربزرگ رفت
زیاد لازم نبود که فکر کنم کجا دیدمش .
همون سربازی بود که اون شب منو تا دم خونه همراهی کرده بود
مثل اینکه کف پاش تاول زده بود و تاولهام تبدیل به زخمهای بدی شده بودن
و به قول خودش درد وحشتناکی داشت و اصلا نمی تونست راه بره
ولی من اصلا دلم براش نسوخت هر کی هم جای من بود  همین حسو داشت
از شانس بد اون سرباز من اون روز خیلی عصبانی بودم
پدربزرگ به پاهای اون سرباز که اسمش برت بود نگاهی انداخت گفت :
اول باید تمیزش کنم من میرم براش مرهم بیارم بعد رو به من گفت که یه تشت اب بیار
تا پاهاشو بذاره توش
من از جام تکون نخوردم
مگه با تو نیستم!!!
از جام بلند شدم و یه تشت پیدا کردم ورفتم از بیرون اب بیارم اما قبل از اینکه وارد خونه بشم
چشمم به سنگهای نمک افتاد یکرو برداشتم وتوی اب حل کردم اما وقتی یاد کتکای که خورده بودم
افتادم یکی دیگه هم تو اب حل کردم
تشت جلوی پاش گذاشتم  اون سرباز چشماشو بسته بود من ابو ریختم توی تشت و شروع کردم
به دعا کردن که بعد تز اینکه من از خونه بیرون  رفتم پاشو تو تشت بذاره.
هنوز از اونج دور نشده بودم که صدای اون سرباز بلند شد با تمام وجود فریاد می کشید
وبعد از در خون امد بیرون من زیاد از خونه دور نشده بودم که یعدفه منو دید
می خواست دنبالم بیاد اما درد پاهاش بیشتر از اونی بود که بخواد دنبالم بیاد
همونجا روی زمین نشست وشروع به بدو بیراه گفتن و تهدید من کرد
که اگه دستم بهت برسه از.............اعدامت میکنم
اواسط شب وقتی دیدم اوضاع ارام شد برگشتم به خونه فکر می کردم پدربزرگ تا حالا خوابیده
اما اون روی صندلی توی اشپزخونه نشسته و منتظر منه وقتی منو دید با اشاره دستش بهم فهموند
که بیام نزدیکتر
می دونستم که قرار تنبیهم کنه برای همی زیاد نزدیک نشدم
فردا به محض باز شدن دروازه حرکت می کنم  
می خواستم از اونجا برم که پدربزرگ گفت :
تو هم با من میای!!!
اول نفهمیدم ولی بعد پریدم تو بغلش
چه اشتباه بزرگی!!!
درسته که من تورو با خودم میبرم اما دلیل نمیشه به خاطر کاری که کردی تنبیهت نکنم!!!
اون شبم مجبور شدم به شکم  بخوابم!!!

بازگشت به بالای صفحه

خواندن مشخصات فردی ارسال پیام شخصی ارسال email
کاربران مقابل به خاطر این پست تشکر کرده اند Ganimed, metti, fatima, James
kimeia
تازه کار
تازه کار


عضو شده در: 10 اسفند 1386
پست: 52

تشکر: 0
تشکر شده 2 بار در 1 پست



امتیاز: 683

مدال‌ها: 0
مرحله : 6
میزان فعالیت: 2 / 104  
 2%
سرعت فعالیت: 49 / 49